محتوای فطرت
جستجو در مقالات

انحرافات ديني -2 (آراء و عقايد شيخيه )

انحرافات ديني -2 (آراء و عقايد شيخيه )

يادآوري: در بخش قبل به علل تاسيس فرقه شيخيه و بخشي از زندگينامه"شيخ احمد احسايي"موسس اين فرقه پرداختيم، در اين بخش به آراء و عقايد وي و همچنين تعارض آن عقايد با اسلام و تشيع خواهيم پرداخت.
يكي از ادعاهاي شيخيه و مريدان و شاگردان شيخ كه كم‌كم از حالت ادعا به نوعي غلو درباره شيخ بدل شد، درباره فراگيري علم او از طريق خواب و الهام بوده، وي مدعي بود كه در فراگيري علوم، شاگرد هيچكس نبوده و آنچه را مي‏داند در خواب به او آموخته‌اند، و مريدان و شاگردانش نيز اين ادعا را تصديق مي‏كردند.(1) و پيروان شيخيه، بعدها در باره او كار را از اين ادعا به غلو رسانده و مدعي شدند كه شيخ خدمت ‏حضرت حجت(عج) رسيده است.(2)
گذشته از اين ادعاها، كه اين نوشتار مجال پرداختن به آن را فعلا ندارد،"احسايي"با اعلام تفكري خاص كه احتمالا از شيخ اشراق(3) به عاريت گرفته بود، مسيله"بدن هور قليايي"مي‌باشد، و گمان كرد با اعلام اين نظر، به سه اصل مهم در اسلام پاسخ داده كه عبارت‌اند از:"معاد"،"معراج"، و"حيات امام زمان(ع)".
"شيخ احسايي"معتقد بود،"بدن هور قليايي"در شهر"جابلقا"و"جابرسا"قرار دارد، و طبق اين نظر شروع به تفسير سه اصل ذكر شده يعني:"معاد"،"معراج"، و"حيات امام زمان(ع)"از طريق آن نظر پرداخت، و معتقد بود هر سه مورد از يك باب مي‌باشند، و نه فقط"زمين محشر"را از جنس"هور قليايي"ميدانست، بلكه معتقد بود امام زمان(ع) نيز با بدن غير عنصري"هور قليايي"در شهر"جابلقا"و"جابرسا"زندگي مي‌كند.(4) وي معتقد بود كه"هور قليايي"، يك لغت سرياني است و از زبان"صابيين"گرفته شده.(5)
"عبدالكريم صفي‌پور"، بدون اشاره به"بدن هور قليايي"، در كتاب خود مي‌نويسد:"جابلص"شهري است به مغرب و ليس راء انسي، و"جابلق"شهري است به مشرق برادر"جابلص".(6)
در برهان قاطع براي تعريف اين دو واژه، آمده است:"هور قلياء"ظاهرا از كلمه عبري"هبل"و به معناي: هواي گرم، تنفس، و بخار، و"قرنييم"به معناي درخشش و شعاع است، و كلمه مركب آن به معناي"تشعشع بخار است".(7)
"خلف تبريزي"مي‌گويد:"جابلسا"به ضم"باي"ابجد و سكون"لام"و"سين"بي‌نقطه به"الف"كشيده، نام شهري است در جانب مغرب، گويند هزار دروازه دارد، و در هر دروازه، هزار پاسبان نشسته است، برخي به جاي"لام"،"راي"قرشت، آورده و گويند، شهري است به طرف مغرب، ليكن در عالم مثال، چنانكه گفته‌اند: جابلقا و جابرسا و همامدينتان في عالم المثل، و به اعتقاد محققان منزل آخر سالك است در سعي وصول قيد به اطلاق و مركز به محيط. و آنگاه مي‌گويد: جابلقا منزل اول سالك باشد.(8)
البته اين كلمات در بعضي ار روايات نيز آمده، و"احسايي"، كه خود اخباري بود، با مطالعه برخي كتب فلسفي به تلفيق آن‌ها پرداخت، و با كمك گرفتن از انديشه‌هاي اسماعيليه و باطنيان، فرقه"كشفيه"را بنا نهاد. زيرا اعتقاد به"جسم لطيف"در مذهب اسماعيليه و حتي مسيحيت نيز وجود دارد.(9)
ظاهرا اولين كسي كه از اصطلاح"هور قليايي"در عالم اسلام استفاده كرد، سهروردي است. وي در فلسفه اشراق، در بحث احوال سالكين، مي‌گويد: آنچه ذكر شد احكام اقليم هشتم است كه"جابلق"و"جابرص"و"هورقلياي"شگفت در آن قرار دارد.(10) همچنين در"مطارحات"آمده است: جميع سالكان از امم انبياي سابق نيز، از وجود اين اصوات خبر داده، و گفته‏اند كه اين اصوات در مقام"جابرقا"و"جابرصا"نيست، بلكه در مقام"هورقليا"است كه از بلاد افلاك عالم مثالي است.(11)
