نقدي بر فرضيهٔ تطور امامت شيعي بررسي استنادهاي كتاب «مكتب در فرآيند تكامل» بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام صادق عليه السلام (۱)نقدي بر فرضيهٔ تطور امامت شيعي

بررسي استنادهاي كتاب «مكتب در فرآيند تكامل» بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام صادق عليه السلام

جواد علاء المحدثين

چكيده:

اين نوشتار به بررسي بخشي از كتاب مكتب در فرايند تكامل مي پردازد كه در آن به تحليل تاريخيِ «باور شيعيان نسبت به ضرورت قيام مسلحانه توسط امامان عليهم السلام» و ابعادي از «عقيده به مهدويت» پرداخته شده است. در مباحث اين بخش از كتاب نهايتاً امور ياد شده در تطور «امام شناسي شيعيان» تأثيرگذار دانسته (يا اين گونه به مخاطب القا) مي شود. در نقد حاضر به مواردي همچون عدم تطبيق دليل و مدعي در كتاب و بازخواني مدارك ذكر شده در بخشي از پاورقي ها (بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام صادق عليه السلام صفحات 35 تا 37 كتاب) عدم تطابق آنها با مدعاي مطرح در متن كتاب نشان داده خواهد شد.

كليد واژه ها: شيعه شناسي تاريخي مدرسي طباطبايي سيدحسين مكتب در فرايند تكامل تطور تاريخي شيعه

مقدمه (1):

در كتاب مكتب در فرايند تكامل انتظار دايميِ «قيام مسلحانه هر يك از امامان» به عنوان «اميد» و «عقيده» شيعيان مطرح شده اما روايات ارايه شده هيچ يك بر وجود چنين «اعتقاد»ي دلالت ندارند البته «اميد» شيعيان به اصلاح اوضاع را مي رساند اما نه الزاماً از رهگذر قيام امام وقت اگر هم در مواردي چنين اميدي از روايت فهميده مي شود از باب يك اعتقاد شيعي نيست.

از سوي ديگر ميلف كتاب در ادامه «عقيده» يا «اميد» يادشده را با «اعتقاد به قايميت» گره زده به اين شكل كه ابتدا پس از طرح «عقيده شيعيان به ضرورت قيام مسلحانه هر يك از امامان» موضوع «پيشينۀ اعتقاد به ظهور يك منجي انقلابي از دودمان پيامبرصلي الله عليه وآله و سلم كه به نام قايم عليه السلام شناخته مي شد» را مطرح ساخته و سپس درباره توقع شيعيان از امام باقر عليه السلام تعبير «قيام موعود و مورد انتظار عمومي» را به كار برده است.

با طرح مباحث ديگر نهايتاً ادعاي مطرح به سوي «انتظار و اعتقاد دايميِ قيام مسلحانه امام و اميدِ مستمر به قيام هر امام به مصداقِ منجي موعود (امام قايم) عليه السلام» پيش رفته و سپس با فضاسازي هايي اين «انتظار و اعتقاد» تحقق نيافته چنان پررنگ نشان داده شده كه گويا برآورده نشدن مكرر آن موجب ايجاد «حيرت» «شوك» و نهايتاً «تجديد نظر» در اعتقادات شيعيان شده است.

در اين مقاله به بررسي پيرامون نارسايي هاي سندي و دلالي كتاب در اين باره مي پردازيم:

1ـ رويكرد ضروري در روش «راستي آزمايي مدارك كتاب»:

بررسي هاي مقاله قبل روشن مي ساخت كه نتايج القايي در متن كتاب چيزي فراتر از جمع بندي «علمي» و «فاقد جهت گيري» از مدارك ارايه شده است يعني در كتاب چند مقدمه بيان و اسنادي را براي آن ها ذكر مي كرد اما به واسطه فضاسازي ها و روش هاي خاصي ذهن مخاطب به سمت نتايجي فراتر از آنچه در مقدمات مطرح بود سوق داده مي شد.

به عنوان مثال در كتاب:

1ـ ادعا مي شد شيعيان به ضرورت قيام نمودن هر امام اميد يا اعتقاد داشتند و مداركي ارايه مي گرديد.

2ـ ادعا مي شد شيعيان به مسأله قايميت اعتقاد داشتند و مداركي ارايه مي گرديد.

3ـ با ذكر تعبير «قيام موعود و مورد انتظار عمومي» ـ بدون آن كه تصريح شود ـ القا مي شد كه اميد و اعتقاد مطرح در بند1 دربارۀ «ضرورت قيام نمودن هر امام» به مصداق «قايم آل محمدصلي الله عليه وآله و سلم» بوده است.

بدين ترتيب تشويش و اضطراب ادعا شده در كتاب دربارۀ اعتقاد به «مباني امامت» به چهارچوب «اعتقاد به قايميت» نيز تسري مي يافت و موضوع در ذهن مخاطب كتاب تشديد مي شد يعني اين القا به ذهن مخاطب صورت مي گرفت كه: شيعيان نه تنها همواره اعتقاد داشته اند كه امام وقت بايد قيام كند بلكه همواره ايشان را مصداق «قايم آل محمدصلي الله عليه وآله و سلم» مي پنداشته اند. در نتيجه دايماً با اين دغدغه مواجه بوده اند كه اعتقاد آنان در دو زمينه «ضرورت قيام امام وقت» و «قايميت امام وقت» محقق نمي شود.

مثال ديگر اينكه ضمن ادعا پيرامون اميد انتظار و اعتقاد شيعيان درباره قيام امامان عليهم السلام يك باره ادعاي ايجاد «حيرت» و «شوك» ناشي از عدم برآورده شدن آن اميد انتظار و اعتقاد مطرح مي شود بدون آن كه ذيل اين تعابير پاورقي اي وجود داشته باشد و اين در حالي است كه حتي مدارك ارايه شده براي اصل ادعاي «اميد انتظار و اعتقادِ مذكور» نارسا و فاقد دلالت مي باشند تا چه رسد به ادعاي بدون مدركِ ايجاد «حيرت» و «شوك» ناشي از عدم برآورده شدن آن ها.

بدين ترتيب بخشي از نتايج نهايي بيش از آن كه مبتني بر مدارك باشد در سايۀ فضاسازي هاي ويژه و روش هاي خاص در ذهن مخاطب شكل مي گيرد.

اين ويژگي كتاب لازم مي آورد كه مدارك هر پاورقي نه تنها با مطلب ذكر شده در همان شماره بلكه با نتيجه گيري كلي كتاب در سير بحث نيز سنجيده شود يعني از ابتدا كه مدارك مورد استناد كتاب دربارۀ «اميد انتظار و اعتقاد شيعيان درباره قيام امامان عليهم السلام» بررسي مي شود يادآوري شود كه اين مدارك دلالتي بر «اعتقاد شيعيان به قايميتِ يكايك امامان عليه السلام» نيز ندارد و به علاوه اثري از وجود «حيرت» و «شوك» در آن ها ديده نمي شود. در اين نوشتار نيز لازم است چنين كنيم.

