محتوای فطرت
جستجو در مقالات

بيعت اجباري مردم براي خلافت ابوبكر!

بيعت اجباري مردم براي خلافت ابوبكر!

پس از رسول خدا و در همان ساعت عده اي بر خلاف عهد الهي در سقيفه بني ساعده جمع شدند و با نقض بيعت خود با حضرت علي عليه السلام اساس حكومتي را بنا نهادند كه پايه هاي ظلم و بدعت را به نام اسلام بنا نهاد. اين واقعيتي تلخ است كه بر آمده از متن تاريخ ميباشد.
تاريخ به روشني گواهي ميدهد كه پايه هاي حكومت ابوبكر بر اساس بيعت توام با تهديد و قتل و ارعاب شكل گرفته است و بر هيچ يك از موازين ديني و عقلي و حتي سنتي آن روزگار بنا نهاده نشد.
يك نظام حكومتي يا به روش ديكتاتوري و يا به روش آراء اكثريت آزاد و يا با نصب يك حاكم مقبول و مشروع ميتوانست شكل گيرد و حكومت ابوبكر دقيقا با شكل اول آن يعني ديكتاتوري بنا نهاده شد.
فساد اين امر و شري كه در روش خليفه شدن ابوبكر روي داد به حديست كه همفكر ابوبكر و فرد تاثير گذار و حتي انتخاب كننده ابوبكر يعني عمر بن الحطاب، كه نزديكترين فرد به اوست، از ترس تكرار اين وضعيت به مردم ميگويد:
كانت بيعة أبي بكر فلتة وقي الله شرها، فمن عاد لمثلها فاقتلوه. (1)
بيعت ابوبكر يك لغزش بود كه خدا شرش را نگه داشت، پس هر كه خواست همانند آن عمل كند او را بكشيد.
آيا عمر با اين فتوا، حكم قتل خود را صادر نكرده است؟ چون اگر اين فتواي قتل حكم الهيست استثناء ندارد و عمر و غير عمر را شامل ميشود و همه ميدانند كه اين عمر بود كه در سقيفه ابوبكر را خليفه كرد و اين لغزش را بنا نهاد ؛ و اگر فتواي قتلي كه عمر صادر كرده، فرمان الهي نيست پس عمر با چه مجوزي فتواي قتل كسي را صادر ميكند؟ پس عمر با اين نظرش مرتكب بدعت گرديده است و حكمي را از جانب خود در اسلام وارد كرده است!
از اين مساله كه بگذريم، در ادامه گذري خواهيم داشت به اسناد تاريخي تا نشان دهيم چگونه براي ابوبكر از مردم بيعت گرفته شد.
اين بحث را در سه بخش دنبال ميكنيم:

1- بيعت در سقيفه
2- بيعت گرفتن از مردم در خارج سقيفه
3- نوع برخورد با مخالفين و بيعت گرفتن از خواص اصحاب

مطابق اصل بيعت كه حتي در نظام سنيان نيز آن را پذيرفته است و در كتب كلامي ايشان ديده ميشود، بيعت، تا زماني كه آزادانه نباشد محقق نميگردد. لذا بيعت اجباري و توأم را زور و اكراه ارزش حقوقي نداشته و هرگز محقق نميگردد. اصل ديگري كه در بيعت الزاميست شرعي بودن موضوع بيعت است يعني هرگز بيعت در امري كه خداوند خلاف آن را فرموده است محقق نميگردد.
و جالب اينجاست كه بيعتي كه با ابوبكر صورت گرفت اولا شرعي نبوده و ثانيا توأم با زور، اجبار و اكراه بوده است و لذا آن بيعت اصلا محقق نگرديده است و لذا اقدام ابوبكر مطابق تقسيم بنديهاي رايج، يك كودتا به حساب مي آيد!
همانطور كه ميدانيم هيچگونه سند شرعي كه حتي تلويحا به حاكميت ابوبكر پس از پيامبر اشاره كند وجود ندارد و علاوه بر اين، در زمان پيامبر هيچگونه واجديتي در ابوبكر به چشم نميخورد تا كسي كمترين گماني را درباره مقامي الهي در او ببرد. تنها عاملي كه از آن به عنوان وجهه شرعي حكومت ابوبكر ياد ميكنند بيعت مردمي با اوست.
اولا: هيچ دليل شرعي وجود ندارد كه بر اساس آن بيعت مردم با يك شخص ارزش الهي پيدا كند و تمسك به آن دليل، موجب مقام الهي در يك فرد شود.
ثانيا: نحوه بيعت گيري براي ابوبكر به خوبي نشان ميدهد كه در واقع حتي بيعت موجّه نيز براي ابوبكر شكل نگرفته است.
حال اين موضوع را در مراحل مختلف بررسي ميكنيم:

