محتوای فطرت
جستجو در فرزانگان

شيخ حسنعلي اصفهاني(نخودكي)-3

آشنايي با فرزانگان:شيخ حسنعلي اصفهاني(نخودكي)-3

كراماتي از آيت الله حاج شيخ حسنعلي نخودكي (ره) - قسمت دوم

ارتباط مستقيم شيخ با امام رضا عليه السلام
آقاي حاج شيخ محمد مهدي تاج اظهار مي داشتند:
« يكي از حكاياتي كه از مسموعات اين حقير است و به انحاء مختلف نيز آنرا نقل كرده اند، داستان مرحوم شيخ ابراهيم ترك است.
اين داستان در كــتاب « التقوي و ما ادريك ما التقوي » كه در احوال مرحوم حاج شيخ محمد تقي بافقي يزدي رضوان الله تعالي عليه نوشته شده نيز آمده است، و هم ايشان در كتاب توسّلات يا « راه اميدواران » به ذكر آن پرداخته اند.
داستان از اين قرار است كه شخصي به نام شيخ ابراهيم ترك به زيارت و آستان بوسي حضرت ثامن الحجج عليهم السلام شرفياب مي شود و مدت زيادي در آنجا توقف مي كند، تا آنكه پولش تمام مي شود و براي مراجعت و تهيه سوغات براي اهل و عيال خود معطل مي ماند.
وي مي گويد: به منظور تأمين درآمد، مديحه اي درباره يكي از بزرگان شهر (استاندار) ساختم تا از او صله اي دريافت كنم، اما بعد به قلبم خطور كرد كه در جوار قبر حضرت رضا عليه السلام سزاوار نيست كه مداح ديگري باشم و از غير آن حضرت حاجتي بخواهم.
فوراً استغفار كردم و مديحه اي به نام حضرت رضا عليه السلام ساختم و به حرم مطهر وارد شدم. پس از زيارت عرض كردم: آقا مديحه اي براي شما سروده ام و انتظار صله دارم.
آنگاه آهسته آن مديحه را خواندم. سپس نزديك ضريح مقدس رفته و بر آن بوسه داده و عرض حاجت كردم. پس از قدري توقف نتيجه اي حاصل نشد و صله اي دريافت نكردم.
ناراحت شدم. عرض كردم: اي آقا اگر من اين اشعار را براي هر كسي غير از شما مي خواندم، صله و انعام من حتمي بود، ولي از سوي شما خبري نشد. با ناراحتي از حرم بيرون آمدم و چون خواستم از صحن بيرون روم ناگاه شيخ جليل القدري را ديدم و جلو آمد و با من مصافحه كرد و گفت:
« صله و انعام حضرت را بگير و ديگر با امام گستاخانه سخن مگو! »
پس از مصافحه پاكتي را در دستم ديدم، اما از هيبت آن آقا سخني نگفته و رد شدم. پاكت را كه باز كردم مبلغ يكصد و بيست تومان پول در آن بود كه تمام مخارج بعدي مرا كفايت كرد.
پس از چند دقيقه از وقوع اين ماجرا، براي شناختن آن شيخ بزرگوار نزديك به صحن رفته و از خادمي كه ناظر و شاهد ملاقات من با آن مرد بزرگ بود پرسيدم: اين بزرگوار كه با من مصافحه كرد كه بود؟
او پاسخ داد:
ايشان آقاي حاج شيخ حسنعلي اصفهاني هستند كه با حضرت رضا عليه السلام ارتباط مستقيم دارند. »

شناسايي دزد!
فرزند جناب شيخ نقل مي كنند:
« به خاطر دارم كه شخصي از تهران آمد و خدمت پدرم رسيد و عرض كرد كه دزد به خانه من آمده و تمام اثاثيه منزلم را برده است. ايشان تأملي كردند و فرمودند:
« امروز به طرف تهران حركت كن و صبح چهارشنبه قبل از طلوع آفتاب به ميدان حسن آباد برو و سمت شرقي خيابان بايست. در آن هنگام سه دسته چهار نفره و پنج نفره و هفت نفره با فاصله از آنجا عبور خواهند كرد.
نفر هفتم از دسته سوم مردي است كه بقچه اي زير بغل دارد. او دزد خانه تو است. »
آن شخص بعداً نقل كرد كه به دستور جناب شيخ عمل كردم. دزد را يافتم و اموالم را پس گرفتم. »

حاجتت برآورده مي شود!
آقاي محمد تقي بخارايي نقل كرد كه:
« جناب شيخ به حاجتمندان و گرفتاران مي فرمودند براي سادات فراري بخارايي نذر كنيد.
آنگاه دستوري مي دادند و كار آنها اصلاح مي شد. روزي شخص تاجري به من گفت: مقداري پوست قره گل دارم و كسي نمي خرد. اگر از جناب شيخ دعايي بگيري كه بر اثر آن به فروش رسد، صد تومان به سادات و ده تومان به تو مي دهم.
خدمت شيخ شرفياب شده و عرض حاجت كردم. ايشان فرمودند:
« به او بگو چهل روز ديگر كالاي تو به فروش مي رسد. »
بعد از بيست روز تاجر مزبور مرا ديد و گفت هنوز آثاري ظاهر نشده است. تصميم گرفتم به جناب شيخ مراجعه كنم. همان شب در خواب ديدم كه به حضور شيخ مشرف شده ام و ايشان در زير درختي مشغول ذكرند.
در اين حال شخصي از من سؤال كرد: چه حاجتي داري و براي چه كار آمده اي؟ عرض حاجت كردم. او گفت: برو نگاه كن اگر اسم تو روي برگ درخت نوشته شده است حاجت تو بر آورده گشته است.
بسوي درخت رفتم و نگاه كردم اسم خود را بر روي برگ درخت ديدم. ناگهان از خواب بيدار شدم. روز سي و نهم تاجر مزبور مرا ديد و گفت يكروز بيشتر نمانده است و هنوز خبري نيست.
به او گفتم: تا فردا صبركن، اگر پوستها به فروش نرفت به جناب شيخ مراجعه خواهم كرد. صبح روز چهلم دو نفر آلماني براي خريد پوست از تهران به مشهد وارد شدند و به تاجر مزبور مراجعه كردند و تمام پوستهاي او را يكجا خريدند.
همانروز از تهران به آنها تلگراف شد كه همان يك معامله بس است و ديگر پوست نخريد. آنها به تهران بازگشتند و آن شخص تاجر نيز به نذر خود عمل كرد. »