2ـ طرح موضوع «ذهنيت مسلمانان و شيعيان درباره ضرورت اقدام سياسي از سوي امام صادق عليه السلام»:

ميلف در ادامه همان روند پيشين چنين ادامه مي دهد:

در سال‏هاي اواخر دهه سوم قرن دوم كه مسلمانان در سرزمين اسلامي عليه حكومت جايرانه يكصد ساله اموي برخاسته و جامعه شاهد يك انقلاب عظيم و قيام عمومي بود امام صادق عليه السلام محترم‏ترين فرد از خاندان پيامبر در نظر تمامي مسلمانان از شيعه و سنّي بود. همه جامعه به وي به عنوان روشن‏ترين و شايسته‏ترين نامزد احراز خلافت مي‏نگريستند و بسياري انتظار داشتندكه او براي به دست گرفتن آن و ايفاي نقش سياسي خود قدم پيش نهد. عراق مالامال از هواداران او بود. يك شيعه با حرارت به او خبر مي‏داد كه «نيمي از جهان هوادار او هستند.» مردم كوفه تنها منتظر دستور او بودند تا شهر را از دست اردوي اموي مستقر در آنجا بگيرند و آنان را اخراج كنند. حتّي عبّاسيان كه سرانجام قدرت را به دست گرفتند بر اساس روايات تاريخي در آغاز به او به مثابه اولويت نخست براي رهبري معنوي قيام مي‏انديشيدند. امتناع امام از دخالت و بهره برداري از موقعيت عكس العمل‏هاي گوناگوني را در ميان مردم به وجود آورد: عده‏اي از هواداران وي بي‏مجامله مي‏گفتند كه در آن وضعيت سكوت و عدم قيام براي او حرام است. ديگران فقط اظهار يأس و نااميدي مي‏كردند كه با وجود چنين موقعيت مناسب روزگار رهايي و دوران طلايي موعود شيعيان همچنان دور به نظر مي‏رسد.(2)

مجدداً يادآور مي شويم كه ميلف اين عبارات را در جايي بيان مي كند كه پيش تر عدم اقدام سياسي امام پنجم را موجب «حيرت» «ايجاد شوك» در شيعيان و زمينه «تجديد نظر نمودن» آنان در عقايدشان دانست. ايشان در ادامه نيز به تقويت همين فضاي ترسيم شده مي پردازد و توصيفات فوق راـ كه نشان خواهيم داد بسيار اغراق آميز است ـ زمينه ساز چرخش اعتقادي شيعيان مي شمارد.

3ـ بررسي مدارك «ذهنيت‌ها درباره ضرورت اقدام سياسي از سوي امام صادق عليه السلام»:

به تعبير نويسندۀ كتاب جامعه اسلامي در اواخر دهۀ سوم از قرن دوم شاهد يك انقلاب عظيم و قيام عمومي عليه بني اميه بوده است. طبعاً امام صادق عليه السلام شخصيتي هستند كه در چنين شرايطي چشم ها به سوي ايشان دوخته مي شود اما نكته مهم اين است كه آيا توجه شيعيان به آن حضرت از همان زاويه اعتقادي است كه ميلف ترسيم مي كند يا نه

اكنون مدارك ارايه شده براي مطالب اخير را علاوه بر مطلب متناظر در متن كتاب با فضاي در حال تصوير از سوي ميلف نيز مي سنجيم.

در پاورقي3 (صفحه35) كه سخن از«انتظار بسياري افراد جهت ايفاي نقش سياسي از سوي امام صادق عليه السلام» است اين مدارك ارايه شده است: كشي ص 158 و 398 مناقب ابن شهرآشوب 362:3 دعايم الاسلام 75:1 كافي331:8

1ـ3ـ روايت كشّي 158 و 398:

4/16 3ـ نخستين روايت نقل شده از رجال كشي4 از جمله رواياتي است كه مضمون آن موجب تنقيص مقام «زراره بن اعين» مي باشد و لذا در جاي خود مورد بحث و مداقه فراوان واقع شده است.

مرحوم آيهالله خويي در معجم رجال به تفصيل به بررسي سندي و متني اين روايات پرداخته اند(5) و از جمله مواردي را كه روايت مورد بحث ما نيز از آن جمله است به دليل وجود «جبرييل بن احمد» ضعيف دانسته اند.

تأكيد مي كنيم كه خدشۀ وارد بر اين روايات امري فراتر از ايراد سندي صرف است ـ كه پرداختن به جزييات بيشتر آن از حوصلۀ بحث جاري بيرون است و جا دارد علاقه مندان به منبع اخيرالذكر مراجعه كنند.

مرحوم آيهالله خويي در ضمن بحث از روايات ياد شده مي نويسند:

لا يكاد ينقضي تعجبي كيف يذكر الكشّي و الشيخ هذه الروايات التافهه الساقطه غير المناسبه لمقام الزراره و جلالته المقطوعه فسادها لاسيما ان رواه الروايه باجمعهم مجاهيل.(6)

تعجبم پايان ندارد از اين كه چگونه كشي و شيخ اين روايات بي ارزش و ساقط شده را كه با مقام زراره و عظمت او(7) تناسب ندارد و بطلان آن ها قطعي است نقل كرده اند به ويژه آن كه همگي از نظر سندي مجهولند.

نابه جا نخواهد بود اگر ما نيز از جناب آقاي مدرسي اظهار تعجب كنيم. ايشان كه قطعاً از مناقشات جديِ درگير پيرامون شخصيت ديني زراره بن اعين و مباحث مطرح دربارۀ صحت و سقم روايات مربوط به اين موضوع مطلعند چگونه يكي از روايات ـ لااقل ـ مشكوك اين باب را به عنوان شاهد بحث خود مي آورند

البته بر فرضِ چشم پوشي از عدم اعتبار سندي حديث فوق الذكر هم سويي دلالي آن با سير مطالب كتاب نيز قابل مناقشه است اما با توجه به آنچه گذشت از اين بحث در مي گذريم.

