نقدي بر يك كتاب (حسن يوسفيان)

اشاره
در ماه‏هاي اخير كتابي در ايران منتشر شده كه نويسنده آن به نقد برخي از ابعاد ديدگاه رايج شيعيان در مسيله امامت مي‏پردازد. اصل كتاب به زبان انگليسي است كه اغلب موافق ذوق و سليقه خاورشناسان و منتقدان ديدگاه سنتي شيعه از كار درآمده، و تصرفاتي كه در ترجمه فارسي (زير نظر مؤلف) صورت گرفته، چنان است كه گويا براي «جلب نظر شيعيان» بوده است. مؤلف با استفاده‏اي گزينشي و جانبدارانه از روايات، چنين مي‏نماياند كه ديدگاه كنوني شيعيان در مسيله امامت، ديدگاهي افراطي و غاليانه است. نوشته حاضر در نگاهي گذرا، به برخي از كاستي‏ها و نقاط قابل نقد اين كتاب مي‏پردازد.

مقدمه
كتاب مكتب در فرايند تكامل كه به‏ويژه پس از انتشارش در ايران مورد توجه و احيانا نقد برخي محافل علمي كشور قرار گرفته، با توجه به اين‏كه نويسنده آن ـ كه خود در كسوت روحانيت است ـ به نقد برخي از ابعاد ديدگاه رايج شيعيان در مسيله امامت پرداخته است، زمينه طرح مباحث و مباحثاتي را در زمينه تاريخ شكل‏گيري تفكرات مكتب اماميه پديد آورده است. اصل اين كتاب به زبان انگليسي است كه در سال 1993 ميلادي و در ايالت نيوجرسي امريكا از سوي انتشارات داروين با عنوان «بحران و تثبيت در دوران شكل‏گيري تشيع» به چاپ رسيده است. اندكي پس از اين تاريخ (1374 شمسي / 1995 ميلادي) همين ناشر ترجمه فارسي كتاب را نيز منتشر مي‏سازد. مترجم اين اثر درباره ترجمه كتاب و مولف آن مي‏نويسد: مترجم كه اين اثر را در نوع خود منحصر، و از نظر سطح تحقيق در مرتبه‏اي بس ارجمند يافت، به ترجمه آن دست زد.... ترجمه حاضر به نظر مولف دانشمند رسيده و مواردي كه در نام كتاب، عنوان بخش‏ها و در قسمت ضمايم با اصل كتاب اندكي اختلاف ديده مي‏شود، با صلاحديد ايشان بوده است....
استاد و روحاني ارجمند، پروفسور... از فارغ‏التحصيلان و مدرسين حوزه علميه قم بوده كه سپس در دانشگاه آكسفورد انگلستان تحصيلات جديد خود را در رشته حقوق به پايان برده و به اخذ دكتري در آن رشته نايل شده‏اند. ايشان اكنون [اسفند73] مدت دوازده سال است كه در دانشگاه پرينستون امريكا ـ كه يكي از بزرگ‏ترين مراكز علمي كشور و محل اقامت و تدريس نام‏آوراني مانند آلبرت اينشتين بوده ـ اقامت و به تدريس اشتغال دارند.1
مولف كتاب، به گفته خود «سطوح عالي فقه و اصول را نزد حضرات آقايان فاضل لنكراني، حسين نوري، يوسف صانعي و مرحوم سلطاني» گذرانده و «متون فلسفي را خدمت آقايان محمدي گيلاني، جوادي آملي، محمد شاه‏آبادي و مرتضي مطهري» فرا گرفته است. وي همچنين «خارج فقه و اصول را عمدتاً در محضر مرحوم آيت‏اللّه‏ مرتضي حايري» به مدت ده سال شاگردي كرده است. مولف «از سال 1355 متناوباً و از سال 1358 مستمراً براي ادامه تحصيلات جديد» به انگلستان رفته و از سال 1361 مقيم كشور امريكا شده است.2
از امتيازات اين كتاب، كثرت ارجاعات و منابع مورد استفاده مولف است. ارجاعاتي اين‏چنين هرچند به اثر امتيازي ويژه مي‏بخشند، اما اگر با برداشت‏هايي مبتني بر پيش‏فرض‏هاي نادرست همراه گردند و خواننده را به مأخذهايي گزينشي حواله دهند، مي‏توانند زيان‏بار و غلط‏انداز باشند.