ركوع طولاني شيخ
آقاي نظام التوليه سركشيك آستان رضوي نقل كرد كه:
« شبي از شبهاي زمستان كه هوا خيلي سرد بود و برف مي باريد نوبت كشيك من بود.
اول شب خداّم آستان مباركه به من مراجعه كردند و گفتند به علت سردي هوا و بارش برف زايري در حرم نيست، اجازه دهيد حرم را ببنديم، من نيز به آنان اجازه دادم.
مسيولين بيوتات درها را بستند و كليدها را آوردند. مسيول بام حرم مطهر آمد و گفت: حاج شيخ حسنعلي اصفهاني از اول شب تا كنون بالاي بام و در پاي گنبد مشغول نماز مي باشند و مدتي است كه در حال ركوع هستند و چند بار كه مراجعه كرديم ايشان را به همان حال ركوع ديديم، اگر اجازه دهيد به ايشان عرض كنيم كه مي خواهيم درها را ببنديم.
گفتم: خير، ايشان را به حال خود بگذاريد، و مقداري هيزم در اطاق پشت بام كه مخصوص مستخدمين است بگذاريد كه هرگاه از نماز فارغ شدند استفاده كنند و در بام را نيز ببنديد. مسيول مربوطه مطابق دستور عمل كرد و همه به منزل رفتيم.
آنشب برف بسياري باريد. هنگام سحر كه براي باز كردن درهاي حرم مطهر آمديم، به خادم بام گفتم برو ببين حاج شيخ در چه حالند. پس از چند دقيقه خادم مزبور بازگشت و گفت: ايشان همانطور در حال ركوع هستند و پشت ايشان با سطح برف مساوي شده است.
معلوم شد كه ايشان از اول شب تا سحر در حال ركوع بوده اند و سرماي شديد آنشب سخت زمستاني را هيچ احساس نكرده اند نماز ايشان هنگام اذان صبح به پايان رسيد. »

اين فضولي ها به ما مربوط نيست!
آقاي حاج سيد محمد دعايي زارچي نقل كردند كه:
« در سال 1318، به مناسب عدول از ممنوعيت وعظ و تبليغ، مرا در يزد زنداني كردند.
هنگام اذان ظهر، مشغول گفتن اذان شدم كه پاسبان زندان مزاحمت ايجاد كرد و مانع شد. به او گفتم: وقت ظهر است و بايد اذان را همه جا گفت. او اعتراض شديدي كرد و من او را مضروب كردم. دستور دادند مرا حبس انفرادي كنند.
پس از بيست و چهار ساعت، به مناسبت پيش آمدهاي سويي كه براي رييس شهرباني – شاهزاده دولتشاهي – رخ داد، متنبه شد و آمد از من عذرخواهي كرد.
سپس به بهانه مريض بودن مرا به بيمارستان شهرباني فرستاد و در آنجا اطاق مناسب و خوبي در اختيار من قرار داد و اجازه داد كه دوستانم به عيادتم بيايند.
بيش از يكسال گذشت و من همچنان در زندان بودم. يكي از دوستانم به ملاقاتم آمد و گفت: من عازم مشهد هستم، آيا در آنجا كاري نداريد كه برايتان انجام دهم.
از او التماس دعا كردم و گفتم: به مشهد كه رفتيد به خدمت حاج شيخ حسنعلي اصفهاني برسيد و به ايشان عرض كنيد: سيد سلام رساند و عرض كرد: شما كه قدرت داريد وضع را عوض كنيد چرا نمي كنيد، تا من نيز از زندان نجات يابم.
پس از يكماه دوستم به يزد بازگشت و به ملاقات من آمد و گفـت: طبق دستور شما، وقتي به مشهد وارد شدم سراغ حاج شيخ حسنعلي اصفهاني را گرفتم، گفتند: ايشان روز يكشنبه قبل از ظهر از خارج شهر مي آيند و به مدرسه خيرات خان مي روند.
صبح يكشنبه به مدرسه خيرات خان رفتم و همراه جمعي از مردم گرفتار و بيمار منتظر ايشان شديم. نزديك ظهر بود كه جناب شيخ از در مدرسه وارد شدند.
من ايشان را نمي شناختم، اما از هجوم جمعيت به سوي ايشان فهميدم كه حاج شيخ حسنعلي اصفهاني ايشان هستند. با خود انديشيدم كه با اين جمعيت زياد، تا نوبت به من برسد ساعتها طول خواهد كشيد. جناب شيخ روي سكوي اطاقي نشستند و جمعيت در اطراف ايشان حلقه زد. ناگهان ايشان سر مباركشان را بلند كردند و فرمودند:
« آن كسي كه از يزد آمده است و پيغامي دارد بيايد جلو. »
من فوراً جلو رفتم و سلام كردم. قبل از آنكه سخن بگويم، ايشان فرمودند:
« سلام مرا به آقاي سيد محمد برسان و بگو اين فضولي ها به ما مربوط نيست، بابا بزرگ هر وقت بخواهد وضع را عوض مي كند. و به ايشان بگوييد شما دو ماه ديگر آزاد مي شويد. »
دوستم گفت: مرا ديگر ياراي سخن گفتن نماند و مراجعت كردم. اما اندكي بعد با خود انديشيدم كه اگر آقا سيد محمد از من بپرسد كه « بابا بزرگ» كيست من چه پاسخ دهم؟
لذا بلافاصله بازگشته و خدمت جناب شيخ عرض كردم: اگر آقا سيد محمد از من بپرسند كه « بابا بزرگ» كيست، چه پاسخ دهم؟
ايشان فرمودند:
« برو بگو امام زمان عليه السلام خود ناظر بر همه امور هستند، هرگاه بخواهند وضع را عوض خواهند كرد، اينگونه امور به ما و شما مربوط نيست.»
حاج آقا سيد محمد دعايي گفتند: همانطور كه شيخ فرموده بودند دو ماه بعد از زندان آزاد شدم. »