بيعت در سقيفه
در سقيفه هرگز بيعت عادي و مقبولي مطابق رأي جمعي و بر اساس انتخاب اجتماع (هر چند اندك) سقيفه صورت نگرفت.
نكته اولي كه قابل ذكر است اينست كه ابوبكر و عمر در آن زمان ميبايست در لشكر اسامه حضور مي داشتند در حاليكه ابوبكر تا آن زمان در منزلي در سنح بود و عمر در مدينه!
در سقيفه آنگاه كه مهاجرين بخاطر نقل حديثي از پيامبر كه امامان را از قريش معرفي ميكرد و نيز ادعاي قرابت با پيامبر، انصار را از ميدان خارج كردند، عمر در ميانه بحث دست ابوبكر را به عنوان بيعت فشرد و سپس بشير بن سعد از قبيله خزرج و نيز اسيد بن حضير، رييس قبيله اوس كه هر دو با ابوبكر و عمر نزديكي داشتند براي تقرب به دستگاه حاكمه آينده (مطابق تصريح تاريخ) دست ابوبكر را به عنوان بيعت گرفتند و اين در حالي بود كه هنوز بحث بر سر آنكه حكومت را چه كسي بربايد داغ بود. در اين حال بود كه بعضي افراد براي عقب نماندن از قبيله مقابل به سوي ابوبكر دويدند، و در اين ميان بود كه عمر با فرياد خود، قتل سعد بن عباده را به دليل مخالفت با اين بيعت خواستار شد و باز در اين ميان بود كه سعد بن عباده و حباب بن منذر و... لگد كوب هواداران ابوبكر شدند. در اين زمينه ميتوان به تاريخ طبري و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد و ساير تواريخي كه ماجراي سقيفه را نوشته اند مراجعه نمود.