خوشبختانه مولف خود در مقدمه‏اي كه بر ويرايش جديد كتاب نوشته، از نقد منصفانه استقبال كرده و متواضعانه چنين گفته است: «مني كه در خوش‏بينانه‏ترين توصيف، آدمي بسيار متوسط‏ام و هرگز دعوي حل نهايي هيچ معضل و اصابه‏اي به واقع نداشته‏ام، چگونه مي‏تواند نظرم غير قابل تغيير و سخنم فصل‏الخطاب و لايختلف و لايتخلّف باشد؟» (ايران، ص14). بررسي تفصيلي محتواي اين اثر و نشان دادن نقاط قوت و ضعف آن، نيازمند مجالي بيشتر است. در اينجا به صورتي گذرا برخي از كاستي‏هاي كتاب را برمي‏شماريم:

تفاوت‏هاي معنادار متن فارسي و انگليسي
مقايسه ميان متن انگليسي كتاب و ترجمه فارسي آن نشان مي‏دهد كه هنگام ترجمه ـ البته چنان‏كه گذشت، زير نظر مولف ـ تصرفاتي در متن صورت گرفته و افزايش‏ها و كاهش‏هايي پديد آمده است. چنين تغييراتي حتي هنگامي كه دو متن متناقض با يكديگر پديد آورند، به خودي خود، عيب و نقصي به شمار نمي‏آيند؛ بلكه مي‏توانند نشان از بالندگي اثر و حق‏محوري صاحب آن داشته باشند. مولف خود در نقد سخنان كساني كه او را به تعارض در گفتار متهم مي‏سازند، به درستي بر اين نكته انگشت تأكيد مي‏نهد و مي‏گويد: «صاحب‏انديشه‏اي كه در سراسر زندگي بر يك نظر مانده و تغيير فكري براي او حاصل نشده باشد، اگر نابغه نباشد، غالب آن است كه اهل تحقيق و تأمل نيست» (ايران، ص14).
با اين همه، نكته‏اي كه جاي شگفتي بسيار دارد آن است كه متن انگليسي اغلب موافق ذوق و سليقه خاورشناسان و منتقدان ديدگاه سنتي شيعه از كار درآمده،3 و تصرفاتي كه در ترجمه فارسي صورت گرفته چنان است كه گويا براي «جلب نظر شيعيان» و به تعبير عاميانه «به دست آوردن دل آنان» بوده است. اين تغييرات گاه به وصله‏هاي ناجوري مي‏مانند كه يكدستي كتاب را از ميان مي‏برند. يكي از دوستان فاضل و نكته‏سنج كه هنوز متن انگليسي را از نظر نگذرانده بود، از اين تعارضات با شگفتي ياد مي‏كرد و مي‏گفت: «مولف در مقدمه متن فارسي و برخي از پاورقي‏ها خود را مدافع سرسخت ديدگاه سنتي شيعه مي‏نماياند؛ اما اكثر مواضع كتاب، چيزي غير از اين مي‏گويند». به هر حال، در اينجا به برخي از تفاوت‏هاي دو متن فارسي و انگليسي اشاره مي‏كنيم.