چوب خدا!
فرزند آقا نقل مي كنند:
مرحوم پدرم، فرمودند:
« در ايام دهه اول محرم، به منظور شركت در مجلس مصيبت حضرت سيد الشهداء عليه السلام به منزل عالم عارف مرحوم حاج سيد حسين نايب الصدر خاتون آبادي رفته بودم.
مشير السلطنه پيشكار ظلّ السلطان خدمت آقا بود. عرض كرد كه جعبه جواهري متعلق به ظل السلطان در اطاق خوابش گم شده است او اكنون عده اي را زنداني كرده است و زجر مي دهد، و مي گويد كه اگر نتوانم مال خود را حفظ و پيدا كنم چگونه مي توانم اموال مردم را حفظ كنم؟
نون مردم بي گناهي به خاطر اين موضوع زير شكنجه هستند. من به او گفتم به ظل السلطان بگوييد كه اگر حاضر است دزد را نخواهد، من مال او را به او نشان خواهم داد.
فرداي آنروز مشيرالسلطنه خدمت آقا آمد و عرض كرد كه ظل السلطان حاضر شده است. به او گفتم ظل السلطان بايد اين موضوع را بنويسد و كتباً تعهد كند كه دزد را نخواهد خواست، زيرا بعد از پيدا شدن جواهرات ممكن است بگويد دزد را هم مي خواهم.
فرداي آن روز مشير السلطنه آمد و تعهد نامه ظل السلطان را به خط خود او آورد.
گفتم: به او بگوييد در خارج از شهر در فلان نقطه قنات متروكه اي است، در داخل چاه زمين را حفر كنند، جواهرات آنجا است. پس از يافتن جواهرات به فاصله چند روز مشير السلطنه آمد و گفت: ظل السلطان مي گويد: من دزد را مي خواهم.
حتماً اين شيخ با دزدها شريك بوده است، چون ديده اند كه نزديك است حقيقت بر ملا شود اين حُقه را به كار برده اند، و چاره اي جز آنكه دزد را نشان دهند وجود ندارد.
مشير السلطنه گفت من هرچه خواستم او را از اين خواسته اش منصرف كنم موفق نشدم، و احساس كردم كه به خاطر حمايت از شما ممكن است من نيز در مظان تهمت قرار گيرم. بنابراين بهتر است كه شما خود نزد او تشريف بياوريد و با او صحبت كنيد.
فرداي آنروز من به ساختمان حكومتي نزد ظل السلطان رفتم و به او گفتم: شما فرزند ناصر الدين شاه، پادشاه اين مملكت، و حاكم اصفهان مي باشيد، پس چگونه به خود اجازه مي دهيد كه تعهد و امضاء خويش را ناديده بگيريد و آنرا بي اعتبار سازيد؟
ظل السلطان گفت من اين حرفها را نمي فهمم، من دزد را مي خواهم. به او گفتم: من اول شرط كردم كه نمي توانم دزد را به شما نشان دهم و شما هم قبول كرديد، حال نيز مي گويم كه اين كار از من ساخته نيست.
ظل السلطان گفت: من دستور مي دهم كه تو را فلك نمايند تا اقرار كني كه دزد كيست. سپس به فرّاشها دستور داد كه چوب بسيار با سه پايه آوردند و آنگاه گفت: اين شيخ را به حياط ببريد و مضروب نماييد. كار كه به اينجا رسيد گفتم اگر قرار است من مضروب شوم، تو در اين امر اُولي هستي.
لذا امر كردم كه او را به حياط باغ حكومتي بردند و به پايه اي بستند و شروع كردند به چوب زدن او. فرّاشها و خدمه اي كه آنجا بودند جلو رفتند كه ممانعت كنند اما خودشان نيز مضروب شدند. و پا به فرار گذاشتند. من نيز همان ساعت مستقيماً از باغ حكومتي به قصد زيارت حضرت رضا عليه السلام عازم مشهد شدم و از يكي از آشنايان خواستم كه به منزل ما برود و به مادرم خبر دهد.
بعداً يكي از محترمين اصفهان نقل كرد كه مشيرالسلطنه گفت: ظل السلطان مدت نيم ساعت چوب مي خورد و كسي جرأت نزديك شدن به او را نداشت، تا آنكه موكّلين او را واگذاشته و رفتند.
آنگاه او را برداشتيم و به بستر منتقل كرديم. پس از يكساعت به هوش آمد و پرسيد آن شيخ كجا است؟
گفتيم نمي دانيم كجا رفت. مشيرالسلطان مي گفت: از آن به بعد هرگاه شخصي معمم و روحاني مراجعه مي كرد، ظل السلطان مي گفت با او مماشات كنيد و كارش را انجام دهيد.
به او مي گفتيم: همه كس آن شيخ نيست. مي گفت: آري، اما احتياط كنيد. »

شفاي ژنرال بازنشسته مسيحي
آقاي مهندس فرزانه نقل كردند:
« پانزده سال قبل به منظور خريد زميني براي تأسيس كارخانه به اتفاق يكي از دوستان، قصد تشرف به مشهد را داشتم. دوستم كه با من شريك بود، گفت من دوستي دارم به اسم لهراسب زردشتي، كه ساكن كانادا است، او هم بايد در اين كارخانه سهيم باشد و با ما به مشهد خواهد آمد. همگي به اتفاق با هواپيما به مشهد مشرف شديم. هنگامي كه مي خواستيم از هواپيما خارج شويم مرد زردشتي از من پرسيد « نخودكي » در مشهد كيست؟
گفتم مي دانم شما كه را مي خواهيد، ايشان به رحمت حق پيوسته اند ولي شما به من بگوييد با ايشان چكار داشتيد. از هواپيما پياده شديم و به هتل رفتيم. پس از استقرار در هتل مجدداً از لهراسب پرسيدم شما با ايشان چكار داشتيد؟
گفت: « در كانادا، در همسايگي ما، يك ژنرال بازنشسته امريكايي زندگي مي 1كند. موقع عزيمت از كانادا نزد او رفتم كه با او خداحافظي كنم. گفتم قصد مسافرت به ايران و مشهد را دارم. ژنرال مزبور تأكيد كرد كه در مشهد به ديدار « نخودكي» بروم.
وقتي علت را از او استفسار كردم. گفت: در چند سال پيش كه من با درجه سرگردي، از طرف دولت امريكا در مشهد مشغول خدمت بودم، و محل سكناي من نيز در بيمارستان امريكاييهاي مشهد بود، به بيماري سختي دچار شدم بطوريكه پزشكان امريكايي از مداواي من اظهار عجز و مرا جواب كردند مدتي در حال اغماء بودم.
شخصي از مراجعين به همسرم كه بسيار بي تابي ميكرد گفت اگر شفاي شوهرت را ميخواهي بايد به نخودك بروي، خدمت جناب حاج شيخ. همسر من از روي استيصال به اتفاق آشپز بيمارستان به نخودك مي رود. وقتي خدمت حاج شيخ مي رسند ايشان مي پرسند:
« آيا اين مريض كه مسيحي است به دين خود معتقد است؟ »
جواب مي دهند كه بيمار در زمان سلامت روزهاي يكشنبه به كليسا مي رفته است.
مرحوم حاج شيخ خرمايي به آشپز بيمارستان مي دهند و مي فرمايند:
« تو اين خرما را بخور و برو. مريض شفا خواهد يافت. »
البته اين امر براي همسرم قابل قبول نبود ولي با نااميدي به بيمارستان بازگشت و به بالينم آمد ديد سالم در بستر نشسته ام وقتي جريان را از من استفسار كرد باو گفتم ساعتي قبل حضرت مسيح بر بالين من آمد و گفت تو شفا يافته اي و حالت خوب شده است.
بلا فاصله از اغماء به خود آمدم و ديدم حالم كاملاً خوب است وقتي پزشك بيمارستان از جريان امر مطلع مي شود و مي گويد بي شك معجزه اي واقع شده است والا اين مريض رفتني بود. »