در اين عبارت بين دو شهر"جابلقا"و"جابرصا"با عالم"هورقليا"، تفاوت گذاشته شده، و مقامي بالاتر از آن دو شهر شمرده شده است."شهر زوري"نيز همين گونه ادعا كرده است.(12)
مقصود از آن كه"هورقليا"را اقليم هشتم شمرده‏اند، اين است كه تمام عالم جسماني، به هفت اقليم تقسيم مي‏شود، و عالمي كه مقدار داشته و خارج از اين عالم باشد، اقليم هشتم است. اقليم هشتم نيز، به هفت اقليم تقسيم شده است، اما چون آگاهي و دانش ما از آن اقليم كم است، آن را تنها يك اقليم شمرده‌اند.(13)
"قطب الدين شيرازي"، تفاوت"جابلقا"و"جابرسا"را اين گونه بيان مي‏كند:"جابلقا"و"جابرصا"نام دو شهر از شهرهاي عالم عناصر مثل است، و"هورقليا"، از جنس افلاك مثل‏ است. پس هورقليا بالاتر است. پس از آن مي‏گويد: اين نام‏ها را رسول خدا(ص) بيان كرده است، و هيچ كس، حتي انبيا و اوليا(ع) با بدن عنصري، نمي‏توانند وارد اين عالم شوند.(14)
عارف بزرگ محمد لاهيجي در شرح اين بيت‏ شبستري"بيا بنما كه جابلقا كدام است جهان شهر جابلسا كدام است"، مي‌گويد: در قصص و تواريخ مذكور است كه"جابلقا"شهري است در غايت‏ بزرگي در مشرق، و"جابلسا"نيز شهري است ‏به غايت ‏بزرگ و عظيم در مغرب (در مقابل جابلقا)، و ارباب تاويل در اين باب سخنان بسيار گفته‏اند، و آنچه بر خاطر اين فقير قرار گرفته، بي‌تقليد غير، به طريق اشاره دو چيز است، يكي آن كه"جابلقا"عالم مثالي است، كه در جانب مشرق ارواح واقع است، كه برزخ است ميان غيب و شهادت، و مشتمل است ‏بر صور عالم، پس هر آينه شهري باشد در غايت‏ بزرگي، و"جابلسا"عالم مثال و عالم برزخ است، كه ارواح بعد از مفارقت از نشيه دنيويه، در آن جا باشند، و صور جميع اعمال، اخلاق، افعال حسنه، و افعال سييه، كه در نشيه دنيا كسب كرده‏اند، (چنانچه در احاديث و آيات وارد است) در آن جا باشند، و اين برزخ در جانب مغرب اجسام واقع است، و هر آينه شهري است در غايت بزرگي و در مقابل"جابلقا"است، خلق شهر"جابلقا"، الطف و اصفايند، زيرا كه خلق شهر"جابلسا"، به حسب اعمال و اخلاق رديه (كه در نشيه دنيويه كسب كرده‏اند)، بيشتر آن است كه مصور به صور مظلمه باشند، و اكثر خلايق را تصور آن است كه اين هر دو برزخ يكي است، و اما بايد دانست كه برزخي كه بعد از مفارقت نشيه دنيا، ارواح در آن خواهند بود، غير از برزخي است كه ميان ارواح مجرده و اجسام واقع است، زيرا كه مراتب تنزلات وجود و معارج او، دوري است، چون اتصال نقطه اخير به نقطه اول، جز در حركت دوري متصور نيست. و آن برزخي كه قبل از نشيه دنيوي است، از مراتب تنزلات او است، و او را نسبت ‏با نشيه دنيا، اوليت است، و آن برزخي كه بعد از نشيه دنيويه است، از مراتب معارج است، و او را نسبت با نشيه دنيوي آخريت است،... و معناي دوم آن كه شهر"جابلقا"مرتبه الهيه (كه مجمع‌البحرين وجوب و امكان است)، باشد، كه صور اعيان جميع اشياء، از مراتب كليه و جزييه، و لطايف و كثايف، و اعمال و افعال، و حركات و سكنات، در او است، و محيط است"بما كان و ما يكون"، و در مشرق است، زيرا كه در يلي‌مرتبه ذات است، و فاصله بينهما نيست، و شموس و اقمار و نجوم، اسما و صفات و اعيان، از مشرق ذات طلوع نموده، و تابان گشته‏اند، و شهر"جابلسا"، نشيه انساني است كه مجلاي جميع حقايق اسماي الهيه و حقايق كونيه است، هر چه از مشرق ذات طلوع كرده، در مغرب تعين انساني غروب نموده، و در صورت او مخفي گشته است.(15)