الف) مباحث متن اصلي كتاب موهم آن است كه بسياري از اعتقادات شيعيان در مسيله امامت به تدريج پديد آمده و در آغاز وجود نداشته است؛ چنان‏كه در يك‏جا مي‏خوانيم: «نظريه عصمت ايمه... در همين دوره وسيله هشام بن الحكم ـ متكلم شيعه در اين عصر ـ پيشنهاد گرديد» (ايران، ص38؛ آمريكا، ص 14؛ USA، p 9). مولف بي‏آنكه در اين نظريه‏ها تغييري پديد آورد (يا ايهام آنها را برطرف سازد)، در ترجمه فارسي عباراتي افزوده است دال بر اين مطلب كه «آنچه در اين دفتر آمده، تاريخ فكر است، نه تجزيه و تحليل مباني عقيدتي يا نقد و بررسي باورهاي مذهبي» (ايران، ص22). وي همين تذكر را در بحث مربوط به آگاهي يا ناآگاهي شيعيان از تعداد ايمه با روشني بيشتري بيان مي‏كند:
تذكر و تأكيد مجدد اين نكته در اينجا ضرور است كه ـ همچنان‏كه پيش‏تر گفته شد ـ اين كتاب تاريخ مذهب است و نه كتاب كلامي. از نظر دليل و برهان كلامي با توجه به تظافر عظيم روايات باب و شواهد و قراين بي‏حد و شمار، هيچ منصف و عاقلي نمي‏تواند ترديدي در اين امر داشته باشد كه نام مبارك ايمه اطهار بر پيامبر اكرم و ايمه طاهرين و كساني كه آن بزرگواران ايشان را بر آن آگاه ساخته‏اند، مشخص و معلوم بوده است. بحث اين است كه جامعه شيعه، يعني افراد عادي اجتماع (اعم از روات و ديگران، يعني همه، جز رازداران اسرار امامت) چگونه بر اين حقايق آگاه شدند (ايران، ص196).4
ب) در سراسر بخش دوم كتاب با عنوان «غلو، تقصير و راه ميانه» و نيز در مواضعي از بخش‏هاي ديگر كتاب، اين نكته به خواننده القا مي‏گردد كه اعتقاداتي از اين قبيل كه امام «محور و قطب عالم آفرينش است و اگر يك لحظه زمين بدون امام بماند، در هم فرو خواهد ريخت» (ايران، ص40) از عقايد انحرافي است و رواياتِ مؤد آنها نيز ساخته غاليان است. از نظر مولف، راه ميانه آن است كه به پيروي از برخي از اصحاب ايمه، آنان را «علماء ابرار» بخوانيم (ايران، ص73). با اين همه، در ترجمه فارسي چاپ ايران، در آخر بخش دوم، خواننده ناگهان در پاورقي با اين مطلب روبه‏رو مي‏گردد كه از نظر نويسنده كتاب، ديدگاه درست درباره امامان آن است كه بگوييم: «بيمنه رزق الوري» نه آنكه: «هو رازق الوري» (ايران، ص106).5 خواننده از خود مي‏پرسد، مگر قاطبه شيعيان (اعم از علما و توده مردم) چيزي غير از اين مي‏گويند!
ج) نويسنده در آغاز بخش دوم كتاب با تأكيد مي‏گويد: «خداوند... تنها كسي است كه بر علم غيب آگاه است» (آمريكا، ص28؛ USA، p 19). در متن منتشر شده در ايران، با افزوده شدن يك پاورقي اين نكته مورد پذيرش قرار مي‏گيرد كه خداوند مي‏تواند بخشي از اين علم غيب را به ديگران بياموزاند. با اين همه، مولف بر اين باور است كه هيچ انساني نمي‏تواند (حتي به تعليم خداوند) از همه حقايق جهان آگاه شود (ايران، ص57).6
د) در متن انگليسي براي اشاره به كساني كه به امام حسن عسكري عليه‏السلام نسبت‏هاي ناروا مي‏دهند، از كلماتي با بار مثبت (و حداكثر، خنثي) همچون «some Shi`ites» و «some of the Imamites» استفاده مي‏شود (USA، pp 65-66)؛ اما در ترجمه اين تعابير، كلماتي چون «ناپاكان» و «كوردلان» قرار مي‏گيرد، تا نشانه عدم توافق نويسنده با قايلان چنين سخناني باشد (ايران، ص134 ـ 135؛ آمريكا، ص93). در متن فارسي، علاوه بر اين تغييرات، عبارت زير نيز اضافه شده است: «بازگويي و يادآوري اين بي‏حرمتي‏ها براي عاشقان و ارادتمندان آستان ولايت بسيار دردناك و رنج‏آور است؛ ولي گويا ذكر آن براي تذكر و عبرت لازم باشد...» (همان).
