محتوای فطرت
جستجو در مقالات

بيزاري از دشمنان امام علي(ع) و لعن آنان

بيزاري از دشمنان امام علي(ع) و لعن آنان

- رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: هر كه از لعن كردن كسي كه خدايش لعن كرده خودداري و احساس گناه كند لعنت خدا بر او باد.
(الاثنا عشرية، شيخ حرّ عاملي / فصل 9، ص 195.)
- ابن‏عباس گويد: علي‏بن ابي‏طالب را در كتاب خدا نامهايي است كه مردم نمي‏شناسند. خداوند مي‏فرمايد: فأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ (سوره اعراف / 44.) “مؤذني در ميان آنان ندادردهد كه...” مراد از مؤذّن و ندادهنده آن حضرت است كه مي‏گويد: هان! لعنت خدا بر كساني كه ولايت مرا باور نداشتند و حق مرا سبك و ناچيز شمردند.
(شواهدالتنزيل 1 / 202.)

- علي‏بن عاصم كوفي اعمي در داستاني دراز گويد: به امام هادي عليه السلام عرض كردم: من از ياري بدني شما عاجزم و جز دوستي شما و بيزاري از دشمنانتان و لعن آنان در خلوت خود سرمايه‏اي ندارم، سرورا! حال من چگونه است؟ فرمود: پدرم از جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به من خبر داد كه فرموده‏است: هر كه از ياري ما خاندان عاجز باشد و دشمنان ما را در خلوت خود لعن كند خداوند صداي او را به همه فرشتگان مي‏رساند. پس هرگاه يكي از شما دشمنان ما را لعنت فرستد فرشتگان آن را بالا مي‏برند و هر كس را كه آنان را لعن نكند لعنت مي‏كنند. و چون صدايش به فرشتگان برسد براي او آمرزش مي‏طلبند و بر او ثنا مي‏فرستند و گويند: خداوندا، درود فرست بر روح بنده‏ات كه كوشش خود را در راه ياري اولياي تو به كار برد و اگر بيش از آن هم مي‏توانست دريغ نمي‏داشت. از سوي خداوند ندا آيد كه: اي فرشتگان من، من دعاي شما را درباره اين بنده‏ام اجابت كردم و نداي شما را شنيدم، و بر روح او به همراه ارواح نيكان درود فرستادم و او را در زمره نيكان برگزيده قرار دادم.
(بحارالانوار 50 / 316.)

- عالم عامل عابد زاهد سيدالعارفين رضي‏الدين سيدبن طاووس؛ گويد: محمدبن اسماعيل، و نيز بُكَيربن صالح از سليمان‏بن جعفر روايت نموده كه گفتند: ما بر حضرت رضا عليه السلام وارد شديم و آن حضرت در حال سجده شكر بود، سجده را بسيار طول داد، سپس سربرداشت. عرض كرديم: سجده را طول داديد؟ فرمود: هر كه اين را (كه مي‏گويم) در سجده شكر بخواند مانند كسي است كه در ركاب رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در روز بدر تيراندازي كرده‏است.(در مصباح كفعمي (ص 553): در روز بدر و اُحد هزار هزار تير انداخته است.)گفتيم: آن را بنويسيم؟ فرمود: بنويسيد؛ هرگاه به سجده شكر رفتيد بگوييد:

اَللَّهُمَّ الْعَنِ اللَّذَيْنِ بَدَّلا دينَكَ، وَ غَيّرا نِعْمَتَكَ، وَ اتَّهَما رَسُولَكَ صلي الله عليه و آله و سلم، وَ خالَفا مِلَّتَكَ، وَ صَدّا عَن سَبيلِكَ، وَ كَفَرا آلايَكَ، وَ رَدّا عَلَيْكَ كَلامَكَ، وَ اْسْتَهْزَءا بِرَسُولِكَ، وَ قَتَلاَ ابْنَ‏نَبِيِّكَ، و حَرَّفا كِتابَك، وَ جَحَدا آياتِك، وَ سَخِرا بِاياتك، وَ اسْتَكْبَرا عَنْ عِبادَتِكَ، وَ قَتلا أَوليايَكَ، وَ جَلَسا في مجْلِسٍ لَمْ‏يَكُن لَهُما بِحَقّ، وَ حَمَلا الناسَ علي أكْتافِ آلِ‏محمّد صلي الله عليه و آله و سلم. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما يَتْلُو بعضُهم بعضاً، و احْشُرْهُما وَ أتباعَهُما إلي جَهَنَّمَ زُرْقاً. اَللَّهُمَّ اِنَّا نَتَقَرَّبُ اِليك بِاللَّعْنَةِ لَهُما، وَ الْبَرايَةِ مِنْهُما فِي الدّنيا وَ الآخرة. اَللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ أميرالمؤمنِين، وَ قَتَلَةَ الحسينِ‏بنِ عليّ، و ابنِ‏فاطمةَ بنتِ‏رسولِ‏اللَّه صلي الله عليه و آله و سلم. اَللَّهُمَّ زِدْهُما عذاباً فوقَ عذابٍ، وَ هَوانا فوقَ هَوانٍ، وَ ذُلاًّ فوقَ ذُلٍّ، وَ خِزْياً فوقَ خِزْيٍ. اَللَّهُمَّ دُعَّهما في النّار وَ اَرْكِسْهُما في‏اَليمِ عقابِكَ رَكْسا. اَللَّهُمَّ اَحْشُرْهُما وَ اَتْباعَهُما إلي جَهنّمَ زُمَراً. اَللَّهُمَّ فَرِّقَ جَمعَهُم، وَ شَتِّتْ اَمْرَهُم، وَ خالِفْ بَيْنَ كَلِمَتِهِمْ، و بَدِّدْ جَماعَتَهُم، و العَنْ اَيمَّتَهُم، وَ اقْتُلْ قادَتَهُم وَ سادَتَهُم وَ كُبرايَهم، و الْعنْ رُؤَسايَهُم، و اكْسِر رايتَهم، وَ اَلْقِ البَأسَ بينَهُم، وَ لاتُبْقِ منهم دَيّاراً، اَللَّهُمَّ العَنْ اَباجهلٍ وَ الوليدَ لَعناً يَتْلُو بعضُه بعْضاً وَ يَتْبَعُ بَعْضُهُ بَعْضاً. اَللَّهُمَّ العَنْهُما لَعْناً يَلْعَنُهُما بِهِ كُلُّ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ وَ كُلُّ نَبي مُرْسَلٍ وَ كُلُّ مُؤْمنٍ امْتَحَنْتَ قَلْبَهُ لِلايمانِ. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما لَعْناً يَتَعَوَّذُ مِنهُ اَهلُ النارِ. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما لَعْناً لَمْ‏يَخْطُرْ لِاَحدٍ بِبالٍ. اَللَّهُمَّ الْعَنْهُما في مُسْتَسِرِّ سِرِّكَ، وَ ظاهِرِ عَلانِيَتِك، و عَذِّبْهُما عَذاباً في التقدير، و شارِكْ مَعَهُما ابْنَتَيْهِما وَ اَشياعَهُما و مُحِبِّيهما و مَن شايَعَهُما، اِنَّكَ سَميعُ الدّعاءِ.
(سيدبن طاووس: مهج‏الدعوات / باب أدعيه مولانا عليّ‏بن موسي الرضا - عليه السلام -.)