با توجه به آنچه گذشت، روشن مي‏شود كه مراد از عالم"هورقليايي"، همان عالم مثال است، و چون عالم مثال بر دو قسم اول و آخر است، گفته‏اند كه اين عالم داراي دو شهر"جابلقا"و"جابرسا"است. عالم مثال يا خيال منفصل يا برزخ بين عالم عقول و عالم ماده، چيزي است كه عارفان و فيلسوفان اشراق به آن معتقدند و فلاسفه، مشاء آن را نپذيرفته‏اند.
اكنون كه مراد و مقصود از"عالم هورقليا"روشن گرديد، به نقل و بررسي ديدگاه شيخيه، در مورد كيفيت حيات و بقاي حضرت مهدي(ع) مي‏پردازيم.
شيخ"احمد احسايي"، امام زمان(ع) را زنده، و در عالم"هورقليا"مي‏داند، و مي‏گويد:"هورقليا"ملك آخر است، كه داراي دو شهر"جابرسا"(كه در مغرب قرار دارد)، و"جابلقا"(كه در مشرق واقع است) مي‌باشد. پس حضرت قايم(ع)، در دنيا و در عالم مثال نيست، اما تصرفش به گونه‏اي است كه به صورت هيكل عنصري مي‌باشد، و با مثالش در مثال، و با جسدش در اجساد، و با جسمش در اجسام، و با نفسش در نفوس، و با روحش در ارواح است.(16)
وي معتقد است: امام زمان(ع)، هنگام غيبت در عالم"هورقليا"است، و هرگاه بخواهد به"اقاليم سبعه"تشريف بي‌آورد، صورتي از صورت‏هاي اهل اين اقاليم را مي‏پوشد، و كسي او را نمي‏شناسد، جسم و زمان و مكان ايشان، لطيف‏تر از عالم اجسام بوده، و از عالم مثال است.(17)
شيخ در جواب"ملا محمد‌حسين اناري"، كه از لفظ"هورقليا"از وي پرسيده بود مي‌گويد:"هورقليا"به معناي ملك ديگر است، كه حد وسط بين عالم دنيا و ملكوت بوده، و در اقليم هشتم قرار دارد، و داراي افلاك و كواكبي مخصوص به خود است، كه به آن‌ها"جابلقا"و"جابرصا"مي‌گويند.(18)
"سيد كاظم رشتي"، مهم‏ترين شاگرد"شيخ احمد"نيز گفته است:"جابلقا"و"جابرسا"، در سفر اول، كه سفر از خلق به حق است، قرار دارد. اين سفر، داراي محله‏هاي متعددي است، كه محله نوزدهم آن،"حظيرة القدس"، و محل پرندگان سبز و صور مثاليه است،"جابلقا"و"جابرسا"، دو محله از اين شهر مي‏باشند، كه هر كدام از آن‌ها داراي هفتاد هزار درب است، و در كنار هر دري، هفتاد هزار امت وجود دارد، كه به هفتاد هزار زبان با يكديگر صحبت مي‏كنند، و هر زباني با زبان ديگر هيچ مشابهتي ندارد.(19)
شيخيه معتقدند كه بايد بين جسم و جسد فرق گذاشت، و جسم را بر چهار قسم مي‌دانند:

الف. جسم عنصري معروف.
ب.جسم فلكي افلاك.
پ. جسم برزخي كه ماده ندارد، اما طول و عرض و عمق دارد. كه اين جسم، همان جسم مثالي و"هورقليايي"است، (به اعتقاد آن‌ها حضرت مهدي(ع) با اين جسم زندگي مي‏كند).
ت. جسم مجرد مفارق.