ه) متن انگليسي موهم آن است كه نويسنده كتاب، گزارش‏هاي مربوط به جعل نامه‏هايي به نام امام حسن عسكري عليه‏السلام به دست عثمان بن سعيد عَمري (از نواب اربعه) را تأييد مي‏كند.7 در متن فارسي، عبارت مربوط به اين قسمت به صورت زيرتعديل شده است: «حتي گويا ترديدهايي بوده است كه نامه‏هاي مربوط به امور مالي كه از ناحيه مقدسه و به نام آن امام بزرگوار به بلاد مختلف ارسال مي‏شد، واقعاً از طرف ايشان بوده، يا عثمان بن سعيد متصدي امور مالي ناحيه مقدسه آنها را مي‏نوشته و مي‏فرستاده است». نويسنده در همين‏جا پاورقي زير را نيز اضافه مي‏كند: «معني اين ترديد، تأمل در درستي جناب عثمان بن سعيد نيست؛ بلكه احتمال اين مسيله است كه وي از طرف آن حضرت، اختيار تامّ در چنين مواردي داشته است» (ايران، ص137؛ آمريكا، ص95).
كوتاه سخن آنكه خوانندگان فارسي‏زبان ـ كه غالباً پيرو مكتب تشيع‏اند ـ به يمن آشنايي نسبي با مكتب خود كمتر به اين استدراكات نياز دارند.8 سزاوار بود كه در برابر خواننده انگليسي‏زبان ـ كه اغلب شناخت درستي از تشيع ندارد ـ از مداهنه و ابهام‏گويي بپرهيزيم و براي مثال، اگر واقعاً بر اين باوريم كه «بيمنه رزق الوري»، مقام امام را در حد «علماي ابرار» تنزل ندهيم.

تعبيرات تسامحي يا...؟
در مقدمه مولف بر ترجمه فارسي، به صورتي گذرا به اين نكته اشاره شده كه در مكتب فكري شيخ مفيد «هنوز مسايلي مانند «ثم جعلت اجر محمّد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مودتهم في كتابك»... جا نيافتاده» است و شيخ با اين ديدگاه «صريحا و شديداً مخالفت مي‏كند» (ايران، ص15). به راستي خواننده‏اي كه به اصل كتاب شيخ مفيد دسترسي ندارد، چه مضموني را از اين عبارت برداشت مي‏كند؟ آيا شيخ مودت اهل‏بيت را واجب نمي‏داند و يا دست‏كم، قرآن كريم را خالي از اشاره به اين مطلب مي‏شمارد؟ آيا او با صريح آيه كريمه «قُلْ لا أَسْيَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي» (شوري، 23) مخالفت مي‏ورزد، يا همچون برخي از مفسران اهل‏سنت، معناي ديگري از «في القربي» به دست مي‏دهد؟ حقيقت اين است كه پاسخ همه اين سوالات منفي است. گفت‏وگوي شيخ با ديگران به نزاعي لفظي مي‏ماند كه مفاد آن اين است كه براي رسالت نتوان اجر و مزدي معين ساخت؛ چنان‏كه به فرموده قرآن كريم، هر آنچه به عنوان مزد اين كار معين شود، بهره آن به خود مردم بازمي‏گردد: «قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ» (سبأ، 47). بر اين اساس، از نظر شيخ مفيد معناي آيه ياد شده آن است كه «من از شما مزدي بر رسالت طلب نمي‏كنم؛ اما آنچه بر شما لازم است و از شما مي‏خواهم آن است كه با خويشاوندانم دوستي ورزيد».9 آيا نويسنده ريزبين كتاب مقصود شيخ مفيد را درنيافته است، يا در به كارگيري تعبيرات مسامحه مي‏ورزد، و يا...؟

نسبتِ آزادانديشي به برخي عالمان شيعه!