2ـ3ـ روايت مناقب ابن شهرآشوب 362:3:

4/17: در روايت مناقب(8) ابن شهر آشوب راوي مي گويد:

سهل بن حسن خراساني به حضور امام صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد: يا ابن رسول الله شما اهل رأفت و رحمت و اهل بيت امامتيد چه چيزي مانع مي شود تا از حقي كه متعلق به شما است دست بكشيد و حال آن كه صد هزار شيعه شمشير به دست داريد كه حاضرند برايتان بجنگند

امام عليه السلام در پاسخ به مرد خراساني دستور مي دهند كه وارد تنور روشن شود و او درخواست عفو و بخشش مي كند. در همين حال هارون مكّي وارد مي شود و حضرت به او دستور ورود به تنور مي دهند. او بلافاصله اطاعت مي كند. آن گاه حضرت به گفتگو با مرد خراساني ادامه مي دهند و پس از مدتي به او مي‏فرمايند داخل تنور را نگاه كن.(9)

راوي مي گويد من نيز نگاه كردم و هارون را ديدم كه چهار زانو داخل تنور نشسته بود پس بيرون آمد و به ما سلام كرد. امام عليه السلام به خراساني فرمودند كه: « مانند اين مرد چند نفر داريد» و او قسم خورد كه «يكي هم نداريم.» حضرت فرمودند: «من در زماني كه (حتي) پنج ياور (اين چنيني) ندارم قيام نمي كنم. ما به زمان مناسب آگاه تريم.»

از اين حديث چند نكته را مي توان دريافت:

1ـ مرد شيعه خراساني حكومت را ـ مطابق عقيده ديرين و هميشگي شيعه ـ حق «اهل بيت امامت عليهم السلام» مي داند.

2ـ مرد خراساني معتقد است كه «صد هزار شيعه شمشير به دست» آماده اند تا در ركاب امام صادق عليه السلام و براي احقاق حق آن حضرت يعني تصدي حكومت از سوي ايشان بجنگند. وي طبيعي مي داند كه امام عليه السلام در اين شرايط براي به دست گرفتن حكومت اقدام نمايند.

3ـ امام عليه السلام اقدام جهت تصاحب حكومت را منوط به داشتن ياراني مي دانند كه نسبت به امام خويش به عنوان دارنده مقام «مفترض الطاعه» از سوي خداوند ـ و نه صرفاً يك رهبر سياسي يا نظامي ـ كاملاً تسليم باشند و اظهار مي دارند كه از چنين افرادي بسيار اندك دارند.

اما در باب قابل استناد نبودن اين حديث در سير مباحث كتاب بايد گفت ـ چنان كه در مقاله قبل نيز ذكر شد ـ اعتقاد هميشگي شيعيان مبني بر «حق حاكميت امامان عليهم السلام» به منزله «حقي الهي» در كنار فراهم شدن شرايط اجتماعي و سياسي خاص مانند درگرفتن قيام هايي عليه بني اميه به طور طبيعي مي توانست اميد بازگشت اين «حق الهي» به امام را در دل و جان شيعيان زنده كند. در اين چهارچوب طبيعي بود كه برخي از افراد نيز به اقدام يا همراهي امام عليه السلام با اقدامات جاري اميدوار شوند و چشم بدوزند ولي اين ها هيچ كدام «فضاي اعتقادي شيعيان» را پيرامون مسأله قيام آن هم به منزله يك وظيفه براي امام نشان نمي دهد تا چه رسد به آنچه كه ميلف كتاب ادعا نموده و نه تنها موضوع «ضروري شمردن قيام امام»را يك امر عقيدتي شمرده بلكه چهارچوب اعتقادي شيعيان نسبت به امامت را شديداً تحت تأثير اين موضوع دانسته است.(10)

اكنون مجدداً به مفاد روايت مورد بحث توجه كنيد:

يك شيعه خراساني معتقد است «صد هزار شيعه شمشير به دست» آماده جنگيدن در ركاب حضرت هستند از طرفي قيام عليه بني اميه درگرفته و بنيه آنان رو به ضعف نهاده است. اين شرايط كاملاً ويژه و خاص است و با «هر شرايط مقتضي» تفاوت دارد. در اين شرايط اميد يا حتي توقعِ اين شخص به قيام نمودن امام عليه السلام به هيچ وجه نشان گر يك اصل و ضرورت اعتقادي در انديشه وي مبني بر اينكه «هر وقت شرايط و مقتضيات فراهم شود امام آن دوره شمشير برگرفته و قيام خواهد كرد» نيست تا چه رسد به اين كه موضوع فوق يكي از مباني امامت در انديشه وي بوده باشد كه تحقق نيافتن آن موجب «حيرت» و «شوك» مي شده است.

در نتيجه اين روايت بر ادعاي ميلف كتاب دلالت ندارد.

3ـ3ـ روايت دعايم الإسلام 75:1:

4/18 ـ در نسخه مورد استناد ميلف از كتاب دعايم الاسلام در صفحه مورد نظر(75:1) هيچ روايتي كه مربوط به بحث جاريِ كتاب باشد وجود ندارد. موضوع روايات از چند صفحه قبل تا چند صفحه بعد مقام والاي شيعيان راستين اهل بيت عليهم السلام و تأكيد بر اين است كه علي رغم پشت كردن «اكثر» مردم به اهل بيت عليهم السلام شيعيان ولايت آنان را پذيرفتند و...

اما در صفحه 74 كتاب روايتي از امام صادق عليه السلام نقل شده كه مخالف ادعاي آقاي مدرسي است(11). حضرت در ضمن اين روايت شيعيان را به «إحدي الحُسنيين» بشارت داده فرموده اند:

يا خداوند شما را باقي مي دارد تا آنچه را كه به سويش گردن مي كشيد ببينيد و خداوند دل هايتان را بدين وسيله شفا بخشد... و اگر هم قبل از آن از دنيا برويد بر دين خدا كه براي پيامبرش پسنديد از دنيا رفته ايد و (بر آن) مبعوث خواهيد شد....

اين روايت نشان مي دهد كه ايمه عليهم السلام به شيعيان تعليم مي داده اند تا منتظر «فرج آل محمدصلي الله عليه وآله و سلم» باشند اما در عين حال بي صبري نيز نكنند و بدانند كه اگر در حال انتظار از دنيا بروند نيز عاقبت به خير شده اند.

اين مضمون با القاي «انتظاري عمومي در ميان شيعيان براي ايفاي نقش سياسي از سوي امام صادق عليه السلام» فاصله زيادي دارد.

4ـ3ـ روايت كافي331:8:

4/19ـ اين روايت از كافي(331:8)(12) ارسال نامه هاي برخي اصحاب و ديگران به حضور امام صادق عليه السلام در اوايل قيام سياه جامگان را گزارش مي كند كه پيشنهاد يا سيال درباره نظر حضرت راجع به رهبري قيام را دربرداشته است.

امام عليه السلام نامه ها را به زمين زده فرمودند: «اف اف من امام اينان نيستم. آيا نمي دانند او كسي است كه سفياني را مي كشد»

اين روايت نيز در همان سياق روايت قبل است مضاف بر آنكه به روشني نويسندگان نامه ها از زاويه «قايميت امام عليه السلام» به موضوع وارد نشده اند بلكه اين حضرت هستند كه يادآور مي شوند آنچه شما دنبالش هستيد به دست «قايم آل محمدصلي الله عليه وآله و سلم» محقق مي شود.