عنايت امام رضا عليه السلام
آقا سيد ابراهيم شجاع رضوي نقل كرد:
« در جواني به بيماري حصبه مبتلا شدم ولي چون درحال بيماري ناپرهيزي كردم حالم بد شد. پزشكان از معالجه من مأيوس شدند و به اصطلاح مرا جواب كردند.
در حال اغماء بودم كه به استدعاي پدرم، جناب حاج شيخ به بالينم تشريف آوردند. در آن حال چنين ديدم كه بالاي بام حرم مطهر هستم و حضرت رضا عليه السلام روي تختي جلوس فرموده اند و حاج شيخ نيز همانجا در كنار تخت ايستاده اند. حضرت فرمودند:
« سيد ابراهيم! اگر شفا ميخواستي حاج شيخ شفاي تو را از من گرفت و اگر پول مي خواهي به قايم مقام مراجعه كن. »
(در آن زمان مرحوم حاج آقا قايم مقام متولي موقوفات سادات رضوي بود.)
به خود آمدم و ديدم سر تا پا عرق كرده ام و حالم خوب است. مرحوم حاج شيخ نيز بالاي بسترم نشسته بودند. »

عاقبت وفا نكردن به عهد
مرحوم ميرزا محمد آل آقا پسر مرحوم آيت الله حاج ميرزا عبدالله چهل ستوني تعريف مي كرد:
« شخصي بود در دالان مدرسه خيرات خان كه مغازه اسلحه فروشي داشت و يك غده بسيار بزرگي در سر و گردن او پيدا شده بود. روزي من به همراه حاج شيخ به نخودك ميرفتيم، اين مرد نيز از شهر پشت سر جناب شيخ مي آمد و مرتب مي گفت يا شيخ يا مرا شفا دهيد يا بكشيدم و ايشان جوابي نميداند تا به اواسط راه كه رسيديم، شيخ برگشته خم شدند و در گوش او آهسته سخني گفتند.
مرد بلند گفت قبول دارم و تعهد مي كنم. سپس فرمودند: پس تو را خواهم كشت عرض كرد بكشيد.
از مركبي كه سوار بودند پياده شده و به مرد دستور دادند تا كنار جاده لب گودالي بنشيند آنگاه چاقويي از جيبشان درآورده پوست گردن او را شكافتند و غده را خارج نمودند. از شكاف چرك و خون بسياري آمد.
با پهناي چاقو روي زخم را ماليدند تا هرچه چرك بود خارج شود بعد آب دهان خود را به محل زخم انداخته با چاقو روي آن را ماليدند و فرمودند: حالا با دستمال روي آن را ببند و برو و بعد از چند روز آثار زخم كاملاً از بين رفته بود.
چند سال از اين موضوع گذشت پس از فوت مرحوم شيخ آن مرد را ديدم كه مجدداً مرضش عود كرده بود. از او پرسيدم كه آنروز جناب شيخ به گوش تو چه گفتند كه تو جواب دادي متعهد مي شوم.
گفت: من با خانمهاي شوهردار رابطه نامشروع داشتم و ايشان فرمودند اگر تعهد كني بعد از اين دنبال اين كارها نروي تو را معالجه مي كنم و بعد فرمودند اگر ديگر مرتكب چنين عمل زشتي شوي مرض تو عود خواهد كرد و خواهي مرد و من قبول كردم.
بعد از چندين سال شيطان مرا اغوا كرد و مرتكب چنين معصيتي شدم و ميدانم از اين مرض خواهم مرد، چيزي نگذشت كه او فوت كرد. »

برو، ديگر خون دفع نشود!
صدر رشتي كه از فضلا و وعاظ مشهد بود نقل نمود:
« مبتلا به مرض بواسير شدم و خون زياد از من دفع مي شد. ماه محرم نزديك بود آمدم خدمت حاج شيخ و عرض كردم ماه محرم آمده و من با اين كسالت نمي توانم منبر بروم زيرا منبر آلوده مي شود.
فرمودند چهارشنبه آخر ماه صفر بيا تا علاج كنم، عرض كردم زندگي من در اين دو ماه تأمين مي شود چگونه تا آخر ماه صفر صبر نمايم با اين كسالت هم كه نميتوانم منبر بروم.
فرمودند: من چه كنم؟ عرض كردم نميدانم خود دانيد با تندي فرمودند:
« برو ديگر خون دفع نشود. »
گفت بعد از آن ديگر سلامتي حاصل و خون دفع نشد. »

اثر نفس شيخ و كرامت خداي مهربان
شخصي نقل مي كرد:
« بعد از فوت مرحوم شيخ در تهران در دكان بقالي طفل چند ساله اي را ديدم كه بغل پدرش بود خيلي شباهت زيادي به مرحوم شيخ داشت.
جلب نظر مرا كرد و محو او بودم كه پدر طفل متوجه شد و علت توجه مرا به طفل پرسيد. گفتم شخص بزرگي بود در مشهد به نام مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني و اين بچه به شيخ شباهت بسيار دارد.
گفت درست است من و خانمم كه سني از ما گذشته بود و ديگر طبق روال طبيعي نبايد اولاد دار مي شديم خدمت ايشان مشرف شديم و عرض كرديم خيلي ميل داشتيم اولادي داشته باشيم ولي خداوند عطا نفرموده حالا هم هر دو پير شده ايم و قطع اميد براي ما شده ايشان فرمودند:
« شما فرزند مي خواهيد به يايسه شدن خانمتان چكار داريد. »
دعايي دادند و فرمودند خداوند به تو پسري مي دهد اسم او را حسنعلي بگذاريد و اين همان فرزند است كه از اثر نفس ايشان خداوند به ما كرامت فرموده است.»

نماز اول وقت بخوان
يكي از كارمندان عالي رتبه شهرداري نقل كرد كه:
« به علتي مرا از شهرداري اخراج نمودند. رفتم خدمت حاج شيخ، ايشان فرمودند:
« نمازهايت را اول وقت بخوان، چهل روز ديگر كارت درست مي شود. »
مدت يكماه گذشت اثري ظاهر نشد مجدداً مراجعه كردم فرمودند:
« گفتم چهل روز ديگر. »
هرچه فكر كردم آثاري و اميدي در ظاهر نبود روز چهلم در خيابان نزديك يك قهوه خانه نشسته بودم.
شهردار سابق مشهد آقاي محمد علي روشن با درشكه از آن محل عبورمي كرد بلند شده سلام كردم. درشكه را نگاه داشت پرسيد چرا اين جا نشسته اي مگر كاري نداري شرح حال خود را گفتم.
گفت با من بيا. با ايشان سوار درشكه شدم، رفتيم به استانداري و فوري دستور داد رفع اتهام از من كرده مرا به خدمت برگرداندند و درست قبل از ظهر چهلمين روزي كه مرحوم حاج شيخ فرموده بودند حكم اعاده به خدمت مرا داده و مشغول كار شدم. »