در همين مقدمه، مولف در ستايش از آزادفكري برخي از علما و نكوهش تنگ‏نظري برخي ديگر از آنان، به نقل حكاياتي مي‏پردازد كه بسياري از آنها جاي تأمل دارد. براي مثال، چنين مي‏نماياند كه مرحوم آيت‏اللّه‏ بروجردي صرفاً از ترس عوام از فتوا دادن به طهارت اهل كتاب خودداري مي‏ورزيده است (ايران، ص17 ـ 18). وي همچنين اهل نجات دانستن جاهلان قاصر10 را از فتواهاي شاذي مي‏شمارد كه تنها كساني چون شيخ بهايي و غزالي از آن جانبداري كرده‏اند (همان، ص18 ـ 19). همچنين از نظر نويسنده، به كار بردن تعبير «فتوا» درباره سخنان ايمه (گو اينكه به اعتراف مولف، در برخي از روايات نيز آمده است) نشانه آزادانديشي كساني است كه از «به كار بردن تعبيرات غير معهود هراسي نداشتند، و ناگزير از پيروي ذهنيت عامه و صحه نهادن بر هرچه آنان بپسندند، نبودند» (همان، ص20). التزام مرحوم ميرزاي قمي به درود فرستادن بر صحابه پيامبر نيز بسيار به مذاق نويسنده خوش آمده و لازمه اصل آزادي نظر به شمار رفته است (همان، ص20 ـ 21). به‏راستي آيا نويسنده بر اين باور است كه ميرزاي قمي در تعبيراتي چون «اصحابه المرضيين»11 همه صحابه پيامبر را مورد نظر داشته است؟ آيا همين تعبير گوياي آن نيست كه از نظر ميرزاي قمي برخي از اصحاب پيامبر «غير مرضي» بوده‏اند؟

برخورد گزينشي با تاريخ و روايات
مضمون سخنان مولف در قسمت‏هايي از بخش اول كتاب آن است كه امام باقر و امام صادق عليهماالسلام با وجود آنكه شرايط براي اقدام سياسي آنان مهيا بود، از هر گونه اقدام در اين باره خودداري ورزيدند و شيعيان را نخست در حيرت فرو بردند و در نهايت به اين ديدگاه رساندند كه بايد امام را صرفاً (يا در درجه نخست) پيشواي مذهبي خود بدانند، نه رهبر سياسي:
بسياري از مردم اميد داشتند كه رييس خاندان پيامبر در آن عصر، امام محمد باقر عليه‏السلام، رهبري نهضت را به دست گرفته و قيام خواهد كرد. اما امام به اين انتظار و توقع عمومي پاسخ مثبت نداد. اين عكس‏العمل، شيعياني را كه در ذهنيت آنان، امام حق از خاندان پيامبر در صورت فراهم شدن شرايط مناسب بايد بي‏درنگ براي احقاق حق خود و برپاكردن نظام عدل و قسط به پا مي‏خاست دچار حيرت كرد....
دو دهه پس از اين، فرزند او امام صادق عليه‏السلام نيز در شرايطي كه بسياري آن را عالي‏ترين فرصت براي اقدام امام در راه به دست آوردن حق غصب شده خاندان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏دانستند، از هرگونه اقدامي خودداري فرمود.... همه جامعه به وي به عنوان روشن‏ترين و شايسته‏ترين نامزد احراز خلافت مي‏نگريستند و بسياري انتظار داشتند كه او براي به دست گرفتن آن و ايفاي نقش سياسي خود قدم پيش نهد. عراق مالامال از هواداران او بود. يك شيعه باحرارت به او خبر مي‏داد كه «نيمي از جهان» هوادار او هستند. مردم كوفه تنها منتظر دستور او بودند تا شهر را از دست اردوي اموي مستقر در آنجا بگيرند و آنان را اخراج كنند....
اما امام نه‏تنها خود مطلقاً از درگيري سياسي دوري جست، بلكه پيروان خود را نيز به شدت از آن منع كرد.... رواياتي كه نشان مي‏دهد حضرت امام‏صادق عليه‏السلام مايل نبودند خود را امام بخوانند ـ با آنكه اين مسيله جاي تواضع نيست ـ شايد در همين روند بوده است....
بدين ترتيب، در ذهنيت جامعه شيعه در اين دوره انقلابي پديد آمد و تأكيدي كه قبلاً روي مقام سياسي امام مي‏شد، اكنون به مقام علمي و مذهبي امام انتقال يافت (ايران، ص34 ـ 39؛ آمريكا، ص 10ـ14، USA، pp 6-9).