5 ـ3ـ روايت كافي 307:1:

4/20ـ در كافي307:1 روايتي كه به بحث مربوط باشد وجود ندارد.

4ـ ادعاي تعداد بي شمار هواداران امام:

ميلف در ادامه روند قبل مي نويسد: «عراق مالامال از هواداران او [امام صادق عليه السلام] بود. يك شيعه با حرارت به او خبر مي‏داد كه نيمي از جهان هوادار او هستند.»

مستند اين بخش دو حديث از كافي242:2 و مناقب ابن شهر آشوب362:3 است. روايت مناقب در شماره 4/17 بررسي شد.

1ـ 4ـ روايت كافي242:2 در استناد به تعداد هواداران امام:

5/21ـ در اين روايت(13) سدير صيرفي به امام صادق عليه السلام عرض مي كند كه «امكان خودداري از قيام براي شما فراهم نيست» و دليل سخن خود را كثرت ياران و شيعيان حضرت و تعداد آنان را صد يا دويست هزار يا نصف دنيا (كنايه از كثرت) برمي شمارد. سدير سپس به حضرت عرض مي كند كه اگر اميرالميمنين عليه السلام اين تعداد يار داشتند قبايل تيم و عدي در غصب خلافت حضرت طمع نمي كردند.

در نهايت امام عليه السلام به 17 گوسفند اشاره نموده مي‏فرمايند كه اگر به تعداد اين ها ياراني داشتم نمي توانستم كنار بنشينم.

در رابطه با بحث ما دو نكته مهم در اين حديث وجود دارد:

1ـ به روشني دليل اين نظر سدير كه ياران امام عليه السلام را بالغ بر صد يا دويست هزار مي داند تحركات سياه جامگان و درگرفتن حركات ضد اموي است در غير اين صورت چنين تخمين زدني كاملاً بي معنا بود. اين مسأله با نكته پيش گفته سازگاري دارد. گفتيم چنين اظهارنظرهايي راجع به قيام امامي از اهل بيت عليهم السلام ناشي از اعتقاد شيعيان مبني بر «تعلق حق الهي حكومت به ايمه معصومين عليهم السلام» بوده است كه در نتيجه وقتي زمينه هاي اجتماعي براي تغيير حكومت فراهم مي شد اميدواري به حاكميت يافتن امام عليه السلام در ميان آنان نضج مي گرفت.

اين كلام سدير دلالت بر اين ندارد كه او «شمشير برگرفتن براي كسب قدرت و راندن غاصبين» «در هر وقت مقتضي» را جزيي از «مباني اعتقاد به امامت» مي دانسته است زيرا فرض وجود صد يا دويست هزار يار با «هر وقت مقتضي» تفاوت دارد و شرايط كاملاً ويژه اي است مضاف بر اينكه پيشنهاداتي از طرف سران قيام ضداموي در جهت همكاري و قيادت امام عليه السلام به ايشان ارايه مي شد.

2ـ مقايسه اي كه راوي ميان تلقي خود از دوران صدور حديث با غصب خلافت اميرالميمنين عليه السلام انجام مي دهد خاستگاه نظري ديدگاه او را مشخص تر و ثابت مي كند مطلب همان است كه ما گفتيم.

تعبير سدير اين است كه اگر اميرالميمنين عليه السلام اين تعداد يار داشتند غاصبين در خلافت حضرت طمع نمي كردند. تكيه او در اين كلام در وهله اول بر حفظ شدن «حق الهي اميرالميمنين عليه السلام» است نه جنگيدن آن حضرت با غاصبين. محور اين سخن قبل از هر چيز «حق الهي امام در خلافت است» و نه «وظيفه امام بر كسب خلافت با شمشير» و داشتن يار را به عنوان زمينه سازِ تحقق خلافت الهي مطرح مي داند.

ضمن آن كه گزارش هاي تاريخي نشان نمي دهد كه شيعيان اميرالميمنين عليه السلام در طول 25 سال دوري ايشان از خلافت اعتقاد به امامت حضرت را دايرمدار اقدامات ايشان در تصاحب قدرت مي دانسته اند و خودداري امام عليه السلام از چنين امري سيالي برايشان پيش مي آورده است. شيعيان بعدي نيز چنين ابهامي نداشته اند.

همچنين متن روايت مورد بحث نشان مي دهد طرح موضوع از سوي سدير اصلاً ناظر به مسأله مهدويت نيست زيرا موضوع مهدويت و قايميت دربارۀ اميرالميمنين عليه السلام ـ كه از سوي راوي مورد قياس قرار گرفته ـ منتفي بوده است.

5 ـ ادعاي انتظار كوفيان براي دستور امام:

در كتاب سپس مي خوانيم: «مردم كوفه تنها منتظر دستور او [حضرت صادق عليه السلام] بودند تا شهر را از دست اردوي اموي مستقر در آنجا بگيرند و آنان را اخراج كنند.»

در پاورقي اين عبارت دو منبع ارايه شده است. نخستين مطلب تكرار روايتي است كه در شماره 4/19بررسي شد (كافي331:8) و البته ربطي هم به مردم كوفه ندارد.!!

1ـ 5 ـ روايت رجال كشي:

5/22ـ اين حديث از رجال كشّي(353ـ354)14 كه وصول نامه اي به محضر امام صادق عليه السلام را گزارش مي كند. نويسندگان نامه به اطلاع حضرت مي رسانند كه كوفه «در آشوب» است و اگر امام عليه السلام دستور دهند آنان شهر را در اختيار خواهند گرفت.

واكنش حضرت مشابه همان است كه در روايت 4/19 نسبت به نامه اي مشابه انجام شد. ايشان نامه را پرت كرده و فرمودند: «من امام اينان نيستم.»

آنچه در متن روايت در مورد وضعيت كوفه بيان شده است با آنچه كه ميلف ذكر كرده و «مردم كوفه را منتظر دستور امام عليه السلام» دانسته بسيار فرق دارد. نحوۀ توصيف ايشان گمان آمادگي مردم نسبت به فرماندهي حضرت و جايگاه سياسي امام عليه السلام و امامت در ديدگاه مردم را بسيار تشديد مي كند كه البته واقعيت ندارد.

خاستگاه نظري نويسندگان نامه نيز همان است ـ يا لااقل مي تواند باشد ـ كه در موارد قبل بيان شد و نه منطبق بر تيوري كتاب مكتب در فرايند تكامل.