چشم باطني جناب شيخ
آقاي ابوالقاسم فرزانه مي نويسد:
«... جناب شيخ هر موقع از برابر يكي از حمامها عبور مي كرد حالش تا حدي منقلب مي گرديد، بطوريكه از چهره اش نمايان بود كه ناگهان دچار ناراحتي شده است.
يك نشانه ديگر دگرگون شدن حال شيخ اين بود كه مرتباً استغفار ميكرد و لا اله الا الله مي گفت اما با لحني كه پيدا بود ناشي از تعجب و ناراحتي است. موقعيكه علت آن دگرگوني احوال پرسيده شد شيخ گفته بود:
« به صاحب اين حمام كه چندي است از دنيا رفته درجه روحي پستي داده شده است. تعلق خاطرش به دنيا و مال دنيا خيلي شديد بود و هنوز هم موقعيت خود را درست درك نكرده است و نميداند كه از دنيا رفته است و دايماً سر حمام است و ناله و افغان دارد كه چرا اموال او را تصرف ميكنند. هر وقت از جلو اين حمام عبور مي كنم وضع او باعث ناراحتي من مي گردد. »
يكي از اهل علم نقل ميكند:
در خدمت جناب شيخ به قبرستاني براي فاتحه رفتيم. شيخ به من فرمودند گوش كن از اين قبر چه صدايي مي شنوي. بر اثر توجه ايشان شنيدم كه از آن قبر صدا مي آمد. « خيار سبز است - كاكل بسر است. » بعد به قبر ديگري اشاره كردند شنيدم ميگفت: لا اله الا الله. فرمودند:
« صاحب قبر اول بقال بود و هنوز با اينكه چند سال است از فوت او مي گذرد خيال ميكند زنده و مشغول فروش خيار است. دومي مردي بود اهل دل و ذكرِ، در آن عالم هم مشغول ذكر حق است. »

ايثار بزرگ و همسايه امام علي(ع) شدن!
فرزند شيخ نقل مي كنند:
مرحوم پدرم نقل مي فرمودند كه:
« در شهر حله (در عراق) شخصي بود از اشرار، كه صاحب مكنتي فراوان و در شرارت نيز معروف بود.
يكي از علماي نجف (كه مرجع وقت خود بود و پدرم نام او را ذكر نكردند ولي از علماي اهل الله بوده) شبي در خواب مي بيند كه فرد مذكور در بهشت همسايه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است. آن عالم چون به صحت خواب خود اعتقادي داشت از نجف به قصد حلّه حركت كرده بود و به منزل آن شخص شرور مي رود و او را مي طلبد. چون ورود عالم را به صاحب خانه خبر مي دهند بسيار ناراحت مي شود و فكر مي كند كه مشاراليه حتماً براي نهي از منكر آمده است ولي بهرحال به در منزل مي رود و ايشان را به داخل خانه دعوت مي كند و براي ايشان چاي و قهوه مي آورد.
وقتي مي بيند كه عالم مزبور چاي و قهوه صرف نميكند يقين مي كند كه وي نه از روي دوستي بلكه از راه مخاصمه و دشمني وارد شده است زيرا در عرب رسم است كه اگر كسي به منزل شخصي برود ولي چيزي نخورد اين خود دليل دشمني است. لذا عرض مي كند آقا تا اين زمان از جانب من به شما اسايه ادبي نشده است. پس دليل دشمني شما چيست؟
عالم مزبور جواب مي دهد كه من با شما خصومتي ندارم بلكه سؤالي دارم كه اگر جواب بدهيد چاي و قهوه را مي خورم. عرض مي كند سؤال خود را بفرماييد.
ايشان خواب خود را نقل و تأكيد مي كند كه من يقين دارم خواب من صحيح است. تو با اين سابقه و شهرت بدي كه داري چه كرده اي كه با اميرالمؤمنين عليه السلام در بهشت همسايه شده اي؟
عرض مي كند اين سرّي بود بين من و حضرتش، ظاهراً حضرت اراده فرموده اند كه اين سرّ فاش شود.
سپس دختر بچه 9 ساله اش را نشان مي دهد و مي گويد: مادر اين كودك دختر شيخ حله بود و من عاشق او شدم ولي چون بد نام بودم مي دانستم كه شيخ دختر خود را به من نخواهد داد. در عين حال او از من واهمه داشت. به خواستگاري رفتم.
پدرش گفت اين دختر نامزد پسر عمويش مي باشد اگر تو بتواني پسر عمويش را راضي كني من مخالفتي ندارم. نزد پسر عمويش رفتم و علاقه خود را به دختر ابراز كردم.
گفت اگر تو ماديان خود را به من ببخشي من به اين ازدواج رضايت مي دهم (بايد دانست كه در عرب ماديان حكم زن را دارد و معمولاً كسي آن را به ديگري نمي بخشد) ولي چون من عاشق بودم ماديان را به او بخشيدم و از او رضايت گرفتم و نزد پدر دختر رفتم و جريان را گفتم.
گفت برادر دختر را نيز بايد راضي كني. نزد برادر دختر رفتم و مطلب را گفتم و در آن زمان باغي زيبا و مصفا در خارج شهر داشتم. برادرش گفت: اگر باغ خارج شهر را به من ببخشي من رضايت مي دهم.
باغ را هم به او بخشيدم و پيش پدر دختر رفتم. اين بار گفت بايد مادر دختر را هم راضي كني و علت اين همه اشكال تراشي آن بود كه نمي خواستند دخترشان را به من تزويج كنند و در ضمن از من هم مي ترسيدند.
لذا نزد مادر دختر رفتم و او براي موافقت خود خانه خوبي را كه در حله داشتم از من مطالبه كرد. دادم و موافقت او را نيز گرفتم و باز پيش پدر دختر رفتم.
اين بار نوبت راضي كردن پدر بود كه رضايت او هم با بخشيدن يك پارچه ملك آباد تحصيل شد. ديگر بهانه اي نداشتند. با اينهمه با اكراه دختر را عقد كردند و به زني، به من دادند.
شب عروسي، هنگاميكه به حجله رفتيم عروس به من گفت اين بار اين منم كه از تو چيزي مي خواهم. گفتم من هر چه داشتم در راه تو دادم و اكنون هم هر چه ثروت براي من باقي مانده است از آن تو باشد. گفت من حاجت ديگري دارم.
گفتم هر حاجتي داري بخواه. گفت حاجت من بسيار مهم است و قبل از آنكه حاجت خود را بگويم شفيعي دارم كه بايد او را به تو معرفي كنم: شفيع من فرق شكافته حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام است. اما حاجت من اينست كه من با پسر عمويم قبل از عقد به موجب صيغه محرم و هم بستر شده ام و از او بار دارم و هيچ كس از اين موضوع آگاه نيست.
اگر اين راز فاش شود براي قبيله ما ننگي بزرگ است و تو به خاطر حضرت مرا امشب خفه كن و بگو مرده است و اين ننگ را از خانواده ما بردار زيرا تا وضع حمل نكنم بر تو حرامم و بعداً نيز صدمه زيادي به ما مي خورد.
گفتم آن شفيعي را كه تو آورده اي بزرگتر از آن است كه من مرتكب چنين جنايتي شوم. از اكنون تو به منزله خواهر من هستي و از حجله بيرون آمدم. تا امروز كسي از اين راز ما اطلاع نداشت و معلوم مي شود حضرت مي خواستند شما مطلع شويد.
اين دختر بچه نه ساله همان طفل است كه در رحم او بود. همه بستگان اين بچه را از آن من مي دانند و اين زن هم تا امروز حكم خواهر مرا داشته است. »