“خداوندا، لعنت كن آن دو كس را كه دين تو را دگرگون نمودند و نعمت تو را تغيير دادند. و رسول تو صلي الله عليه و آله و سلم را متهم ساختند، و با آيين تو مخالفت كردند، و از راه تو بازداشتند، و بخششهاي تو را ناسپاسي نمودند، و سخن تو را رد كردند، و رسول تو را به باد مسخره گرفتند، و فرزند پيامبر تو را كشتند، و كتاب تو را تحريفِ (معنوي) كردند، و آيات تو را انكار نمودند و آنها را به فسوس گرفتند، سر از عبادت تو برتافتند، و دوستان تو را به قتل رساندند، و در جايي نشستند كه حق آنها نبود، و مردم را برگُرده آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم سوار كردند. خداوندا، هر دو را لعنت كن و همه را در پي يكديگر به لعن خود گرفتار ساز، و آندو و پيروانشان را كبود چشم و نابينا به سوي دوزخ بران. خداوندا، ما در دنيا و آخرت با لعن آنها و بيزاري از آنها به سوي تو تقرب مي‏جوييم. خداوندا، قاتلان اميرمؤمنين و قاتلان حسين‏بن علي و پسر فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را لعنت فرست. خداوندا، بر عذاب و پستي و خواري و بي‏كسي آندو بيفزا، خداوندا، آندو را به سوي آتش بران و در عقاب دردناك خود سرنگون ساز. خداوندا، آندو و پيروانشان را گروهي به دوزخ فرست. خداوندا، جمعشان را پريشان كن و كارشان را پراكنده ساز، و ميان آنان اختلاف افكن، و جماعتشان را از هم جدا ساز، و پيشوايانشان را لعنت فرست، و جلوداران و سروران و بزرگانشان را بكش، و سرانشان را لعنت كن، و پرچمشان را بشكن، و ميانشان جنگ و نزاع افكن، و احدي از آنان را باقي مگذار. خداوندا، بر ابوجهل و وليد پي‏درپي لعنت فرست. خداوندا، آندو را لعنتي فرست كه همه فرشتگان مقرب و پيامبران مرسل و هر مؤمني كه قلبش را به ايمان آزموده‏اي آنان را همان‏گونه لعنت كنند. خداوندا، آندو را لعنتي فرست كه دوزخيان از آن پناه جويند. خداوندا، آندو را لعنتي فرست كه به خاطر احدي خطور نكرده‏باشد. خداوندا، آندو را در نهان‏ترين نهان خود و ظاهر آشكارايت لعنت فرست، و در تقدير خود به عذاب سختشان گرفتار آر، و دو دختر و پيروان و دوستان و دنباله‏روهاي آنان را در لعنت شريك آنان ساز، كه تو شنونده دعايي.
(مهج‏الدعوات، باب ادعيه مولانا علي‏بن موسي‏الرضا - عليه السلام -.)

- ابوحمزه ثُمالي گويد: امام سجاد عليه السلام فرمود: هر كه جِبت و طاغوت را يك بار لعنت كند خداوند هفتاد هزار هزار حسنه براي او بنويسد، و هفتاد هزار هزار گناه را از پرونده عملش پاك سازد، و هفتاد هزار هزار درجه او را بالا برد. و هر كه در شب نيز يك بار آندو را لعنت كند همين اندازه ثواب براي او نوشته گردد. امام سجاد عليه السلام از دنيا رفت، من نزد امام باقر عليه السلام رفتم و گفتم: اي مولاي من، حديثي از پدر شما شنيده‏ام، فرمود: اي ثمالي آن را بازگو...
(شفاءالصدور في شرح زيارة العاشور / 371.)

- حسين‏بن ثَور و ابن‏سلمه سرّاج گويند: از امام صادق عليه السلام شنيديم كه در تعقيب هر نماز واجبي چهار تن از مردان و چهار تن از زنان هر كدام را به نام لعنت مي‏كرد، و نيز معاويه و آندو زن و هند و امّ‏الحَكَم خواهر معاويه را لعنت مي‏فرستاد.

(وسايل‏الشيعة 6 / 462.)
- جابر گويد: امام باقر عليه السلام فرمود: هيچ‏گاه از نماز واجب برنخيز و روي مگردان مگر با لعن فرستادن بر بني‏اميّه.
(وسايل‏الشيعة 6 / 462.)
- امام صادق عليه السلام در حديثي فرمود: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در قنوت خود بر گروهي با نام آنها و پدران و اقوامشان نفرين كرد و علي عليه السلام نيز پس از آن حضرت همين‏گونه عمل كرد.

(وسايل‏الشيعة 6 / 284.)
- روايت است كه علي عليه السلام در قنوت نماز صبح معاويه و عَمْروعاص و ابوموسي و ابواَعْوَر و ياران آنها را لعن كرد.
(بحارالانوار، چاپ كمپاني، 8 / 566.)
- در حديث ديگري آمده‏است كه آن حضرت نماز مغرب را با مردم برگزار كرد و در ركعت دوم قنوت خواند و در آن معاويه و عَمْروعاص و ابوموسي اشعري و ابواعورسُلَمي را لعن كرد.
(بحارالانوار، چاپ كمپاني، 8 / 566.)
- و نيز روايت است كه علي عليه السلام پس از داستان تحكيم، هرگاه نماز صبح و مغرب را مي‏خواند و از درود و سلام فارغ مي‏شد مي‏گفت: خداوندا، معاويه و عَمرو و ابوموسي و حبيب‏بن سَلَمه و عبدالرحمن‏بن خالد و ضحّاك‏بن قيس و وليدبن عقبه را لعنت كن.
(بحارالانوار، چاپ كمپاني، 8 / 591.)
- شيخ كليني؛ به سندش از محمدبن حكيم روايت كرده كه گفت: به امام كاظم عليه السلام عرض كردم: فدايت شوم، ما در دين دانا شده‏ايم و خداوند ما را به واسطه شما از مردم بي‏نياز فرموده‏است تا آنجا كه جمعي از ما در مجلسي حضور يابند و هيچ مردي از رفيقش سؤالي نمي‏كند چرا كه آن مسأله و پاسخش را در خاطر دارد به واسطه منّتي كه خدا از بركت شما بر ما نهاده‏است. اما گاهي مطلبي براي ما پيش مي‏آيد كه از شما و پدرانت درباره آن سخني به ما نرسيده‏است، پس ما به بهترين وجهي كه در نظر داريم و چيزي كه با اخبار وارده از شما سازگارتر است توجه مي‏كنيم و همان را انتخاب مي‏كنيم. فرمود: چه دور است، چه دور است اين راه از حقيقت! به خدا سوگند كه هر كه هلاك شد از همين راه به هلاكت رسيد اي پسر حكيم. سپس فرمود: خدا لعنت كند ابوحنيفه را كه مي‏گفت: علي چنان گفت و من چنين مي‏گويم...
(اصول كافي 1 / 56، حديث 9.)