بيعت گرفتن از مردم در خارج سقيفه
پس از خروج از سقيفه و در جهت بيعت گرفتن از مردم براي ابوبكر، تاريخ وقايعي را نقل ميكند كه بسيار وحشت آور است.
پشتوانه و حامي گروهك بيعت طلب، قبيله ي وحشي و بدوي «بني اسلم» است كه به اقرار خود عمر در پيروزي كودتاگران نقش به سزايي داشت.
طبري نقل مي كند كه قبيله ي « اسلم» پس از ورود به مدينه چنان در كوچه ها تجمع كردند كه كوچه ها جاي گنجايش آنان را نداشت. و عمر مي گفت: همين كه قبيله ي اسلم را ديدم به پيروزي يقين پيدا كردم. (3)
همچنين ابن اثير در"كامل"مي نويسد: «قبيله ي بني اسلم آمدند و بيعت كردند. پس ابوبكر قوي شد و آن گاه مردم با ابوبكر بيعت كردند.» (4)
البته اينكه مردم چگونه بيعت كردند را ميتوان در اسناد ديگري پيگيري نمود ؛ از جمله:
گوياتر از اين دو، بيان شيخ مفيد در كتاب (جمل) است. او از قول ابومخنف نقل مي كند كه:
« گروهي از اعراب باديه بودند كه براي تهيه آذوقه و خواربار به مدينه داخل شدند، اما مردم مدينه به علت فوت پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم به آنان اعتنايي نكردند. آنان نيز با خليفه جديد بيعت كردند و امر او گردن نهادند. آن گاه عمر آنان را طلبيد و به ايشان گفت: در ازاي بيعت با خليفه رسول خدا آن چه نياز داريد از خواربار و آذوقه- بي هيچ عوضي- برگيريد و به سوي مردم درآييد و آنان را گرد آريد و وادار به بيعت كنيد و هر كه امتناع كرد، بر سر و پيشاني اش بكوبيد! راوي مي گويد. به خدا قسم ديدم كه آن قبيله ي بدوي بلا فاصله ، كمربندها را محكم كردند و دستارها بر گردن حمايل نموده و با چوب دستي به مردم حمله كردند و با آن محكم به مردم مي زدند و آنان را به زور وادار به بيعت مي كردند.» (5)
از اين رو بعدها براي جبران اولين اقدام بزرگ اين قبيله كوشيدند اينان را از ننگ اعرابي بودن (جاهليت و بدويت) استثنا كنند ؛ عايشه به پاس خدماتي كه به پدرش كردند، از قول پيامبر در فضيلت آنها روايتي ساخت كه آثار كذب بودن آن بر خواننده ي آگاه پوشيده نيست.(6)
روايات ديگري با همين مضمون در تاريخ آمده كه همگي اين واقعه را با تفاوتهاي اندكي نقل كرده اند و حتي نحوه بيعت را نوشته اند كه دست مردم را ميگرفتند و به دست ابوبكر ميزدند و اينگونه بود كه ادعاي بيعت (!) مردم با ابوبكر منتشر ميشد. اين دسته روايات همگي متفقند كه بيعت مردمي، با زور و تهديد گرفته ميشد.
از اين ميان به نقلي كه ابن ابي الحديد معتزلي در شرح نهج البلاغه آورده است بسنده ميكنيم:
«.. و هم محتجزون بالازر الصنعانية لا يمرون باحد الاخبطوه، و قدموه فمدوا يده فمسحوها علي يد ابي بكر يبايعه، شاء ذلك او ابي» (7)
و آنها (بني اسلم) كه خود را با پوششهاي صنعاني پوشانده بودند به هيچ كس برخورد نميكردند مگر آنكه او را به سختي ميزدند و (سپس به نزد ابوبكر) مي آوردند و دستش را ميكشيدند و بر روي دست ابوبكر مسح ميدادند تا بيعت كرده باشد، هرچند كه او خودش ميخواست و يا خودداري ميكرد.
با توجه به آنچه درباره بني اسلم نقل شد، و اين كه آنان در همان بحبوحه فوت رسول به مدينه مي آيند دور از ذهن نخواهد بود اگر بگويم ابوبكر از قبل با آنان تماس گرفته و با هم قرارها را گذاشته اند به ويژه اگر بپذيريم كه در هنگام فوت پيامبر، ابوبكر (به جاي حضور در سپاه اسامه و با تخلف از آن) در محلي ديگر خارج از مدينه به سر
مي برده است!!!