توجه به ذريه پيامبر اسلام (ص)
فرزند ايشان نقل مي كنند:
« صبح زمستان يكي از روزهاي سرد سنه 1357 هجري قمري كه برف زيادي تقريباً هشتاد سانتيمتر بر بالاي بامها نشسته بود مرحوم پدرم فرمودند:
« علي برو تحقيق كن كه امروز از اهل ده كسي به شهر مي رود يا نه. »
تحقيق كردم گفتند برف زيادي آمده و در راه گرگ است و كسي به شهر نمي رود. آمدم به ايشان عرض كردم. فرمودند من هم حال رفتن ندارم. عرض كردم نرويد.
فرمودند ولي بايد رفت. بعد فرمودند تو به تنهايي برو. عرض كردم از رفتن به تنهايي خوف دارم.
فرمودند بايد بروي. مركوبي تهيه كن تا بگويم چه كني. رفتم و مركوبي تهيه كردم و عرض كردم حاضرم.
فرمودند:
« اين مبلغ را بگير و ببر شهر در محله نوقان منزل آقاي سيد ناصر مكي كه از شاگردان ايشان بود، نصفش را به ايشان بده زيرا سيد چهار روز است كه چيزي نخورده است و فرمودند، زن بيوه سيده اي هست نصف ديگر آن را به آن زن بيوه بده كه سه روز است چيزي نخورده است. »
وجه را گرفتم و حركت كردم و به شهر آمدم. اولاً در راه به هيچ موجودي بر نخوردم و ثانياً حقيقت همان بود كه ايشان فرموده بودند. هر دو نفرشان گفتند كه چهار روز و سه روز است كه غذايي نخورده اند و گفتند در اين فكر بوديم كه در اين روز برفي چه كنيم.
در اثر فقر و كمبود غذا حال حركت در آنها نمانده بود. وجه را گرفتند و شكر الهي را بجاي آوردند. »
بندگان حق رحيم و بردبــار / خوي حق دارند در اصلاح كار
هين بجو اين قوم را اي مبتـلا / هين غنيمت دارشان پيش از بـــلا

من مي دانم و تب!
مرحوم ابوالقاسم تولايي نقل نمود:
« در ايام جواني كه در مدرسه نواب مشغول تحصيل بودم شيخي از اهالي ميامي با من دوست بود. بعدها ترك تحصيل كردم و حدود چهل سال بود كه از او خبري نداشتم.
روزي از ميامي مي گذشتم مصمم شدم بروم و از حال او جويا شوم. رفتم و او را ديدم. ضمن صحبت گفت: آن زمان كه در مشهد مقيم مدرسه بودم به تب شديدي مبتلا شدم.
مرحوم حاج شيخ رحمت الله در آن زمان به در اطاق من آمدند و مرا در آن حال ديدند و فرمودند تو را چه شده است؟ عرض كردم به تب شديدي مبتلا شده ام. فرمودند:
« تب تو زايل شد و ديگر تا زنده هستي تب نخواهي كرد و اگر تب كردي من مي دانم و تب. »
في الفور تب من قطع شد و تاكنون متجاوز از چهل سال است كه ديگر تب نكرده ام. »

شفاي زن سرطاني!
آقاي چراغچي باشي نقل نمود كه:
« پدرم در گذشته بود و من طفل و در تحت سرپرستي عمويم بودم. پس از ازدواج، همسرم دچار سرطان پستان شد به طبيب مراجعه كردم گفتند بايد قطع شود. وي شبها از درد خوابش نمي برد.
نزد عمويم رفتم و از او كمك خواستم. عمويم گفت چرا نزد حاج شيخ حسنعلي نمي روي؟ عصر به مدرسه اي كه حاج شيخ در آن تدريس مي فرمودند آمدم و وارد اطاق ايشان شدم.
فرمودند ناراحت نباش از اين انجيرها هر روز صبح يك دانه بدهيد بخورد. روز اول خورد درد ساكت شد روز دوم بهتر شد و روز سوم اثر از آن نماند و به كلي خوب شد.

من نان شما را مي رسانم!
فرزند ايشان نقل مي كنند:
« ميرزا ابوالقاسم خان خواهر زاده جان محمد خان علاء الدوله كه از نيكان بود به مشهد آمده و در كاروانسراي محمديه اطاقي گرفته و در جوار حضرت رضا (ع) پناهنده شده بود.
مرحوم پدرم خيلي به ايشان مي رسيدند. وي نقل نمود وقتي روسها وارد مشهد شدند نان كمياب شد و براي من تهيه نان محال بود. به حرم خدمت حضرت مشرف شدم و عرض كردم آقا من از تهيه نان عاجزم.
خود مي دانيد كه چگونه مهم مرا كفايت فرماييد. به كاروانسرا برگشتم. ساعتي نگذشته بود كه مرحوم حاج شيخ آمدند و فرمودند:
« شما خيالتان از حيث نان راحت باشد من نان شما را مي رسانم. »

خبر از اسب مفقود
فرزند جناب شيخ از قول پسر عمه اش مرحوم عبدالعلي نقل نمود:
« در سنه 1310 شمسي كه مرحوم حاج شيخ به اصفهان تشريف آورده بودند شخصي نزد ايشان آمد و عرض كرد اسبي بوده كه زندگي چند بچه يتيم از كار او اداره مي شد. اكنون دزدي اسب را برده است. ايشان تأملي نمودند و فرمودند:
« اسب را به فلان ده در اطراف اصفهان برده اند. به فلان باغ برويد اسب را سرآخور بسته اند. ولي رنگ اسب را عوض كرده اند. متوجه باشيد. »
آن شخص مي گفت به همان نشاني رفته و اسب را ديده بود در حاليكه رنگش را عوض كرده بودند. »