كه در عبارت چهارم"ت"، يك اشكال واضح وجود دارد و آن اين است كه مجرد مفارق، نمي‌تواند جسم داشته باشد، و جمع كردن بين جسم و مجرد مفارق، جمع ضدين است، اين همان انديشه‌اي است كه برخي از اخباريان و محدثان تمام ماسوي‌الله را مادي مي‏دانند.
"حاج محمد‌كريم‌خان كرماني"براي رهايي از اين اشكال، عقيده خود را اصلاح نموده و با حذف قسمت چهارم گفته است: نزد ما جسم و جسد بر سه قسم است:

الف. جسد اول: كه جسد دنيايي است، و از عناصر مادون فلك قمر تشكيل شده است.
ب. جسد دوم: كه مركب از عناصر هورقليايي است، و در اقليم هشتم قرار دارد، و به صورت مستدير در قبر باقي مي‏ماند.
پ. جسد سوم: كه مركب از عناصر اخروي است، و عناصر آن در غيب عناصر جسد دوم است.
ت. جسم اول: كه روح بخاري است، و مثل افلاك لطيف است.
ث. جسم دوم: كه روح حيواني است، و از عالم افلاك و هورقليايي است. ج. جسم سوم: كه روح حيواني فلكي اخروي است.(20)

وي در جاي ديگر گفته است: هرانساني داراي دو جسد و دو جسم است:
الف. جسد اول: از عناصر اربعه تشكيل شده، و ساير موجودات مادي نيز آن را دارند. اين عناصر مادي، مانند لباس براي انسان است، كه مي‏توان آن را از تن در آورد. اين جسد چون لذت، درد، طاعت، و معصيت ندارد، پس از مرگ متلاشي شده و در قبر باقي مي‏ماند.
ب. جسد دوم: در غيب اول و از عالم هورقليايي است، كه به صورت طينت مستديره در قبر باقي مي‏ماند، كه جسد دوم است كه از اعراض پاك مي‏گردد، و در قيامت روح به اين جسد باز مي‏گردد، نه به جسد اول. جسد اخروي فساد و خراب شدن ندارد، بر خلاف جسد دنيوي. مرگ مربوط به اين بدن است نه آن بدن.
پ. جسم اول: صورت برزخي است، كه بر نمي‏گردد و مانند چرك لباس است، كه جسم اول، وقتي به اين دنيا نزول پيدا مي‏كند، متحد با اين بدن مي‏شود.
ت. جسم دوم: يا جسم اصلي حامل نفس است، و در واقع جسم اول عرض بر جسم دوم است. و آنچه در قيامت مي‏آيد، جسد دوم و جسم دوم است.(21)
با توجه به آنچه گذشت
اول: روشن مي‏شود كه"شيخ احمد"، اصطلاحاتي را از فلسفه اشراق گرفته، و بدون آن كه به عمق آن‌ها پي ببرد، آن‌ها را به عنوان مشخصه‏هاي اصلي آيين و مذهب خود قرار داده است. پيروان مكتب او نيز در توجيه اين كلمات، به تناقض‌گويي مبتلا شده‏اند. اين روش تفسيري در كلمات شيخ احمد، توام با رمزگونه و تاويل و باطن‌گرايي در سخنان، باعث ‏شد كه فرزندان او به نام‏هاي"محمد"و"علي"، كه از عالمان و فرهيختگان بودند، به انكار مذهب پدر، و گاه استغفار براي او، و حتي تكفير او مشغول شوند.(22)
دوم: تحليل اين بدن هورقليايي و اعتقاد به حيات امام زمان(ع) با بدن هورقليايي، در واقع به معناي انكار حيات مادي امام زمان(ع) روي اين زمين است، زيرا اگر مراد آن است كه حضرت مهدي(ع) در عالم مثال و برزخ باشد، چه برزخ اول چه برزخ دوم، آن چنان كه قبر را از آن عالم هورقليا مي‏دانند، پس آن حضرت حيات با بدن عنصري ندارد، و حيات او مثل حيات مردگان، در عالم برزخ است، و اين با احاديثي كه مي‏گويند: «لولا الحجة لساخت الارض باهلها» و يا حديث «لو لم يبق من عمر الدنيا...»، هيچ سازگاري ندارد، و دليل عقلي مي‏گويد بايد غايت و هدف خداوند از آفرينش انسان زميني، هميشه روي زمين وجود داشته باشد، علاوه بر آن كه اعتقاد به اين گونه حيات براي امام زمان(ع)، مثل اعتقاد به حيات تمام مردگان، در عالم برزخ است، و اين عقيده، با عقيده به نفي حيات مادي هيچ منافاتي ندارد.
سوم: وقتي"شيخ احمد"، عالم هورقليا را حد وسط بين دنيا و ملكوت معرفي مي‏كند، معلوم مي‏شود كه هنوز ايشان معناي عالم ملكوت را، كه همان عالم مثال است، نمي‌داند، و يا آن كه بين ملكوت و جبروت را اشتباه نموده است، و بايد از آنان پرسيد: آيا بين عالم مادي و عالم مثال نيز برزخي وجود دارد.
چهارم: اين سخن كه حضرت مهدي(ع) با بدن هورقليايي زندگي مي‏كند، صرفا يك ادعاي بدون دليل است، و هيچ دليل عقلي و نقلي بر آن اقامه نشده است.
پنجم:"شيخ احمد"وقتي به شرح زيارت جامعه كبيره پرداخته است، چون نتوانسته جمله"ارواحكم في الارواح و اجسادكم في الاجساد"را به درستي تحليل كند، دچار اين اشتباهات فاحش گرديده است.
ششم:"شيخ احمد"چون به معناي لذت و الم، كه هر دو آن‌ها نوعي از ادراكات هستند، توجه نكرده است، و تنها لذت و الم را مادي مي‌پندارد، خواسته است‏ براي آخرت نيز عذاب و نعمت مادي فرض كند، از اين رو گرفتار بدن هورقليايي شده، تا بتواند مسيله آخرت را براي خود حل كند، در حالي كه لذت و الم عقلاني، فوق حس است، و ثانيا لذت و الم عقلاني اخروي را، بايد با دليل عقلي، و لذت و الم حسي را، با دليل نقلي اثبات نمود، نه با ادعا و بي‌دليل.
هفتم:"شيخ احمد"، بر اساس يك اصل نادرست كه در فلسفه پي‌ريزي كرد، مثل اصالت وجود و ماهيت، و درك اشتباه و ندانستن اصول ديگر، مانند، معناي تجرد، غيب مطلق، مضاف و شهادت مطلق، مضاف و كيفيت تكامل برزخي، يك بنيان فكري را پايه‌ريزي كرد، كه چون قابل دفاع نيست، پيروان او هميشه با اين حربه كه سخنان او رمز و كنايه است، مي‌‏خواهند خود را از پاسخ رهايي بخشند.
هشتم: در قرن سيزدهم، گزافه‌گويي و به كار بردن الفاظ نامانوس و مهمل، بسيار رايج‏بوده، و مردم عوام آن را نشانه علم و دانش مي‏پنداشتند، و بعيد نيست"‏شيخ احمد احسايي"و"سيد كاظم رشتي"، به جهت اين‏ خوشايند‌ گويي‌ها اين روش را بكار بسته‌اند.
آخر: روش و سخنان"شيخ احمد احسايي"، پايه‌گذار فرق ضاله"بابيت"و"بهاييت"، و سرانجام الحاد و كفري به نام"آيين پاك"توسط كسروي شد، كه بنا به گفته مورخان و سيره‌نگاران كه تاريخ همواره بهترين شاهد و گواه است، خود نشان‌دهنده نتايج اسف‌بار فرقه شيخيه، و ضعف و سستي اين كلام خواهد بود.