6 ـ ادعاي امام اولويت نخست رهبري معنوي قيام از نظر عباسيان:

در ادامه آمده: «حتّي عبّاسيان كه سرانجام قدرت را به دست گرفتند براساس روايات تاريخي در آغاز به او [حضرت صادق عليه السلام] به مثابه اولويت نخست براي رهبري معنوي قيام مي‏انديشيدند.»

كتاب تا اينجا ترسيم پررنگي از نقش سياسي صادقين عليه السلام انجام داد. ادعاي اميد بسياري از مردم به اين كه آنان رهبري نهضت ضد اموي را به دست گيرند به طوري كه خودداري آنان موجب «حيرت» شيعيان شده باشد و تعبيراتي از اين دست كه ميزان انطباق آن ها با مدارك را سنجيديم. همچنين تأكيد بر جمله مبالغه آميز يك راوي كه «نيمي از جهان هوادار امام عليه السلام هستند.» گنجاندن مطلبي در ترجمه كه در متن روايت وجود ندارد بدين مضمون كه «مردم كوفه تنها منتظر دستور امام عليه السلام بودند تا شهر را از دست بني اميه درآورند.»

آخرين جزء اين مجموعه اين ادعاست كه حتي عباسيان در آغاز امام صادق عليه السلام را « اولويت نخست رهبري معنوي قيام» مي دانستند.

مدارك ارايه شده براي اين عبارت مناقب ابن شهرآشوب 3: 355و356 / ملل و نحل 179:1 و كافي 8: 274 است.

1ـ 6ـ روايت مناقب ابن شهرآشوب 3: 355و356:

6/23ـ روايت مناقب(15) تفاوت عمده اي با گزارش ارايه شده در كتاب دارد و در آن آمده است كه ابومسلم خراساني پس از مرگ ابراهيم امام (برادر سفاح و رهبر حزب عباسي در قيام بر عليه بني اميه) به امام صادق عليه السلام عبدالله بن الحسن و محمد بن علي بن الحسين نامه نوشت و يكايك آنان را به خلافت دعوت كرد. پاسخ امام عليه السلام آتش زدن نامه بود.

در مقام بررسي بايد گفت: آنچه روايت فوق گزارش مي كند اصلاً مربوط به ديدگاه عباسيان ـ و همچنين مربوط به اوايل كار آنان ـ نبوده بلكه اقدامي است كه ابومسلم پس از مرگ ابراهيم امام (برادر بزرگ سفاح و گزينه اصلي خلافت) انجام داد چرا كه نسبت به موقعيت خود و اين كه توسط عباسيان از سر راه برداشته شود (يعني همان اتفاقي كه در نهايت افتاد) نگران شده بود.

حتي او نيز به موازات امام عليه السلام براي دو نفر ديگر نامه فرستاده و آنان را نيز به همكاري خوانده است....

اين مدرك مييد ادعاي كتاب نيست.

2ـ 6ـ روايت مناقب و ملل و نحل 179:1:

6/24و25 ـ دو روايت مناقب ابن شهر آشوب(16) و ملل و نحل(17) نيز گزارش مشابهي از پيشنهاد ابومسلم به امام صادق عليه السلام و غيرمنطبق بر ادعاي ميلف است.

بايد گفت كه قلمداد كردن دعوت ابومسلم از امام عليه السلام به منزله اعتقاد عباسيان به «اولويت نخست بودن حضرت براي رهبري معنوي قيام» بي توجهي به مسلمات تاريخي و دسيسه هاي عباسيان براي رسيدن به قدرت و پيچ و تاب هاي اين فراز از تاريخ است. اساساً بايد پرسيد كه ميلف محترم به چه دليل يا قرينه اي عباسيان را در پي قيامي معنوي مي دانند تا خواسته باشند رهبريِ معنوي آن بر عهده امام عليه السلام يا هر شخص ديگر بنهند!

اين نمونه ديگرِ استنتاج غلط از منابع ارايه شده و مصادره به مطلوب نمودن نقليات تاريخي است.

7ـ ادعاي اعتراض ياران امام به سكوت و عدم قيام امام:

در ادامه باز هم بر حرارت مطلب افزوده شده: «[در اثر] امتناع امام از دخالت و بهره برداري از موقعيت...عده‏اي از هواداران وي بي‏مجامله مي‏گفتند كه در آن وضعيت سكوت و عدم قيام براي او حرام است.»

7/26ـ مستند اين نقل روايتي از كافي2/242 است كه قبلاً در شماره 5/21 بررسي كرديم. در اين روايت سدير صيرفي به امام صادق عليه السلام عرض مي كند: «والله ما يسعك القعود» ودليل سخن خود را كثرت ياران و شيعيان حضرت مي شمارد.

ميلف كتاب «ما يسعك» را در عبارت فوق به معناي «بر شما حرام است» گرفته كه ترجمه صحيحي نيست. در كتاب العين آمده: «لايسعك أي: لست منه في سعه» يعني: «امكان آن (به راحتي) برايت فراهم نيست.» يا «راه اين كار برايت باز نيست.»

تفاوت فاحش ترجمه و اصل عبارت قابل توجه است.

توضيح متن روايت نيز گذشت و معلوم شد كه اساساً نظريه ميلف را تأييد نمي كند. ضمناً كه اين روايت تنها نقل سخن يك نفر است كه ـ صرف نظر از مناقشه در اصل برداشت انجام شده ـ ميلف آن را به «عده‏اي از هواداران» نسبت داده است. اين يك نفر نيز پس از رد نظريه اش از سوي امام عليه السلام هيچ علامتي از «حيرت» و «شوك» يا حتي «تعجب» از خود بروز نداده است.

8 ـ ادعاي اظهار يأس ونااميدي ياران:

در ادامه متن كتاب مي خوانيم: «ديگران فقط اظهار يأس و نااميدي مي‏كردند كه با وجود چنين موقعيت مناسب روزگار رهايي و دوران طلايي موعود شيعيان همچنان دور به نظر مي‏رسد.»

در پاورقي به كافي1: 368 غيبت نعماني: 198294288و330 غيبت شيخ طوسي262263و265 اشاره شده است.

1ـ 8 ـ روايت كافي1: 368:

8/27ـ در اين صفحه از كافي تنها سيال اصحاب درباره زمان فرج و ظهور قايم عليه السلام و پاسخ ايمه عليهم السلام به مضمون «كَذَبَ الْوَقَّاتُونَ وَ هَلَكَ الْمُسْتَعْجِلُون» آمده است كه نهي از تعيين وقت و عجله ورزيدن براي فرج موعود است و اشاره اي هم به «فرجي» است كه خداوند در سال 70 هجري مقدر فرموده بود و سپس در اثر عملكرد مسلمانان به تأخير افتاد و ما در مقاله قبل از آن به «فرج نسبي» تعبير كرديم.

بايد گفت كه هيچ يك از اين مطالب ربطي به مسأله مطرح در متن كتاب ندارد.