تنبيه مار!
آقاي گلبيدي از قول آقا سيد حسين موسويان نقل كرد:
« آقا سيد حسين براي من نقل كردند كه به واسطه آقاي حاج سيد حسين موسوي امام جماعت مسجد سيد اصفهان به مرحوم حاج شيخ حسنعلي معرفي شدم. ايشان مرا به گرمي پذيرفتند و در هر سفر كه به مشهد مشرف مي شدم خدمت ايشان مي رسيدم.
در سفر دوم يا سوم بود كه روزي در مدرسه خيرات خان واقع در بست پايين خيابان مشهد در طبقه فوقاني مدرسه در حجره ايشان بودم كه از طبقه هم كف سر و صدايي بلند شد.
مرحوم حاج شيخ فرمودند چه خبر است. گفتند طلبه اي را مار زده است. فرمودند او را بياوريد بالا. گفتند نمي تواند بيايد. فرمودند خودم مي آيم. بلند شدند و به راه افتادند.
من هم به دنبال ايشان از پله ها پايين آمدم و به اتفاق حاج شيخ وارد اطاق طلبه شديم ديديم كه طلبه دارد روي زمين مي غلطد. آقا پرسيدند كجا را زده است؟ شست پاي خود را نشان داد.
مرحوم حاج شيخ انگشت مبارك را با آب دهان تر كرده به محل گزيدگي ماليدند في الفور درد ساكت شد. بعد فرمودند مار كجاست؟ مار در گوشه حجره بود نشانش دادند.
مرحوم حاج شيخ رو به مار كرده فرمودند:
« مي خواهي ترا تنبيه كنم؟ چرا اذيت كردي؟ »
سپس رو كردند به شخصي كه قيافه و كسوت رعايا و كشاورزان را داشت و جوالي همراهش بود كه به پشت مي بست. فرمودند جوال را بياور. آورد به مار فرمودند برو توي آن توبره. مار حركت كرد و وارد آن جوال شد. بعد به مار فرمودند:
« ديگر كسي را اذيت نكن والا ترا تنبيه خواهم كرد. »
و به آن مرد فرمودند آنرا بردار و بيرون دروازه رهايش كن و در راه هم آن را آزار منما. »

شيخ حسنعلي شدن، سخت است!
سيد ابوالحسين ميرسعيدي گويد:
« حدود بيست سال قبل در همسايگي شيخ محمد علي فاني بودم و ايشان حكاياتي مخصوصاً از مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني كه دايي ايشان بود برايم نقل مي كردند.
از جمله مي گفتند حدود دو سال در خدمت حاج شيخ حسنعلي در مشهد مقدس بودم. گاهي ايشان با حاج شيخ عباس قمي و حاج شيخ علي اكبر نهاوندي روزهاي تعطيل به خارج شهر مي رفتند. من هم در خدمت ايشان بودم و از صحبتهاي شيرين ايشان لذت مي بردم.
از جمله ايشان مي گفتند حاج شيخ حسنعلي حدود هشت بار به مشهد مقدس مشرف شده بودند و مخارج مسافرت را از راه معالجه و حكاكي تأمين مي كردند.
نامبرده مي گفت ايشان در نهايت بي آلايشي زندگي مي كردند. لباس بسيار ساده اي از كرباس داشتند و خوراكشان محدود بود و دقت فراوان داشتند كه از خوراكيهاي شبهه ناك نخورند.
از جمله مي گفت روزي يك مجمعه غذاي لذيذي آوردند. آنرا گرفتم. فرمودند بگو فردا قبل از ظهر بيايند و ظروف آنرا بگيرند. چون مجمعه را داخل منزل آوردم به من دستور دادند غذاها را ببرم درب منزل فلان شخص در فلان كوچه و فردا صبح اول وقت بروم و ظروف آنرا بگيرم. چون مدتي بود غذاي لذيذ نخورده بودم اين كار برايم گران بود.
بالاخره بعد از چند روز گله كردم كه چرا غذاها را در منزل مصرف نكرديد فرمودند:
« اين غذاها از حقوق شخصي بود كه در اداره دارايي كار مي كرد و خوردن آن براي ما صحيح نبود ولي آنرا به كسي دادم كه براي او حكم خوردن ميته را داشته كه براي بعضي ميته حلال مي شود. »
مرحوم حاج شيخ تقوي و پرهيزگاري و هشياري عجيبي داشتند. رياضات شرعيه و توسلات به ايمه اطهار عليهم السلام و پرهيز از لقمه حرام و شبهه ناك موجب اين همه عظمت شده بود.
شيخ فاني مي گفت بعضي گمان مي كنند با يك چله نشستن يا با اذكار و اوراد مي توانند مثل مرحوم حاج شيخ بشوند و حال آنكه كسي تحمل زحمات و سختيهاي طاقت فرساي آن مرد بزرگ را ندارد. »

خودت بخور، او شفا خواهد يافت!
حجة الاسلام منصور زاده واعظ نوشته اند:
در سنه 34 شمسي در دانشگاه تهران از استادم مرحوم سبزواري شنيدم كه گفت حضور مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهان بودم كه شخصي از يكي از شهرهاي دور براي استشفاي بيمارش كه در وطن بود خدمت حاج شيخ رسيده بود و تقاضاي دعا يا دوايي كرد.
مرحوم حاج شيخ يك انجير به او مرحمت فرمودند و گفتند به مريض بدهيد شفا مي يابد. عرض كرد اينجا نيست. فرمودند:
« خودت بخور او شفا خواهد يافت. »

نگاه خوب شيخ!
جناب آقاي حاتمي نقل مي كردند:
« مرحوم حاج شيخ در سال 1316 شمسي كه به تهران آمدند در منزل پسر حاج ميرزا عبدالله چهل ستوني يعني محمد آل آقا تشريف داشتند. روزي خدمت ايشان بودم.
پسر آل آقا را زنبور زد فريادش بلند شد و به گريه و ناله درآمد. حاج شيخ فرمودند صدا از چيست؟ عرض كرديم بچه را زنبور زده. فرمودند او را بياوريد بچه را آوردند.
حاج شيخ نگاهي به او كردند بچه في الفور ساكت شد. پدرش به بچه تغيّر كرد كه تو دروغ مي گفتي اگر ترا زنبور زده چطور آناً ساكت شدي؟ من به حاج شيخ عرض كردم چطور شد اين بچه به يك نگاه شما خوب شد؟
فرمودند:
« همانطور كه يك چشم بد انسان را به گور مي فرستد يك نگاه خوب هم انسان را از گورستان بر مي گرداند. »

شفاي علماي اسلام
مرحوم شيخ علي محمد بروجردي كه يكي از علماي بزرگ بروجرد بود نقل كرد كه:
« در ايام تحصيل در نجف اشرف به مرض سل مبتلا شدم و به دستور اطباء براي معالجه مصمم به مراجعت به ايران شدم. براي خداحافظي خدمت حاج شيخ علي زاهد قمي(ره) مشرف شدم.
ايشان به من توصيه كردند وقتي به مشهد مشرف شدي حتماً خدمت حاج شيخ حسنعلي اصفهاني برسيد و سلام مرا به ايشان برسانيد و از نفس ايشان استمداد كنيد.
من به ايران مراجعت كردم و بعد از دو ماهي به قصد عتبه بوسي حضرت رضا عليه السلام به مشهد مشرف شدم و نشاني حاج شيخ را پرسيدم. گفتند عصرها سر مقبره شيخ بهايي درس مي دهند.
عصر خدمت ايشان رسيدم و سلام آقاي زاهد قمي را ابلاغ كردم و در ضمن كسالت خودم را به ايشان عرض كردم. ايشان سه دانه خرما دادند كه هر روز صبح يكدانه از آنها را ناشتا بخورم.
روز اول يك ثلث مرض رفت، روز دوم دو ثلث و روز سوم به كلي شفا يافتم. »