نوع برخورد با مخالفين و بيعت گرفتن از خواص اصحاب
ابوبكر و گروهك او علاوه بر گرفتن بيعت اجباري از مردم و ايجاد جو رعب و وحشت آنهم در آن شرايط سخت پس از پيامبر صلي الله عليع و آله كه مردم در حيرت به سر مي بردند با تسلط بر اوضاع، براي گرفتن بيعت به سراغ بزرگان صحابه آمدند و وقتي با مقاومت و مخالفت آنها مواجه شدند باز هم از شيوه ضرب و جرح استفاده كردند و مخالفين را مضروب ساختند كه به نمونه هايي اشاره ميكنيم:
«ابوذر» و «سلمان» و «مقداد» را آن گونه زدند كه سلمان مي گويد، گردنم همچون غده اي ورم كرد و بالا آمد (8) و اگر علي عليه السلام به فرياد نرسيده بود، او را كشته بودند.
«بريده ي اسلمي» را به دستور عمر با ضرب و جرح از مسجد بيرون كردند، به سبب اين كه در مسجد به ابوبكر مي گفت: اين حديثي كه تو از پيامبر نقل مي كني كه نبوت و خلافت در يك نسل جمع نشود، دروغ است و شما همان دو نفري هستيد كه رسول خدا صلي الله عليه و آله به شما فرمود: خدمت علي برويد و به ولايت او بر مؤمنان تسليم شويد و شما هم گفتيد: آيا دستور خدا و رسول است؟ و آن حضرت هم فرمود. آري. بريده ي اسلمي مي گفت: شما دروغ گوييد و به خدا قسم در شهري كه تو امير آن باشي سكونت نمي كنم. پس آن گاه به دستور عمر او را كتك زدند و بيرونش انداختند. (9)
«حباب بن منذر» آن بزرگ صحابي و مجاهد بدري را با آن همه سابقه درخشان به جرم اين كه در سقيفه در برابر ابوبكر شمشير كشيده بود و خلافت او را قبول نكرده بود، در همان سقيفه لگدكوبش كردند و دهانش را پر از خاك نمودند. (10)
سعد بن عباده كه بزرگ خزرجيان بود و از همان سقيفه مخالفت خود را علنا ابراز داشت و هرگز بيعت ننمود و ميگفت: لا نبايع الّا عليّا (11) (ما جز با علي عليه السلام بيعت نميكنيم) پس از گذشت مدتي كشته شد و در ميان مردم اعلام شد كه جنيان (!) او را كشته اند!!
اما درباره اقدام غاصبان براي بيعت گرفتن از اميرالمومنين عليه السلام، تاريخ اينچنين نقل ميكند:
عمر نزد ابوبكر آمد و گفت: آيا نميخواهي از اين متخلّف (يعني حضرت علي عليه السلام) بيعت بگيري؟ پس ابوبكر به قنفذ گفت: برو... و به او بگو: خليفه رسول الله تو را دعوت ميكند كه با او بيعت كني، پس قنفذ آمد و آنچه را ابوبكر گفته بود به حضرت گفت ؛ اميرالمومنين عليه السلام با صداي بلند فرمودند: سبحان الله پس او
(ابوبكر) مدعي چيزي شده كه از آن او نيست! پس قنفذ بازگشت... سپس عمر برخاست و عده اي نيز همراه او آمدند تا به خانه فاطمه عليهاالسلام رسيدند و در زدند. آنگاه كه فاطمه زهرا سلام الله عليها سر و صداي آن عده را شنيد (و از قصدشان باخبر شد) با صداي بلند فرياد كشيد: اي پدر جان، اي رسول خدا! ببين چگونه عمر و ابوبكر بعد از تو با ما رفتار ميكنند. وقتي آن عده صداي آن حضرت و گريه او را شنيدند به گريه افتادند و رفتند!... و عمر به همراه چند نفر ديگر ماندند. پس آن عده اميرالمومنين عليه السلام را از خانه اش خارج كردند (!) و او را به سوي ابوبكر بردند و به آن حضرت گفتند: بيعت كن! آن حضرت فرمودند: اگر انجام ندهم چه؟ گفتند: در آن صورت سوگند به خدايي كه خدايي جز او نيست گردنت را خواهيم زد! اميرالمومنين عليه السلام فرمودند: پس آنگاه بنده خدا و برادر پيامبرش را كشته ايد. در اينجا عمر گفت: اما بنده خدا، بله، ولي برادر رسول خدا، نه!... پس اميرالمومنين عليه السلام به نزد قبر رسول الله رفتند و فرياد زدند و گريستند و عرض كردند: اي پسر عمو،همانا اين قوم مرا ضعيف داشتند و نزديك است مرا بكشند (12)
همانطور كه ديده ميشود آنچه كه با نام بيعت مردم با ابوبكر از آن ياد ميشود در آغاز شكل گيري عملاً يك كودتا بوده است و هر چند كه بيعت مردم صرفا نشانه مقبوليت مردم است و نه مقبوليت شرعي، اما حاكميت ابوبكر در آغاز شكل گيري از همين بيعت مقبول هم تهي بوده است.
در واقع از ميان حكومتهاي چهارگانه صدر اسلام فقط حكومت اميرالمومنين بوده است كه با اقبال عمومي مردم و هجوم آنها براي بيعت روبرو بوده است و اين اجتماع و اين اقبال عمومي براي هيچ يك از حاكمان پيشين (ابوبكر ؛ عمر و عثمان) شكل نگرفت.
هر چند مقام الهي اميرالمومنين عليه السلام قبلاً با امر الهي و ابلاغ رسول خدا تحقق يافته بود و اقبال مردم، زمينه بروز خارجي و اجرايي حاكميت الهي را براي آن حضرت فراهم كرد. (13)