- اسحاق‏بن عمّار صيرفي گويد: به امام كاظم عليه السلام گفتم: فدايت شوم، درباره آن دو منافق برايم سخني گوييد كه من از پدرتان درباره آنها سخناني چند شنيده‏ام. فرمود: اي اسحاق، اولي به منزله گوساله و دومي به منزله سامري است. گفتم: فدايت شوم، درباره آنها بيشتر بفرما. فرمود: به خدا سوگند كه آن دو بودند كه مردم را در نصرانيت و يهوديت و مجوسيت نگاه داشتند (و مانع گرايش آنها به اسلام شدند)؛ خدايشان نيامرزد. گفتم: فدايت شوم، بيشتر بفرما. فرمود: سه دسته‏اند كه خداوند به آنان نظر رحمت نمي‏كند و آنان را (از گناهان) پاكيزه نمي‏سازد و عذابي دردناك دارند. گفتم: فدايت شوم، آنها كيانند؟ فرمود: مردي كه امامي را كه از سوي خدا منصوب نشده به امامت شناسد، و مردي كه در امامي كه از سوي خدا منصوب شده طعنه زند، و مردي كه پندارد اين دو كس (يا آن دو تن نامبرده) از اسلام بهره‏اي دارند. گفتم: فدايت شوم، بيشتر بفرما. فرمود: اي اسحاق، براي من فرقي ندارد كه آيه محكمي از كتاب خدا را بيندازم، يا نبوت محمّد صلي الله عليه و آله و سلم را انكار كنم، يا پندارم كه خدايي در آسمان نيست، يا آنكه كسي را بر علي‏بن ابي‏طالب عليه السلام مقدم بدارم. گفتم: فدايت شوم، بيشتر بفرما. فرمود: اي اسحاق، در دوزخ واديي است به نام سَقَر، كه از روزي كه خدايش آفريده شراره‏اي نكشيده، اگر خداوند به آن اجازه شراره كشيدن به قدر سوراخ سوزني دهد شعله‏اش همه مردم روي زمين را بسوزاند، و دوزخيان از گرما و بوي گند و تعفن اين وادي و عذابهايي كه خداوند براي اهل آن فراهم كرده پناه مي‏جويند، و در آن وادي كوهي است كه همه اهل آن وادي از آن كوه و بوي گند و تعفن آن و عذابهايي كه خداوند براي اهل آن فراهم كرده پناه مي‏جويند، و در آن كوه دره‏اي است كه همه اهل آن كوه از گرما و بوي گند و تعفن آن و عذابهايي كه خداوند براي اهل آن فراهم كرده پناه مي‏جويند، و در آن دره چاهي است كه اهل آن دره از گرما و بوي گند و تعفن آن و عذابهايي كه خداوند براي اهل آن فراهم كرده پناه مي‏جويند، و در آن چاه اژدهايي است كه همه اهل آن چاه از كثافت و بوي گند و تعفن آن اژدها و زهرهايي كه خداوند در نيش آن براي اهل آنجا فراهم كرده پناه مي‏جويند، و در شكم آن اژدها هفت صندوق است كه پنج تن از امتهاي گذشته و دو تن از اين امت در آن هستند. گفتم: فدايت شوم، آن پنج تن و آن دو تن كيانند؟ فرمود: آن پنج تن عبارتند از: قابيل كه هابيل را كشت، و نمرود كه با ابراهيم درباره پروردگارش به گفتگو و احتجاج پرداخت، گفت: “من هم زنده مي‏كنم و مي‏ميرانم”(سوره بقره / 258.)، و فرعون كه گفت: “من پروردگار برتر شما هستم”(سوره نازعات / 24.) و يهودا كه يهوديان را به دين يهود درآورد، و بولس كه نصاري را بدان دين كشانيد، و از اين امت آن دو تن عرب بيابانگرد هستند.
(ثواب‏الاعمال / 255 - 256.)

- اشكال به لعن برخي از صحابه و پاسخ آن
- بسيار مناسب ديدم كه در اينجا مطلبي را كه ابن ابي‏الحديد نقل كرده بياورم، و هر كه آن را بخواند و در آن بينديشد او را كافي است و به حقيقت مطلب دست خواهد يافت. وي گويد: در سال 611 در بغداد به حضور ابوجعفر نقيب، يحيي‏بن محمد علوي بصري رسيدم، جماعتي نزد او بودند و يكي از آنان كتاب “اَغاني” ابوالفرج را مي‏خواند، سخن از مغيرةبن شعبه پيش آمد و آن جماعت درباره او به گفتگو پرداختند، برخي او را نكوهش كردند و برخي ستايش؛ گروهي ديگر نيز لب فروبستند و چيزي درباره او نگفتند. يكي از فقهاي شيعه (منظور غيرشيعه امامي است.(م))كه به فراگيري پاره‏اي(منظور غيرشيعه امامي است.(م)) از علم كلام بر اساس رأي اشعري مشغول بود گفت: واجب است كه از گفتگو درباره صحابه و اختلافهاي آنان زبان نگه‏داشت و چيزي نگفت، زيرا ابوالمعالي جُوَيني گفته كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از اين كار نهي كرده و فرموده‏است: “از مشاجراتي كه ميان ياران من درگرفته بپرهيزيد و به آنها كار نداشته‏باشيد”، و فرموده: “ياران مرا به خودم واگذاريد، كه اگر يكي از شما به اندازه كوه اُحد طلا انفاق كند به پاي يك چارك و نيم چارك انفاق آنان نمي‏رسد”، و فرموده: “ياران من مانند ستارگانند، از هر كدام پيروي كنيد هدايت يابيد”، و فرموده: “بهترين شما مردم قَرْني هستند كه من در آنم، سپس مردم قرن بعد، سپس مردم قرن بعد، سپس مردم قرن بعد”. و در قرآن نيز مدح و ثناي صحابه و تابعين وارد شده؛ و پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: “شما چه دانيد، شايد خداوند به اهل بدر نظر كرده و فرموده‏باشد: (از اين به بعد) هرچه خواستيد عمل كنيد كه من شما را آمرزيدم”. و روايت است كه نزد حسن بصري سخن از جنگ جمل و صفّين به ميان آمد، گفت: آنها خونهايي بوده است كه خداوند شمشيرهاي ما را از آن پاك ساخت، پس ما زبان خود را بدان نمي‏آلاييم. وانگهي آن احوال از نظر ما پوشيده‏بوده و اخبار آنها از حقايقش بسيار دور افتاده‏است، از اين رو شايسته ما نيست كه در آن گفتگو كنيم؛ و اگر يكي از آنان هم به راه خطا رفته لازم است كه شأن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را درباره آنها حفظ كرد؛ و شرط مروت آن است كه شأن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را درباره همسرش عايشه، و پسر عمه‏اش زبير، و نيز طلحه كه او را به دست خود محافظت نمود حفظ كرد. تازه چه چيزي ما را ملزم مي‏سازد و بر ما واجب مي‏كند كه احدي از مسلمانان را لعن كنيم يا از او بيزاري بجوييم؟! و چه ثوابي در لعنت و بيزاري نهفته‏است؟! خداي متعال در روز قيامت به هيچ مكلفي نمي‏گويد: چرا لعن نكردي؟ بلكه خواهد گفت: چرا لعن كردي؟ و اگر انساني در همه عمر ابليس را لعن نكند نافرمان و گنهكار به حساب نمي‏آيد؛ و اگر انسان به جاي لعنت “اَستغفراللَّه” بگويد برايش بهتر است. وانگهي چگونه براي عامّه رواست كه در امور خاصّه دخالت كند، در صورتي كه آنان اميران و سركردگان اين امت بوده‏اند، و ما امروزه جداً در طبقه فروتر از آنان قرار داريم، پس چگونه زيبنده است كه از آنان انتقاد كنيم؟! آيا زشت نيست كه رعيت در امور باريك شاه و احوال و شيوني كه ميان او و خانواده و پسرعموها و زنان و كنيزانش مي‏گذرد دخالت كند؟! و مي‏دانيم كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم داماد (يعني شوهر خواهر) معاويه بود و امّ‏حبيبه خواهر معاويه همسر وي بود، و ادب اقتضا مي‏كند كه شأن امّ‏حبيبه كه امّ‏المؤمنين است درباره برادرش حفظ شود. و چگونه روا باشد لعن كسي كه خداوند ميان او و رسولش پيوند دوستي برقرار ساخته؟! مگر همه مفسران نگفته‏اند كه اين آيه درباره ابوسفيان نازل شده:

عَسَي اللَّهُ اَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذينَ عادَيْتُمْ مَوَدَّةً (سوره ممتحنه / 7.)”اميد است كه خداوند ميان شما و دشمنانتان دوستي برقرار سازد”، و اين پيوند همان دامادي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با ابوسفيان است كه دختر او را به همسري گرفت. به علاوه، آنچه شيعه از اختلافات و مشاجرات ميان صحابه نقل مي‏كند ثابت نيست، و ياران آن حضرت همه مانند فرزندان يك مادر هستند و دل هيچ كدام از ديگري مكدّر نبوده و هرگز ميان آنان اختلاف و نزاعي صورت نگرفته‏است. سخن كه بدين جا كشيد، ابوجعفر؛ گفت: من چندي پيش به خط خود سخن يكي از زيديه را در اين باره به عنوان نقض و ردّ بر ابوالمعالي جويني در اين نظري كه براي خود اختيار نموده به صورت تعليقه نوشته‏ام، و اينك آن را به شما مي‏دهم تا با تأمل در آن، از سخن گفتن درباره سخنان اين فقيه بي‏نياز باشم، زيرا من در خود دردي را احساس مي‏كنم كه مانع از گفتگوي بسيار است به ويژه اگر سخن به جدل و سرسختي دشمن بيانجامد. سپس از ميان كتابهاي خود جزوه‏اي را بيرون آورد كه آن را در آن مجلس خوانديم و حاضران را خوش آمد، و من خلاصه آن را در اينجا مي‏آورم: پاسخ ابوجعفر نقيب به مسأله عدالت صحابه و عدم جواز لعن آنان: ابوجعفر گويد: اگر نه اين بود كه خداوند دشمني با دشمنان خود را مانند دوستي با دوستانش واجب نموده و در ترك آن بر مسلمانان سخت گرفته، -چرا كه عقل بدين كار رهنماست و خبر درست در اين مورد رسيده كه فرموده: لاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْكانُوا آباءَهُمْ اَوْاَبْناءَهُمْ اَوْاِخْوانَهُمْ اَوْعَشيرَتَهُمْ. (سوره مجادله / 22.)”هرگز قومي را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده‏اند نخواهي يافت كه با دشمنان خدا و رسول او دوستي كنند گرچه پدران يا فرزندان يا برادران يا خويشانشان باشند”، و فرموده: وَ لَوْ كانُوا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ و النَّبِي وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْهِ مااتَّخَذُوهُمْ اَوْلياءَ (سوره مايده / 81.)”و اگر به خدا و پيامبر و آنچه به او نازل شده ايمان داشتند كافران را دوست نمي‏گرفتند”، و فرموده: لاتَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ (سوره ممتحنه / 13.)”با قومي كه خدا بر آنان غضب كرده دوستي مكنيد”، و نيز مسلمانان اجماع دارند بر آنكه خداي متعال دشمني با دشمنانش و دوستي با دوستانش را واجب ساخته -و اگر نه اين بود كه- دشمني در راه خدا واجب، و دوستي در راه خدا واجب است هرگز ما در راه دين با كسي دشمني نمي‏ورزيديم و از او بيزاري نمي‏جستيم و دشمني با آنها تكلّفي بيش نبود، و اگر مي‏دانستيم كه خداوند اين عذر را از ما مي‏پذيرفت كه گوييم:
“پروردگارا، كار آنان از نظر ما پوشيده بود و گفتگو در كاري كه بر ما پوشيده بود معنا نداشت”، بي‏شك بر اين عذر اعتماد مي‏كرديم و با آنان طرح دوستي مي‏ريختيم، ولي مي‏ترسيم كه خداي سبحان به ما بگويد: اگر كار آنان از ديد شما پنهان بود از دل و گوش شما كه پنهان نبود، زيرا اخبار درستي درباره آنان به شما رسيد كه با همين‏گونه اخبار پي به رسالت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم برديد و اقرارِ به او و دوستي كساني را كه او را تصديق كردند و دشمني با كساني را كه او را نافرماني نموده و به انكار او برخاستند بر خود لازم ساختيد، و نيز مأمور بوديد كه در قرآن و آنچه پيامبر آورد بينديشيد؛ و چرا نترسيديد كه فردا روز از مشمولان اين آيه باشيد كه عده‏اي گويند
رَبَّنا اِنّا اَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَاَضَلُّونَا السَّبيلا (سوره احزاب / 67.)”پروردگارا، ما از سران و بزرگان خود فرمان برديم و آنان ما را به گمراهي كشاندند”؟! اما لفظ لعن چيزي است كه خود خداوند بدان دستور داده و آن را واجب نموده‏است؛ نمي‏بيني كه فرموده: اُوليِكَ يَلْعَنُهُمُ‏اللَّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللّاعِنُونَ؟ (سوره بقره / 159.)”آنان را خدا لعنت مي‏كند و لعنت‏كنندگان نيز لعنت مي‏كنند”، كه اين جمله خبري است كه معناي امر دارد مانند اين آيه: وَ الْمُطَلَّقاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ “(سوره بقره / 228.)و زنان طلاق داده‏شده سه طهر (يا سه حيض) عدّه نگه‏مي‏دارند” كه معنايش امر است يعني بايد در اين مدت عده نگه‏دارند. و نيز خداوند گنهكاران را لعنت كرده كه فرموده: لُعِنَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ بَني‏اِسْراييلَ عَلي لَسانِ داوُدَ (سوره مايده / 78.)”كافران بني‏اسراييل بر زبان داود لعنت شدند”. اِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ (سوره احزاب / 57.)”آنان كه خدا و رسول او را مي‏آزارند خداوند در دنيا و آخرت لعنتشان كرده‏است”. مَلْعُونينَ اَيْنَما ثُقِفُوا اُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتيلاً (سوره نور / 7.)”ملعونند، هرجا كه يافت شدند بايد دستگير شوند و به سختي به قتل رسند”. اِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْكافِرينَ وَ اَعَدَّ لَهُمْ سَعيراً (سوره احزاب / 64.)”خداوند كافران را لعنت كرده و آتشي سوزان براي آنها فراهم كرده‏است”. و به ابليس فرمود: وَ اِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتي اِلي يَوْمِ الدّينِ (سوره ص / 78.)”و لعنت من تا روز جزا بر تو باد”. اما اين كه كسي گويد: “چه ثوابي در لعن نهفته‏است؟ و خداي متعال هيچ‏گاه به مكلف نمي‏گويد: چرا لعنت نكردي؟ بلكه به او خواهدگفت: چرا لعنت كردي؟ و اگر لعن‏كننده به جاي آنكه بگويد: “خدا فلاني را لعنت كند” بگويد: “خداوندا، مرا بيامرز” براي خودش بهتر است؛ و اگر انساني در تمام عمر خود ابليس را لعنت نكند بدان سبب مؤاخذه نمي‏گردد”. اينها همه سخن نادان نابخردي است كه نمي‏داند چه مي‏گويد. زيرا لعنت فرستادن خود نوعي طاعت است و موجب ثواب و پاداش خواهد بود اگر مطابق دستور و آن‏گونه كه بايسته‏است، انجام شود و آن چنان است كه مستحق لعن براي خدا و در راه خدا مورد لعن قرار گيرد نه به خاطر تعصب و هواي نفس. مگر نمي‏بيني كه شرع الهي در مورد انكار فرزند از خود دستور لعن داده و قرآن هم بدان گوياست و آن اين است كه شوهر در بار پنجم بر خود لعنت فرستد و گويد: اَنَّ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَيْهِ اِنْ كانَ مِنَ الْكاذِبينَ “لعنت خدا بر او باد اگر دروغگو باشد”. (سوره نور / 7.) پس اگر خدا نمي‏خواست كه بندگانش اين لفظ را بر زبان برانند و اگر آنان را از اين راه به عبادت فرانمي‏خواند آن را از دستورهاي شريعت قرارنمي‏داد و آن را در كتاب عزيز خود بارها تكرار نمي‏كرد، و در حق قاتل نمي‏فرمود: وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ “(سوره نساء / 93.)و خدا بر او خشم گرفته و او را لعن كرده‏است”، و مراد از “لَعَنَهُ” كه جمله خبريه است جز اين نيست كه ما را امر به لعن كردن او فرموده‏است، و اگر امري هم در ميان نبود باز مي‏توانستيم او را لعن كنيم زيرا خداوند او را لعن نموده‏است. آيا مي‏شود خداوند كسي را لعن كند و ما نتوانيم او را لعن كنيم؟ اين چيزي است كه عقل روانمي‏دارد چنانكه هرگاه خداوند كسي را بستايد ما هم مي‏توانيم او را بستاييم، و هر كه را نكوهش كند ما هم مي‏توانيم وي را نكوهش نماييم. و نيز خداوند فرموده: هَلْ اُنَبِّيُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ؟ مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ(سوره مايده / 60.) “بگو: آيا شما را به پاداش بدتر از اين در نزد خدا خبر بدهم؟ (پاداش) آن كسي است كه خدا او را لعن كرده‏است”. و فرموده: رَبَّنا اتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً كَبيراً (سوره احزاب / 68.)”پروردگارا، آنان را دو چندان عذاب ده و آنان را سخت لعنت فرست”. و فرموده: وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُاللَّهِ مَغْلُولَةٌ، غُلَّتْ اَيْديهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا (سوره مايده / 64.)”ويهود گفتند: دست خدا بسته است، دست خودشان بسته است و بدين گفتارشان مورد لعنت قرار گرفتند”. با توجه به اين آيات چگونه كسي مي‏تواند بگويد كه خداوند (در روز قيامت) به مكلف نمي‏گويد: چرا لعن نكردي؟ آيا چنين گوينده‏اي نمي‏داند كه خداوند امر به دوستي با دوستانش و دشمني با دشمنانش نموده، و همان‏گونه كه از تولّي و دوستي مي‏پرسد از تبرّي و دشمني هم سؤال مي‏كند؟! آيا نمي‏بيني كه وقتي يك يهودي مسلمان شود از او مي‏خواهند و به او گويند كه كلمه شهادتين را بر زبان جاري كن، آن‏گاه بگو: از هر ديني مخالف با دين اسلام بيزارم. و او ناگزير بايد بيزاري بجويد، زيرا عمل بدان سبب كامل مي‏گردد؟! آيا اين گوينده اين شعر را نشنيده كه گويد: تَوَدُّ عَدُوِّي ثُمَّ تَزْعَمُ اَنَّني/صَديقُكَ، اِنَّ الرَّأي عَنْكَ لَعازِبُ/ “با دشمنم دوستي مي‏كني و باز هم مرا دوست پنداري! بي‏شك رأي درست از تو به دور مانده‏است”.بنابراين دوستي با دشمن در واقع بيرون شدن از دوستي با دوست است، و چون دوستي از ميان رفت جز دشمني باقي نخواهد ماند، زيرا انسان نمي‏تواند در حد متوسطي با دشمنان و عاصيان خداوند قرار داشته باشد كه نه با آنها دوستي كند و نه از آنها بيزاري جويد، و اجماع مسلمانان بر نفي اين واسطه قايم است