2ـ 8 ـ روايت غيبت نعماني: 198:

8/28 ـ اين روايت غيبت نعماني نيز داراي همين مضامين سه گانه است. جالب آنكه در اين صفحات اصلاً گزارشي از حالات شيعيان اعم از «يأس و نااميدي» يا هر حالت ديگري نيست. تنها در اولين روايت از كتاب غيبت راوي چنين پرسيده است: «جعلني الله فداك متي هذا الأمر الذي تنتظرونه فقد طال علينا فدايت شوم امري كه در انتظار آن هستيد كي خواهد بود همانا انتظار ما به طول انجاميده است». آيا ميلف از اين تعبير برداشت كرده كه «ديگران فقط اظهار يأس و نااميدي مي‏كردند»!

3ـ 8 ـ روايت غيبت نعماني: 294288 و 330:

8/29ـ روايات صفحه 288 و 294 غيبت نعماني هم تنها برخي از موضوعات فوق الذكر را دربردارد.

8/30ـ روايات صفحه 330 از غيبت نعماني مربوط به باب «ما جاء في‌أن من عرف إمامه لم يضره تقدم هذا الأمر أو تأخر آنچه در اين موضوع آمده كه هر كس امامش را بشناسد جلو يا عقب افتادن اين امر (ظهور قايم عليه السلام) به او ضرري نمي زند.» و مضمون آن ها مطابق همين عنوان است(18) كه ابداً هيچ ربطي به بحث ميلف ندارد.

4ـ 8 ـ روايت غيبت شيخ طوسي262263و265:

8/31ـ در نخستين روايت مورد استناد از غيبت شيخ (صفحه262)(19) راوي مي پرسد كه آيا زمان فرج معلوم است امام عليه السلام پاسخ منفي مي دهند و يكي از علايم نزديك شدن ظهور را بيان مي‏فرمايند.

8/32ـ در روايت دوم امام عليه السلام درباره فرج نسبي سخن مي گويند كه چند نوبت به تأخير افتاده است.(20)

8/33ـ در روايت سوم(21) از ابوبصير نقل شده كه از امام عليه السلام سيال مي كند: آيا براي اين امر (فرج آل محمد صلي الله عليه وآله و سلم) زمان معيني هست تا ما به سرآمد كارمان برسيم و راحتي بيابيم حضرت در پاسخ فرمودند: «بله بوده اما شما مطلب را اعلام كرديد و در نتيجه خداوند زمان را افزود».

چنان كه ملاحظه مي شود در متن اين روايات نيز مانند چند مورد قبل هيچ سخني از «يأس و نااميدي» شيعيان در اثر «امتناع امام از دخالت و بهره برداري از موقعيت» وجود ندارد بلكه بالاتر اينكه اصلا ربطي ميان اين روايات با ادعاي مطرح در كتاب نيست.

9ـ چرخش در مطالب كتاب:

در كتاب تا اين جا ادعاهاي ناواردي را دربارۀ نوع نگرش شيعيان در زمينۀ وظايف سياسي مقام امامت و قايميت مطرح شد. رويكرد مباحث ارايه نوعي اعتقاد و دلبستگي شديد در ميان شيعيان نسبت به اقدامات سياسي و ضد حكومتي ايمه عليه السلام بود به نحوي كه خودداري آن بزرگواران از اقدام در حيطه هاي مذكور شيعيان را تا سرحد شوكه شدن و تجديد نظر كردن در عقايد پيشين (نسبت به امامت) پيش مي برده است.

در ادامۀ اين افراط ورزي در سوي ديگر ادعاهايي تفريطي درباره موضع گيري هاي سياسي ـ اجتماعي امام صادق عليه السلام مطرح مي شود به شكلي كه گويا آن حضرت علاوه بر خودداري از هرگونه فعاليت سياسي و مسلحانه و منع شيعيان از اين امور حتي آنان را از هر نوع تبليغ و دعوت افراد به تشيّع نيز بازداشته بودند و.....

اين تحليل تفريط گرايانه در كنار افراط پيشين تضاد شديدي را شكل مي دهد كه خواننده را به سوي نتيجه اي ناصواب سوق خواهد داد.

در ادامه به بررسي تفصيلي اين موضوع مي پردازيم.

ادامه مطلب

پي نوشت ها:

1. تفصيل ادعاهايي كه در ابتداي مقدمه آمده در مقاله «نقدي بر فرضيه تطور امامت شيعي بررسي استنادهاي كتاب مكتب در فرايند تكامل بخش مربوط به دوران امامت حضرت امام باقر عليه السلام» منتشر شده در شماره 7 همين فصلنامه طرح و مستند گرديده است.

2. مدرس طباطبايي مكتب در فرآيند تكامل ص35و36

3. منظور از 4/16 اين است كه (با احتساب مقاله قبل) اين شانزدهمين مدركي است كه در ضمن دسته چهارم از مدارك ارايه شده كتاب به بررسي استناد انجام شده به آن مي پردازيم.

4. كشي إختيار معرفه الرجال‏ ص158. قال: سمعت زراره إني كنت أري جعفراً أعلم مما هو و ذاك أنه يزعم أنه سأل أباعبدالله عليه السلام عن رجل من أصحابنا مختفي من غرامه فقال: أصلحك الله إن رجلاً من أصحابنا كان مختفياً من غرامه فإن كان هذا الأمر قريباً صبر حتّي يخرج مع القايم و إن كان فيه تأخير صالح غرامه. فقال له أبوعبدالله عليه السلام: «يكون». فقال زراره: يكون إلي سنه. فقال أبوعبدالله عليه السلام: «يكون إن شاء الله». فقال زراره: فيكون إلي سنتين. فقال أبو عبد الله: «يكون إن شاء الله». فخرج زراره فوطن نفسه علي أن يكون إلي سنتين فلم يكن فقال ما كنت أري جعفراً إلا أعلم مما هو.

5. خويي معجم رجال الحديث 8/ 237 ـ 254.

6. همان صفحه 245.