ادامه دارد...

دليل المتحيرين: صفحه 22. فهرست: جلد 1، صفحه 141. اعيان الشيعه: جلد 2، صفحه 590. روضات الجنات، ج 1، ص 91. فرهنگ فرق اسلامي: صفحه 266. ارشاد العوام: جلد 2، صفحه 151. جوامع الكلم: قسمت سيم، رساله 9، صفحه 1. منتهي الارب: جلد 1، صفحه 156. برهان قاطع: جلد 4، صفحه 2391. برهان قاطع: جلد 2، صفحه 551. تاريخ فلسفه اسلامي: صفحه 105. مجموعه مصنفات شيخ اشراق: جلد 2، صفحه 254. ترجمه حكمة الاشراق (دكتر سجادي): صفحه 383. مجموعه مصنفات شيخ اشراق: جلد 2، صفحه 494. انواريه: صفحه 222. شرح حكمة‏الاشراق: صفحه 574. انواريه: صفحه 244. شرح حكمة الاشراق: صفحه 556 و 557. مفاتيح الاعجاز: صفحه 134. جوامع الكلم - رساله دمشقيه: قسمت 2، صفحه 103. جوامع الكلم - رساله رشتيه: قسمت 3، صفحه 100. جوامع الكلم – رساله به ملا محمدحسين: رساله 9، صفحه 1. شرح قصيده: صفحه 5. مجموعة الرسايل: جلد 6، صفحه 213. مجمع الرسايل فارسي: جلد 2، صفحه 189. روضات الجنات: جلد 1، صفحه 92. دايرة المعارف تشيع: جلد 1، صفحه 502.

تشيع نيوز

تعداد بازديد:148     1388/3/27 1:26:21 ق.ظ

0 امتياز
0 تعداد

نظر کاربران:

نظر شما درباره ی این مطلب
نام:
متن:
ایمیل:
کد امنیتی:   
ارسال این مطلب به دوستان
نام و نام خانوادگی فرستنده:
ایمیل گیرنده:

استفاده از مطالب این سایت با ذکر منبع بلامانع است
درباره ما   تماس با ما