اما اين كه گفت: “اگر به جاي لعنت بگويد: استغفراللَّه، براي او بهتر است”، بايد دانست كه اگر كسي استغفار كند بدون آنكه (در جاي خود) لعنت فرستد و يا اعتقاد به وجوب لعن نداشته‏باشد استغفارش سودي به حال او نخواهد داشت و مقبول نخواهد افتاد. زيرا چنين كسي نسبت به خداوند عاصي بوده و در خودداري از لعن كسي كه خداوند بيزاري از او و اظهار بيزاري از او را واجب نموده امر خدا را زير پا نهاده و با آن مخالفت كرده‏است؛ و آن كس كه بر برخي از گناهان اصرار ورزد توبه و استغفارش از برخي گناهان ديگر پذيرفته نخواهدشد. و اما كسي كه در تمام عمرش ابليس را لعن نكند، اگر اعتقاد به وجوب لعن او نداشته‏باشد بي‏شك كافر است، و اگر به وجوب لعن او معتقد باشد و با اين حال او را لعن نكند خطاكار به حساب مي‏آيد. وانگهي ميان لعن نكردن ابليس و لعن نكردن سران گمراهي در اين امت مانند معاويه و مغيره و امثال آنها فرق است، زيرا خودداري از لعن ابليس موجب شبهه‏اي درباره ملعون بودن ابليس نزد احدي از مسلمانان ايجاد نمي‏كند، ولي خودداري از لعن كردن اين‏گونه افراد در نظر بيشتر مسلمانان در كار آنان شبهه‏انگيز است؛ و پرهيز از موجبات شبهه در دين از واجبات است. از اين رو خودداري از لعن ابليس با خودداري از لعن اينان قابل قياس نيست. باز به مخالفان بايد گفت: اگر كسي بگويد: كار يزيدبن معاويه و حجّاج‏بن يوسف بر ما پوشيده‏است و ما را نرسد كه در داستان آنها سخن به گزاف گوييم و به لعن آنها پردازيم و با آنان دشمني كنيم و از آنان بيزاري جوييم؛ آيا اين سخن جز اين است كه شما مي‏گوييد: كار معاويه و مغيرةبن شعبه و امثال اينان بر ما پوشيده بوده و معنا ندارد كه در داستان آنها سخن به گزاف گوييم؟! وانگهي، اي گروه عامّه و حَشْويّه و اهل حديث، چرا شما در كار عثمان مداخله مي‏كنيد و سخن به گزاف مي‏گوييد با آنكه داستان او هم بر شما پوشيده بوده‏است! و چرا از قاتلان وي بيزاري مي‏جوييد و آنها را لعن مي‏كنيد؟! و چرا شأن ابوبكر را درباره فرزندش محمّد صدّيق حفظ نكرديد، زيرا فرزند وي را لعن مي‏كنيد و او را فاسق مي‏دانيد؟! و نيز شأن عايشه را درباره همين محمد كه برادر اوست حفظ نكرديد، ولي ما را از سخن گفتن و مداخله در كار علي و حسن و حسين و معاويه -كه به آنان ستم رواداشته و بر حق آنان چنگ انداخته و غصب نموده‏است- بازمي‏داريد؟! و چگونه لعن ظالم به عثمان به نظر شما از سنّت است ولي لعن ظالم به علي و حسن و حسين تكلف و كاري نابجا؟! و چگونه عامه در كار عايشه دخالت مي‏كنند و از كسي كه به او نگريست و از آن كس كه به او گفت: “اي حميراء” يا “او حميراء است” بيزاري مي‏جويند و به خاطر آنكه آن كس پرده حرمت وي را دريد او مورد لعنت قرار مي‏دهند ولي ما را از سخن گفتن درباره فاطمه و ماجراهايي كه پس از وفات پدر آن حضرت بر او رفت بازمي‏دارند؟! اگر گوييد: از اين رو داخل خانه فاطمه شدند و پرده حرمتش دريدند تا نظام اسلام را پاس بدارند و نگذارند مطلب فاش شود و گروهي از مسلمانان گردن از ريسمان طاعت و همراهي جماعت بيرون كشند.