7. مرحوم آيهالله خويي در ضمن همين بحث بيست روايت در عظمت شگرف مقام زراره نقل نموده و در جمع بندي نوشته اند: «اين روايات در حد استفاضه است مضاف بر اينكه تعدادي از آن ها صحيح السند است.»(همان. صفحه237)

8. ابن شهر آشوب مناقب آل ابي طالب4/237... حدث إبراهيم عن أبي حمزه عن مأمون الرقي قال: كنت عند سيدي الصادق عليه السلام إذ دخل سهل بن حسن الخراساني فسلّم عليه ثم جلس فقال له: يا ابن رسول الله لكم الرأفه و الرحمه و أنتم أهل بيت الإمامه ما الذي يمنعك أن يكون لك حق تقعد عنه و أنت تجد من شيعتك مايه ألف يضربون بين يديك بالسيف

فقال له عليه السلام: «اجلس ياخراساني رعي الله حقّك» ثم قال: يا حنفيه اسجري التنور فسجرته حتي صار كالجمره و ابيض علوه ثم قال: «يا خراساني قم فاجلس في التنور». فقال الخراساني: يا سيدي يا ابن رسول الله لا تعذبني بالنار أقلني أقالك الله. قال: «قد أقلتك». فبينما نحن كذلك إذ أقبل هارون المكّي و نعله في سبابته فقال: السلام عليك يا ابن رسول الله فقال له الصادق عليه السلام: «ألق النعل من يدك و اجلس في التنور». قال: فألقي النعل من سبابته ثم جلس في التنور و أقبل الإمام يحدث الخراساني حديث خراسان حتّي كأنه شاهد لها. ثم قال: «قم يا خراساني و انظر ما في التنور». قال: فقمت إليه فرأيته متربعاً فخرج إلينا و سلّم علينا. فقال له الإمام عليه السلام: كم تجد بخراسان مثل هذا فقلت: والله و لا واحداً. فقال عليه السلام: «لا والله و لا واحداً أما إنا لا نخرج في زمان لا نجد فيه خمسه معاضدين لنا نحن أعلم بالوقت».

9. دلالت اين روايت بر ولايت تكوينيِ امام صادق عليه السلام قابل توجه است و اين سيال جا دارد كه آيا ميلف اين مطلب را در جاي خود مي پذيرد يا خير

10. در مقاله پيشين نوشتيم: «آنچه باعث شده افرادي نسبت به حضور امام عليه السلام در منازعات اميدواري نشان دهند حوادث خاص سياسي در كنار عقيده پيشيني شيعيان مبني بر حق حاكميت امام بوده است نه عقيده پيشيني آنان نسبت به «ضرورت قيام بي درنگ امام» آن هم به شكلي كه خودداري از اين وظيفه حيرت خيز شوك دهنده و موجب تجديدنظر اعتقادي در امامت گردد.

توضيح آنكه با توجه به اعتقاد شيعيان مبني بر «تعلق حق الهي حكومت به ايمه معصومين عليهم السلام» بسيار طبيعي بود كه وقتي زمينه هاي اجتماعي براي تغيير حكومت فراهم مي شده است آنان ـ يا گروهي از آنان ـ اميدوار شوند تا جهت حوادث به سمتي پيش رود كه منجر به حاكميت امام گردد اعم از اينكه اين اتفاق با دخالت مستقيم امام عليه السلام در منازعات درگير رخ دهد يا بدون آن. به بيان ديگر چنين ديدگاهي اساساً ناظر به «حق حاكميت امام» است و نه «وظيفه قيام توسط امام».

اين وضعيت كاملاً متفاوت است با آنچه ميلف كتاب ترسيم مي كند مبني بر اين كه:

اين مسأله انتظار و اعتقادي عمومي ناظر به وظايف مقام امامت بوده است.

انتظار بدين شكل بوده كه امام عليه السلام بايد «در صورت فراهم شدن شرايط مناسب بي‏درنگ به پا مي‏خاست.»

و از همه مهم تر اينكه انتظار ياد شده چنان بوده است كه محقق نشدنش «موجب حيرت شيعيان» مي گرديد.

11. تميمي مغربي دعايم الاسلام 1/74: و عنه عليه السلام: أنه قال لقوم من شيعته: «أنتم أولو الألباب الذين ذكر الله ـ عزّوجلّ ـ في كتابه فقال: {إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ} فأبشروا فإنّكم علي إحدي الحسنيين من الله إما أن يبقيكم الله حتي تروا ما تمدون إليه رقابكم فيشفي الله ـ عزّوجلّ ـ صدوركم و يذهب غيظ قلوبكم و هو قوله ـ عزّوجلّ: {وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُيْمِنِينَ وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ} و إن مضيتم قبل أن تروا ذلك مضيتم علي دين الله الذي رضيه لنبيهصلي الله عليه و آله و سلم و بعثتم علي ذلك. فو الله ما يقبل الله من العباد يوم القيامه إلا ما أنتم عليه و ما بين أحدكم و بين أن يري ما تقر به عينه إلا أن تبلغ نفسه إلي هذه». ثمّ أهوي بيده إلي الحلق ثم بكي.

12. كليني كافي 8/331:...عَنِ الْمُعَلَّي بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ: ذَهَبْتُ بِكِتَابِ عَبْدِ السَّلَامِ بْنِ نُعَيْمٍ وَ سَدِيرٍ وَ كُتُبِ غَيْرِ وَاحِدٍ إِلَي أَبِي عَبْدِاللهِ عليه السلام حِينَ ظَهَرَتِ الْمُسَوِّدَه قَبْلَ أَنْ يَظْهَرَ وُلْدُ الْعَبَّاسِ بِأَنَّا قَدْ قَدَّرْنَا أَنْ يَيُولَ هَذَا الْأَمْرُ إِلَيْكَ فَمَا تَرَي قَالَ: فَضَرَبَ بِالْكُتُبِ الْأَرْضَ ثُمَّ قَالَ: «أُفٍّ أُفٍّ مَا أَنَا لِهَيُلَاءِ بِإِمَامٍ أَمَا يَعْلَمُونَ أَنَّهُ إِنَّمَا يَقْتُلُ السُّفْيَانِيَّ! (قَدَّرْتُ‏ أَمر كذا و كذا أَي نويتُه و عَقَدْتُ عليه. لسان العرب)

13. كليني كافي 2/ 242:... عَنْ سَدِيرٍ الصَّيْرَفِيِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَي أَبِي عَبْدِاللهِ عليه السلام فَقُلْتُ لَهُ: وَ اللهِ وَ اللهِ مَا يَسَعُكَ الْقُعُودُ! فَقَالَ: «وَ لِمَ يَا سَدِيرُ» قُلْتُ: لِكَثْرَه مَوَالِيكَ وَ شِيعَتِكَ وَ أَنْصَارِكَ وَ اللهِ لَوْ كَانَ لِأَمِيرِ الْمُيْمِنِينَ عليه السلام مَا لَكَ مِنَ الشِّيعَه وَ الْأَنْصَارِ وَ الْمَوَالِي مَا طَمِعَ فِيهِ تَيْمٌ وَ لَا عَدِيٌّ. فَقَالَ: «يَا سَدِيرُ وَ كَمْ عَسَي أَنْ يَكُونُوا» قُلْتُ: مِايَه أَلْفٍ. قَالَ: «مِايَه أَلْفٍ» قُلْتُ: نَعَمْ وَ مِايَتَيْ أَلْفٍ. قَالَ: «مِايَتَيْ أَلْفٍ» قُلْتُ: نَعَمْ وَ نِصْفَ الدُّنْيَا. قَالَ: فَسَكَتَ عَنِّي ثُمَّ... فَقَالَ: «وَاللهِ يَا سَدِيرُ لَوْ كَانَ لِي شِيعَه بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِي الْقُعُودُ»....فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِيَ سَبْعَه عَشَر.