پي نوشت ها:
1- تاريخ‏اليعقوبي ج‏2 158
3- تاريخ الأمم والملوك ج 3 ص 222 تاريخ طبري، ج 2، ص 459؛ نهايه الارب، ج 4، ص 35:
قَالَ هِشَامٌ قَالَ أَبُو مِخْنَفٍ وَ حَدَّثَنِي أَبُو بَكْرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْخُزَاعِيُّ أَنَّ أَسْلَمَ أَقْبَلَتْ بِجَمَاعَتِهَا حَتَّي تَضَايَقَتْ بِهِمُ السِّكَكُ لِيُبَايِعُوا أَبَا بَكْرٍ فَكَانَ عُمَرُ يَقُولُ مَا هُوَ إِلَّا أَنْ رَأَيْتُ أَسْلَمَ فَأَيْقَنْتُ بِالنَّصْر
4- كامل، ج 2، ص 331: و جايب اسلم فبايعت فقوي ابوبكر بهم و بايع الناس بعد
5- جمل، شيخ مفيد، ص 119 : و روي ابومخنف لوط بن يحيي الازدي عن محمد بن سايب الكلبي و ابي صالح، و رواه ايضا عن رجاله عن زايدة بن قدامة قال: كان جماعة من الاعراب قد دخلوا المدينة ليمتادوا منها، فشغل الناس عنهم به موت رسول الله صلي الله عليه و آله فشهدوا البيعة و حضروا الامر، فانفذ اليهم عمر و استدعاهم و قال لهم: خذوا بالحظ و المعونه علي بيعة خليفة رسول الله صلي الله عليه و آله و اخرجو الي الناس و احشروا هم ليبايعوا، فمن امتنع فاضربوا رأسه و جبينه! قال: فوالله لقد رأيت الاعراب قد تحزموا و اتشحوا بالازر الصنعانيه و اخذوا بايديهم الخشب و خرجوا حتي خبطوا الناس خبطا، و جاؤوا بهم مكرهين البيعة.
6- ر. ك: الطبقات، ج 8، ص 294، در شرح حال «ام سنبلة اسلمية».
7- شرح النهج ج 1، ص 219.
8- كتاب سليم بن قيس، ج 2، ص 593.
9- بحارالانوار، ج 28، ص 300.
10- الغدير، ج 7، صص 77 و 76، شرح ابن ابي الحديد، ج 6، ص 40، قاموس الرجال، ج 3، ص 67، انساب الاشراف، ج 1، ص 582.
11- تاريخ طبري ج2 ص 244
12- الامامة والسياسة ج 1 - ابن قتيبة الدينوري، ص 30: فأتي عمر أبا بكر، فقال له: ألا تأخذ هذا المتخلف عنك بالبيعة؟ فقال أبو بكر لقنفد وهو مولي له: اذهب... فقل له: خليفة رسول الله يدعوك لتبايع، فجاءه قنفد، فأدي ما أمر به، فرفع علي صوته فقال: سبحان الله؟ لقد ادعي ما ليس له، فرجع قنفد... ثم قام عمر، فمشي معه جماعة، حتي أتوا باب فاطمة، فدقوا الباب، فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلي صوتها: يا أبت يا رسول الله، ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب وابن أبي قحافة، فلما سمع القوم صوتها وبكاءها، انصرفوا باكين... وبقي عمر ومعه قوم، فأخرجوا عليا، فمضوا به إلي أبي بكر، فقالوا له: بايع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذا والله الذي لا إله إلا هو نضرب عنقك، فقال: إذا تقتلون عبدالله وأخا رسول، قال عمر: أما عبد الله فنعم، وأما أخو رسوله فلا... فلحق علي بقبر رسول الله صلي الله عليه وسلم يصيح ويبكي، وينادي: يا بن أم إن القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني.
13- در نوشتن اين مقاله از كتابهاي چشمه در بستر اثر پورسيدآقايي و سياهترين هفته تاريخ اثر علي محث بهره برده شد.

سايت فطرت

تعداد بازديد:176     1386/5/5 4:52:35 ق.ظ

0 امتياز
0 تعداد

نظر کاربران:


ssma -[1389/12/22 4:36:49 ق.ظ]

ممنون از مقاله خوبتون فقط چرا جریان مضروب ساختن حضرت صدیقه علیه السلام را نیاوردید کما اینکه ابن قطیبه در امامه و السیاسه خود آورده همچنین بسیاری دیگر از بزرگان اهل سنت.

نظر شما درباره ی این مطلب
نام:
متن:
ایمیل:
ارسال این مطلب به دوستان
نام و نام خانوادگی فرستنده:
ایمیل گیرنده:

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است
درباره ما   تماس با ما