در پاسخ گوييم: پرده حرمت عايشه را نيز از آن رو كنار زدند و هودج او را دريدند كه وي ريسمان طاعت را واتابيد و شقّ عصاي مسلمانان كرد (ميان مسلمانان اختلاف افكند) و پيش از رسيدن علي‏بن ابي‏طالب عليه السلام به بصره خون مسلمانان را ريخت و توسط او جناياتي از قتل و خونريزي بر سر عثمان‏بن حُنَيف و حكيم‏بن جَبَله و مسلمانان صالحي كه با آنان بودند رفت كه كتابهاي تاريخ و سيره گوياي آن است. و اگر وارد شدن به خانه فاطمه براي كاري كه هنوز واقع نشده‏بود روا باشد بي‏شك كشف ستر عايشه براي كاري كه واقع شده و تحقق يافته‏بود نيز روا باشد. و از چه رو هتك ستر عايشه از گناهان بزرگي است كه موجب خلود در دوزخ بوده و بيزاري از فاعل آن از محكم‏ترين ريسمانهاي دين است، ولي به عكس‏آن، كشف خانه فاطمه و دخول بر او در منزلش و گردآوردن هيزم بر در خانه‏اش و تهديد او به آتش زدن از محكم‏ترين دستاويزهاي دين و استوارترين ستونهاي اسلام شمرده‏شده و از جمله چيزهايي به حساب مي‏آيد كه خداوند مايه عزت مسلمانان قرار داده و آتش فتنه را بدان خاموش ساخته‏است؟! در صورتي كه حرمت هر دو يكي است و پرده هر دو هم يكي! و دوست نداريم كه بگوييم: حرمت فاطمه بزرگتر و مكانش بالاتر و صيانتش به خاطر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم اولي‏تر است، چرا كه او پاره تن پيامبر و جزيي از گوشت و خون او بود، و مانند همسر نبود كه بيگانه به حساب آمده و پيوند نسبي ميان او و شوهرش برقرار نيست و تنها پيوندي عاريتي است و مانند اجاره منفعت و ملكيت كنيز است كه با خريد و فروش حاصل مي‏شود، و از همين رو حسابگران سهم‏الارث گويند: اسباب توارث سه چيز است: سبب، نسب، ولاء. نسب همان خويشاوندي است، سبب پيوند ازدواج، و ولاء ولاء عتق است. با اين بيان پيوند نكاح را خارج از پيوند نسبي دانسته‏اند، و اگر همسر داراي پيوند نسبي با شوهر خويش بود اقسام سه‏گانه را بايد دوگانه قرار مي‏دادند. وانگهي چگونه عايشه و زنان ديگر به پاي فاطمه مي‏رسند با آنكه همه مسلمانان از دوست و غيردوست اتفاق دارند كه آن حضرت سرور زنان بهشتي است! و نيز: چگونه امروزه حفظ شأن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم درباره همسرش و حفظ حرمت امّ‏حبيبه (همسر رسول خدا) درباره برادرش (معاويه) بر ما لازم است، ولي صحابه خود را ملزم ندانسته‏اند كه حرمت رسول خدا را درباره خاندانش پاس بدارند و نيز حرمت حضرتش را درباره داماد و پسرعمويش عثمان‏بن عفّان حفظ نكردند و آنها را كشتند و لعن كردند؛ و نيز بسياري از صحابه عثمان را لعن مي‏كردند با آنكه خليفه بود، از جمله عايشه كه مي‏گفت:
اين نَعثَل را بكشيد(نعثل نام مردي يهودي است كه عايشه عثمان را به وي تشبيه مي‏نمود.(م))، خدا نعثل را لعنت كند. و از جمله عبداللَّه‏بن مسعود بود. و نيز معاويه علي‏بن ابي‏طالب و دو فرزندش حسن و حسين را بر منابر شام لعن مي‏كرد و در قنوت نمازها بر آنان نفرين مي‏فرستاد با آنكه آنان زنده بودند و در عراق زندگي مي‏كردند. و نيز ابوبكر و عمر سعدبن عُباده را در حال حيات وي لعن كردند و از وي بيزاري جستند و او را از مدينه به شام تبعيد كردند. و نيز عمر خالدبن وليد را پس از قتل مالك‏بن نُوَيره لعنت كرد. و پيوسته لعن كردن در ميان مسلمانان امر آشكاري بود هرگاه از انسان معصيتي مي‏ديدند كه موجب لعن و بيزاري بود. و اگر اين امر معتبري بود كه شأن زيد به خاطر عَمرو حفظ شود و مورد لعن قرار نگيرد، مي‏بايست شأن صحابه را درباره اولادشان پاس داشت و اولاد آنها را به خاطر پدرانشان لعن نكرد، بنابراين مي‏بايست شأن سعدبن ابي‏وقّاص حفظ شود و فرزندش عمربن سعد قاتل حسين عليه السلام لعن نشود، و شأن معاويه حفظ شود و فرزندش يزيد حادثه‏آفرين حَرّه (حرّه محلي است در مدينه كه پس از حادثه كربلا، سپاه شام انقلابيون آنجا را سركوب كردند و همه را قتل‏عام نمودند.(م))و قاتل حسين عليه السلام و ترساننده اهل مسجدالحرام در مكه لعن نگردد، و شأن عمربن خطّاب درباره فرزندش عبيداللَّه‏قاتل هرمزان (كه بي‏گناه بود) و محارب با علي عليه السلام در صفّين حفظ گردد. بايد توجه داشت كه اگر خودداري از دشمني با دشمنان خدا از اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم حفظ شأن پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم درباره اصحاب وي و رعايت عهد و پيمان حضرتش محسوب مي‏شد اگر گردن ما را هم مي‏زدند باز با آنان دشمني نمي‏كرديم، ولي دوستي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با اصحاب خود مانند دوستي افراد ناداني نبود كه از روي تعصب با يكديگر دوستي مي‏كنند، و بي‏شك رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دوستي ياران خود را از آن جهت واجب ساخت كه مطيع خدا بودند، و هرگاه كه معصيت خدا كنند و مايه وجوب محبتشان را از دست دهند ديگر در نظر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم باكي نيست كه دست از لزوم محبت آنان برداشت و شگفتي ندارد كه از تمسك به موالات آنان چشم پوشيد و روي گرداند، زيرا حضرتش دوست مي‏داشت كه با دشمنان خدا دشمني كند گرچه خاندانش باشند، چنانكه دوست مي‏داشت كه با دوستان خدا دوستي نمايد گرچه از نظر خويشاوندي بس دور از وي باشند. شاهد بر اين، اجماع امت است بر آنكه خداوند دشمني با مرتد و منافق را واجب ساخته گرچه از ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم باشد و خود رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بدين كار دستور داده و فراخوانده است، زيرا خود حضرتش بريدن دست دزد و تازيانه زدن تهمت زننده و دختر زناكار را واجب ساخت گرچه از مهاجران يا انصار باشد. آيا نمي‏بيني كه فرمود: اگر فاطمه دزدي كند دستش را قطع مي‏كنم؟! مي‏بينيم كه درباره دخترش كه به منزله جان اوست در دين خدا محاباتي ندارد و در حدود الهي ملاحظه او را نمي‏كند. و نيز اصحاب اِفكْ (داستان آن در اوايل سوره مباركه نور آمده است.(م))را از جمله مِسطح‏بن اَثاثه را كه از بدريان بود تازيانه زد. وانگهي اگر جايگاه ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم به پايه‏اي است كه در صورت معصيت خدا هم نبايد با آنان دشمني ورزيد و از آنان بدگويي نمود بلكه واجب است كه به خاطر صحابي بودن حرمتشان را پاس داشت و از عيبها و گناهانشان چشم پوشيد، بي‏شك بايد با يار موسي كه ثناي او در قرآن آمده، پس از آنكه پيرو هواي نفس خود شد و به تعبير قرآن از جامه آياتي كه به او داده شده‏بود بيرون آمد و گمراه شد باز هم چنين معامله كرد؛ و نيز سزاوار بود كه گوساله‏پرستان از ياران موسي از چنين شأني برخوردار باشند، زيرا همه آنان از ياران پيامبري بزرگ از پيامبران خداي سبحان بودند.