14. كشّي رجال الكشّي 353... قال‏: كنت عند أبي عبدالله عليه السلام فأتاه كتاب عبد السلام بن عبد الرحمن بن نعيم و كتاب الفيض بن المختار و سليمان بن خالد يخبرونه‏ أن الكوفه شاغره برجلها و أنه إن أمرهم أن يأخذوها أخذوها فلما قرأ كتابهم رمي به ثم قال: «ما أنا لهيلاء بإمام أ ما علموا أن صاحبهم السفياني‏»

15. ابن شهر آشوب مناقب آل ابي طالب 4/229:... لما بلغ أبا مسلم موت إبراهيم الإمام وجه بكتبه إلي الحجاز إلي جعفر بن محمد و عبد الله بن الحسن و محمد بن علي بن الحسين يدعو كلّ واحد منهم إلي الخلافه. فبدأ بجعفر فلما قرأ الكتاب أحرقه و قال: «هذا الجواب». فأتي عبد الله بن الحسن فلمّا قرأ الكتاب قال: أنا شيخ و لكن ابني محمداً مهدي هذه الأمه فركب. و أتي جعفراً فخرج إليه و وضع يده علي عنق حماره و قال: «يا أبا محمد ما جاء بك في هذه الساعه» فأخبره. فقال: «لا تفعلوا فإن الأمر لم يأت بعد». فغضب عبد الله بن الحسن و قال: لقد علمت خلاف ما تقول و لكنه يحملك علي ذلك الحسد لابني. فقال: «لا والله ما ذلك يحملني و لكن هذا و إخوته و أبناءه دونك» و ضرب بيده علي ظهر أبي العباس السفاح ثم نهض...

16.... أن أبا مسلم الخلال وزير آل محمد عرض الخلافه علي الصادق عليه السلام قبل وصول الجند إليه فأبي و أخبره أن إبراهيم الإمام لا يصل من الشام إلي العراق و هذا الأمر لأخويه الأصغر ثم الأكبر و يبقي في أولاد الأكبر و أن أبا مسلم بقي بلا مقصود. فلما أقبلت الرايات كتب أيضا بقوله و أخبره أن سبعين ألف مقاتل وصل إلينا فننتظر أمرك. فقال: «إن الجواب كما شافهتك». فكان الأمر كما ذكر فبقي إبراهيم الإمام في حبس مروان وخطب باسم السفاح و قرأت في بعض التواريخ لما أتي كتاب أبي مسلم الخلال إلي الصادق عليه السلام بالليل قرأه ثم وضعه علي المصباح فحرقه فقال له الرسول و ظن أن حرقه له تغطيه و ستر و صيانه للأمر هل من جواب قال: «الجواب ما قد رأيت».

17. شهرستاني الملل و النحل1/154:... فبعث [ابو مسلم] إلي الصادق جعفر بن محمد ـ رضي الله عنهما: إني قد أظهرت الكلمه ودعوت الناس عن موالاه بني أميه إلي موالاه أهل البيت فإن رغبت فيه فلا مزيد عليك. فكتب إليه الصادق ـ رضي الله عنه: «ما أنت من رجالي ولا الزمان زماني». فحاد أبو مسلم إلي أبي العباس عبدالله بن محمد السفاح وقلده أمر الخلافه.

18 1. نعماني الغيبه 330: ح3:... عن أبي بصير قال: قلت لأبي عبدالله عليه السلام: جعلت فداك متي الفرج فقال: «يا أبا بصير وأنت ممن يريد الدنيا من عرف هذا الأمر فقد فرج عنه بانتظاره».

ح4: قال: سأل أبو بصير أبا عبدالله عليه السلام: و أنا أسمع. فقال: تراني أدرك القايم عليه السلام فقال: «يا أبا بصير ألست تعرف إمامك» فقال: إي و الله و أنت هو. وتناول يده. فقال: «والله ما تبالي يا أبا بصير ألا تكون محتبيا بسيفك في ظل رواق القايم عليه السلام».

ح5: عن الفضيل بن يسار قال: سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: «من مات و ليس له إمام فميتته ميته جاهليه و من مات و هو عارف لإمامه لم يضرّه تقدم هذا الأمر أو تأخر و من مات و هو عارف لإمامه كان كمن هو قايم مع القايم في فسطاطه».

19 2. طوسي الغيبه 427: قال: إن لبني فلان ملكاً ميجلاً حتّي إذا أمنوا واطمأنوا و ظنوا أن ملكهم لا يزول صيح فيهم صيحه فلم يبق لهم راع يجمعهم و لا واع يسمعهم و ذلك قول الله عزّوجلّ {حَتَّي إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها أتاها أمْرُنا لَيْلًا أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الأياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ}. قلت: جعلت فداك هل لذلك وقت قال: «لا لأن علم الله غلب علم الموقتين. إن الله تعالي وعد موسي ثلاثين ليله وأتمّها بعشرلم يعلمها موسي ولم يعلمها بنوإسراييل فلما جاوز الوقت قالوا غرنا موسي فعبدوا العجل ولكن إذا كثرت الحاجه والفاقه في الناس و أنكر بعضهم بعضا فعند ذلك توقعوا أمر الله صباحا و مساء».

20. همان 428: و عنه عن الحسن بن محبوب عن أبي حمزه الثمالي قال: قلت لأبي جعفر عليه السلام: إن علياً عليه السلام كان يقول إلي السبعين بلاء و كان يقول بعد البلاء رخاء و قد مضت السبعون و لم نر رخاء. فقال أبوجعفر عليه السلام: «يا ثابت إن الله تعالي كان وقت هذا الأمر في السبعين فلمّا قتل الحسين عليه السلام اشتد غضب الله علي أهل الأرض فأخرّه إلي أربعين ومايه سنه فحدثناكم فأذعتم الحديث و كشفتم قناع السر فأخّره الله و لم يجعل له بعد ذلك عندنا وقتاً و {يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ}». قال أبو حمزه: و قلت ذلك لأبي عبد الله عليه السلام. فقال: «قد كان ذاك».

... عن عثمان النواء قال: سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول: «كان هذا الأمر فيّ فأخره الله و يفعل بعد في ذريّتي ما يشاء».

21. همان 431: عن أبي بصير قال: قلت له: ألهذا الأمر أمد نريح أبداننا و ننتهي إليه قال: «بلي و لكنّكم أذعتم فزاد الله فيه».

سايت تراث