تنبيه جناب شيخ
فرزند جناب شيخ نقل مي كنند:
« بعد از آمدن متفقين به ايران اداره اي به نام شركت روستايي تأسيس شد كه يكي از وظايف آن تقسيم قند و شكر مردم به وسيله قنادها بود. رييس شركت روستايي شخصي بود به نام آقاي عبدالحسين معاون و معاون ايشان مردي به نام شاهزاده آذرخشي بود.
مرحوم پدرم به نامبرده سفارش كرده بودند كه سهميه قند و شكر مردي به نام آقا سيد كاظم موسوي را اندكي بيشتر منظور نمايد ولي آقاي آذرخشي به سفارش ايشان ترتيب اثر نمي داد. رييس شركت روستايي در مقابل معاون خود قدرتي نداشت چون آقاي آذرخشي روسي مي دانست و واسطه در ميان دولت و روسها بود.
در واقع؛ دولت در مشهد هيچگونه قدرتي نداشت و مشهد در دست روسها بود و به همين جهت، آذرخشي قدرت هر كاري داشت. يك روز كه سيد موسوي براي پي گيري از كار خود به شركت رفته بود شخصي در آنجا به آذرخشي گفته بود كه اين سيد مريد كسي است كه اگر ريش خود را بجنباند شما را نابود خواهد كرد.
آذرخشي هم چون به روسها اتكاء داشت و قدرت هم در دست آنها بود گفته بود من ترسي ندارم بگو هر قدر مي خواهد ريشش را بجنباند. آقاي موسوي روز دوشنبه خدمت پدرم رسيد و شرح ماجرا را گفت. سحرگاه جمعه يكساعت به صبح مانده پدرم مرا صدا زدند.
خدمتشان رفتم ديدم روي سجاده ايستاده اند. فرمودند:
« الساعه خدمت حضرت عليه السلام مشرف بودم. شرح حال سيد را عرض كردم حضرت فرمودند شرّ او را از سر سيد رفع كرديم. »
صبح شد. نيم ساعت قبل از آفتاب، درب را زدند. درب را باز نمودم. شاهزاده بديعي كارمند پست و تلگراف بود كه مي گفت با جناب شيخ كاري فوري دارم.
خدمت ايشان عرض كردم فرمودند سؤال كن چكار دارد؟ سؤال كردم. گفت يك ساعت قبل اول اذان صبح از طرف شهرباني شاهزاده آذرخشي را به دستور روسها توقيف كرده اند به جرم اينكه جاسوس آلمانها بوده و اخبار جنگ را به آنها مي رسانده، چون آذرخشي همسايه من است و با هم بستگي داريم به من پيغام داد و گفت حاج شيخ مرا زده است.
الساعه برو و دست به دامن ايشان شو. از اين رو آمدم و عرض كردم. فرمودند بگو تيري را كه ما زديم برنمي گردد. التماس نمود مجدداً آمدم عرض كردم، تأملي كردند و فرمودند:
« جانش به سلامت مي ماند ولي بايد در حبس باشد. »
يك ماه تمام بستگان او در تهران فعاليت كردند تا اينكه روسها حاضر شدند تا زماني كه از ايران خارج نشده اند در يزد تحت نظر باشد و از شهر خارج نشود همان طور هم شد.
تا 5 سال در يزد بود تا اينكه روسها رفتند و او آزادي يافت.»

تواضع نسبت به سادات
باز هم فرزند ايشان نقل مي كنند:
« در قريه سمرقند كه بوديم در ايام عيد نوروز مسافرين زيادي آمده بودند و مراجعين به مرحوم پدرم هم زياد شده بود. يك روز صبح قريب نود نفر مراجعه كرده بودند. پدرم اظهار خستگي كردند و فرمودند نيم ساعتي استراحت كنيم تا وقت نماز ظهر و ديگر به كسي جواب ندهيد.
چند دقيقه از استراحت ايشان نگذشته بود كه سيدي فقير كه شغل او طبق فروشي بود در زد. در را باز كردم و پرسيدم چه حاجت داري؟
گفت عيالم پس از وضع حمل پستانش غدّه كرده درد بسيار دارد و به بچه ام نمي تواند شير بدهد.
گفتم ايشان ديگر جواب نمي دهند و استراحت كرده اند. در را بستم و آمدم در اطاق خواب ايشان ايستادم. ولي سيد شروع كرد به فحاشي و ناسزا گويي و با لگد به درب منزل مي كوبيد.
پدرم متوجه صدا شدند و از داخل اطاق فرمودند چه خبر است؟ عرض كردم اين سر و صدا از سيدي است كه آمده و حاجتي دارد و اظهارات او را بازگو كردم.
خود ايشان از جاي برخاستند و به طرف در منزل رفتند و سخنان نامربوط او را شنيدند. در را باز كردند و فرمودند چكار داري؟
عرض حال كرد، فرمودند صبر كنيد. بعد به من دستور دادند تا مرهمي براي غده پستان عيال سيد درست كردم كه سر باز كند و مشمعي نيز براي التيام زخم آن.
خودشان تشريف بردند درب منزل و به سيد فرمودند از اين مرهم دو مرتبه روي غدّه پستان بگذار سرباز مي كند بعداً از اين مشمع بگذار چرك او را كشيده خوب مي شود.
چند انجير هم به او دادند مبلغي هم پول به او دادند. سيد هم دعا كرد و رفت. به پدرم عرض كردم: چونكه سيد بود با وجود سخناني كه گفته بود حاجت او را برآورديد ديگر چرا به او پول داديد؟
اين مرد سخنان بسيار زشتي گفت. فرمودند:
« بابا اگر سيد مستأصل نبود چنين عملي را مرتكب نمي شد. تقصير از من بود كه گفتم هر كه آمد او را رد كني و بگويي جواب نمي دهند. »

پايگاه اطلاع رساني بصيرت

تعداد بازديد:542     1387/9/25 5:56:27 ق.ظ

0 امتياز
0 تعداد

نظر کاربران:


کرم مهابادی -[1392/1/21 10:43:18 ب.ظ]

پاسختان را همین جا در سایتتان خواهم خواند .


کرم مهابادی -[1392/1/21 10:41:54 ب.ظ]

ای کاش این آقایان که تعدادشان در کشور ما کم هم نیست کرامتی داشتند و از بارکمر شکن گرانی قدری می کاستند !


حامد -[1390/12/3 8:17:33 ق.ظ]

با سلام بسيار مجذوب اين جملات و روح فقيد جناب شيخ گشتم خواهشمندم در صورتيكه حكاباتي ديگر از شيخ داريد در صورت لطف برايم ارسال كنيد تا من هم استفاده كنم و هم ديگران از اين فيضبي نصيب نمانند . خواهشمندم مرا بي نصيب نگذاريد. ممنون

نظر شما درباره ی این مطلب
نام:
متن:
ایمیل:
کد امنیتی:   
ارسال این مطلب به دوستان
نام و نام خانوادگی فرستنده:
ایمیل گیرنده:

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است
درباره ما   تماس با ما