و نيز: اگر صحابه براي خود چنين منزلتي قايل بودند خود بهتر مي‏دانستند، زيرا آنها منزلت خود را بهتر از عوام روزگار ما مي‏دانستند؛ و اگر برخورد آنان را با يكديگر در نظرگيري خواهي دانست كه قصه بر خلاف آن چيزي است كه امروز در دل مردم جاي گرفته‏است. اين علي و عمّار و ابوالهَيثم‏بن تيّهان و خُزَيمةبن ثابت و همه ياران علي از مهاجران و انصار هستند كه جايز نديدند از طلحه و زبير غفلت ورزند تا آنكه با آندو و يارانشان آن كردند كه در عصر ما با خوارج مي‏كنند. و اين طلحه و زبير و عايشه و ياران و هواداران آنها هستند كه روا نديدند دست از علي بردارند تا آنكه آهنگ او كردند همان‏گونه كه آهنگ غاصبان به ناحق در زمان ما مي‏كنند. و اين معاويه و عَمْرِوعاص هستند كه علي را با چشمي كه يك نفر عامي، دوست يا همسايه خود را مي‏بيند نگاه نكردند و كوتاه نيامدند تا آنكه شمشير به روي او كشيدند و او و اولاد او و هر زنده‏اي از خاندان او را لعن كردند و يارانش را كشتند؛ و آن حضرت نيز در نمازهاي واجب آندو را و ابوالاَعْوَر اسلمي و ابوموسي اشعري را كه هر دو از صحابه بودند به همراه آندو لعن مي‏كرد و اين سعدبن ابي‏وقّاص، محمدبن مَسلمه، اُسامةبن زيد، سعيدبن زيدبن عمروبن نُفَيل، عبداللَّه‏بن عمر، حسّان‏بن ثابت و انس‏بن مالك هستند كه بر خود لازم نديدند كه از علي در جنگ با طلحه و از طلحه در جنگ با علي تقليد كنند با آنكه به اجماع مسلمانان طلحه و زبير افضل از اين چند تن بوده‏اند؛ زيرا به پندار خودشان بيم از آن داشتند كه مبادا علي در جنگ با آندو در اشتباه باشد و نيز آندو در جنگ با علي در اشتباه باشند. و اين عثمان است كه ابوذر را به ربذه تبعيد كرد و با او چنان معامله كرد كه با گنهكاران و افراد بي‏ايمان مي‏كنند. و اين عمّار و ابن‏مسعودند كه با عثمان آن‏گونه برخورد كردند چرا كه از او چيزها ديدند كه موجب شد او را پند دهند و عثمان هم با آنان معامله‏اي كرد كه همه مي‏دانيد و انقلابيون هم با عثمان چنان كردند كه شما مي‏دانيد و همه مردم هم به خوبي مي‏دانند. و اين عمر است كه وقتي زبيربن عوّام از او اجازه مي‏خواهد تا در جنگ شركت كند به او مي‏گويد: من دروازه اين ناحيه را مي‏بندم تا مبادا ياران محمّد در آن در ميان مردم پخش شوند و آنان را به گمراهي كشند! و نيز او و ابوبكر معتقد بودند كه علي و عباس در داستان نزاع در ميراث پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آنها را دروغگو و ستمگر و تبهكار مي‏دانستند و نديديم كه علي و عباس هم از اين پندار درباره آندو عذر بخواهند و عقب‏نشيني كنند و هيچ يك از اهل حديث نيز اعتذار آنها را نقل نكرده‏است و نديديم كه ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نيز آنچه را عمر از علي و عباس نقل كرد و به آنها نسبت داد بر آنها انكار كنند و آن را ناروا بدانند، و نيز اين گفتار عمر درباره ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را كه گفت: “آنها مي‏خواهند مردم را گمراه كنند” بر عمر رد نكردند، و نيز بر عثمان اشكال نگرفتند كه شكم عمّار را لگدكوب كرد و استخوانهاي سينه ابن‏مسعود را شكست، و نيز بر عمّار و ابن‏مسعود در برخوردي كه با عثمان داشتند اشكال نگرفتند آن‏گونه كه امروز عامّه گفتگو درباره صحابه را منكَر مي‏شمارند. آري صحابه اين اعتقادي را كه عامّه درباره آنها دارند درباره خود نداشتند؛ جز آنكه بايد گفت: گويي عامّه خود را آگاه‏تر به حال صحابه از خود آنان مي‏دانند! و اين علي و فاطمه و عباس (عموي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم) هستند كه پيوسته يك سخن بودند بر اين كه حديث: “ما گروه پيامبران ارث نمي‏نهيم” دروغ است و مي‏گفتند كه آن ساختگي است و مي‏گفتند: چگونه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم اين حكم را به ديگران آموخته و از ما كه وارثان او هستيم پنهان داشته با آنكه ما سزاوارتر از همه مردم بوديم كه اين حكم را به ما ابلاغ كند! و اين عمربن خطاب است كه در حق اهل شورا گواهي مي‏دهد كه پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم در حال رضايت از آنها از دنيا رفت آن‏گاه همين عمر دستور مي‏دهد كه اگر اهل شورا در تعيين خليفه تأخير كردند گردن همه را بزنند! تازه اين دستور پس از آن بود كه از هر كدام نكوهشي به عمل آورد و درباره آنها چيزها گفت كه اگر امروزه عامه آن سخنان را از كسي بشنوند جامه‏اش را در گردنش پيچند و براي دادخواهي نزد سلطان كشند و در حضور سلطان به رافضي بودن وي گواهي دهند و خون او را حلال شمارند. در صورتي كه اگر ايراد به صحابه رفض مي‏بود عمربن خطاب رافضي‏ترين مردم و امام همه رافضي‏ها بوده‏است. و نيز شايع و مشهور است كه عمر گفت: “بيعت با ابي‏بكر باشتاب صورت گرفت و خدا شر آن را بازداشت، هر كه به مانند آن عمل كند او را بكشيد”. و اين طعن و ايراد به آن عقد بيعت و نكوهشي از آن بيعت اصلي است. و نيز نقل شده كه در نماز از ابوبكر ياد مي‏كرد و درباره عبدالرحمن فرزند ابوبكر مي‏گفت: “او حيوان بدي است و با اين حال از پدرش بهتر است”! و نيز درباره سعدبن عُباده كه رييس و سركرده انصار بود مي‏گفت: “سعد را بكشيد، خدا سعد را بكشد. او را بكشيد كه منافق است”. و نيز ابوهريره را دشنام داد و به روايت او ايراد گرفت، و خالدبن وليد را دشنام داد و در دينداريش طعنه زد و حكم به فسق و وجوب قتل او نمود. و نيز عمروبن عاص و معاويةبن ابي‏سفيان را خاين خواند و به دزدي از اموال عمومي و زمينخواري نسبت داد. و او خيلي زود به بدي مي‏شتافت و بد برخورد و دشنامگوي به همه بود و در ميان صحابه كمتر كسي بود كه از شر زبان و دست او سالم مانده‏باشد و از همين رو با همه فتوحاتي كه در زمان او انجام گرفت او را دشمن داشته و روزگار او را ناخوش مي‏داشتند. سؤال اين است كه چرا عمر احترام صحابه را مانند عامه (زمان ما) پاس نمي‏داشت؟ بالاخره يا عمر خطاكار بود يا عامّه. اگر گويند: عمر تنها گنهكاران و عاصيان را كه مستحق ناسزا و كتك بودند ناسزا مي‏گفت و كتك مي‏زد.

در پاسخ گوييم: گويي ما از كسي كه مستحق بيزاري و دشمني نيست بيزاري مي‏جوييم و دشمني مي‏كنيم؟! هرگز، نه ما و نه هيچ مسلمان و عاقلي چنين نمي‏گويد. باري، هدف ما از اين سخنان آن است كه روشن كنيم كه صحابه هم قومي از مردم بوده‏اند و محكوم به هر حكمي هستند كه بر مردم مي‏رود، هر كدام از آنان كه بد كرده او را نكوهش مي‏كنيم، و هر كدام كه نيكوكار بوده او را مي‏ستاييم، و آنها فضيلت چنداني بر مسلمانان ديگر ندارند جز به ديدن رسول خدا و معاصر بودن با آن حضرت؛ بلكه بسا گناهان آنان از گناه ديگران فاحش‏تر باشد، زيرا آنان نشانه‏ها و معجزات را با چشم ديدند و اعتقاد آنها نزديك به ضرورت بود ولي ما آن معجزات را نديده‏ايم و عقايدمان تنها از روي انديشه و فكر بوده و در معرض شك و شبهه قرار دارد، بنابراين گناهان ما سبكتر است زيرا معذورتريم.
(شرح نهج‏البلاغة 20 / 10 به‏بعد.)
- درود خدا بر او روزي كه ديده به جهان گشود و روزي كه ديده از جهان فروبست و روزي كه زنده برانگيخته خواهد شد. “در آغاز و انجام خداي را سپاس”


سايت فطرت

تعداد بازديد:598     1385/11/5 6:23:31 ق.ظ

0 امتياز
0 تعداد

نظر کاربران:


-[1391/9/14 7:24:2 ق.ظ]

خستگی ما از خواندن این متون زیر خاکی در کتب اهل تسنن در رفت:)


حامی شیعه -[1391/3/1 6:30:30 ق.ظ]

سلام خیلی جالب بود با اجازتون یه کپی هم از وبلاگتو.ن برداشتم البته اول متن کپی شده اسم وبلاگ شما رو هم نوشتم راستی من شما رو لینگ کردم شما هم اگه دوست داشتید منو لینگ کنید به ما هم سر بزن دوست عزیز (www.hamiyeshia.blogfa.com


محمد -[1391/1/31 4:20:58 ق.ظ]

سلام قبول باشه باریکلا لعنت خدا بر عمر ابوبکر و عثمان. لعنت خدا بر دشمنان اهل البیت علیه السلام.

نظر شما درباره ی این مطلب
نام:
متن:
ایمیل:
ارسال این مطلب به دوستان
نام و نام خانوادگی فرستنده:
ایمیل گیرنده:

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است
درباره ما   تماس با ما