اين سخنان كه جاي‏جاي آن به منابع روايي مستند شده، نمونه‏اي است از آنچه پيش‏تر، از آن با عنوان «استفاده گزينشي و جانبدارانه از منابع، در چارچوب پيش‏فرض‏هاي اثبات نشده» ياد كرديم. سخنان نويسنده موهم آن است (اگر نگوييم: صراحت دارد) كه شرايط براي قيام مسلحانه امام باقر و صادق عليهماالسلام كاملاً فراهم بوده است. براي نمونه، مولف با استناد به حديثي از كتاب شريف كافي، مي‏نويسد: «يك شيعه باحرارت به او خبر مي‏داد كه نيمي از جهان هوادار او هستند». كاش اصل اين گونه احاديث به صورت كامل بازگو مي‏شد، تا روشن شود كه اولاً، امامان معصوم در اين مسيله بصيرتي بسيار بيش از امثال آن شيعه باحرارت داشته‏اند؛ ثانياً، آنان شيعيانِ خود را در سرگرداني و حيرت فرو نمي‏بردند، و راز عدم قيام خود را آشكار مي‏كردند؛ و ثالثاً، ايمه اهل‏بيت قيام عليه ستمگران را وظيفه ديني، و رهبري سياسي را (همچون رهبري ديني) حق مسلم خود مي‏دانستند. گزيده‏اي از روايت ياد شده كه گفت‏وگويي است ميان امام صادق عليه‏السلام و سدير صيرفي چنين است:
سدير: به خدا قسم، سكوت و خانه‏نشيني براي شما روا نيست.
امام: چرا سدير؟
سدير: به دليل دوستان و شيعيان و ياران فراواني كه داريد. به خدا قسم اگر امير مؤنان اين همه يار و ياور مي‏داشت، هيچ قبيله‏اي در غصب حق او طمع نمي‏كرد. امام: به گمان تو، تعداد ياران ما چقدر است؟
سدير: صد هزار نفر.
امام: صد هزار نفر؟!
سدير: بله. بلكه دويست هزار نفر.
امام: دويست هزار نفر؟!
سدير: بله. بلكه نيمي از جهان.
امام عليه‏السلام در اينجا سكوت مي‏كند و به گفت‏وگو ادامه نمي‏دهد. سپس در فرصتي ديگر، با اشاره به گوسفنداني كه مشغول چرا بودند، مي‏فرمايد: «به خدا قسم، اگر شيعياني به تعداد اين گوسفندان مي‏داشتم، سكوت را روا نمي‏دانستم و قيام مي‏كردم». سدير مي‏گويد: «وقتي كه گوسفندان را شمردم، ديدم بيش از هفده رأس نبودند».12
كسي كه دغدغه كشف حقيقت را دارد، هرچند شيعه نيز نباشد، نمي‏تواند از ذيل روايت درگذرد؛ بلكه به عنوان محققي بي‏طرف، بايد به نقل سخنان طرفين بپردازد و با استناد به پندار خوش‏بينانه يكي از اصحاب ـ كه در صدر روايت آمده است ـ چنين ننماياند كه شرايط براي قيام امام فراهم بوده، اما گويا ايشان تمايلي براي اين كار نداشته‏اند!
همچنين با مراجعه به منابع اصلي روشن مي‏شود كه تعابيري چون «حضرت صادق عليه‏السلام مايل نبودند خود را امام بخوانند»13 حتي براي برهه‏اي از زمان نيز صادق نيست. اين حقيقت كه امام صادق عليه‏السلام بر اساس وجود مصالحي (همچون تقيه) از دادن پاسخ صريح به برخي از پرسش‏گران، خودداري ورزيده‏اند، آيا به معناي عدم تمايل براي امام خوانده شدن است؟ به‏ويژه آنكه امام عليه‏السلام در همين روايات مورد اشاره، به صراحت از امامت پنج امام پيش از خود سخن مي‏گويد؛ و در برابر تكرار اين پرسش كه «فانت؟ جعلت فداك» با تعابير روشن زير بر لزوم استمرار امامت در اين خاندان تأكيد مي‏ورزد: «هذا الامر يجري لآخرنا كما يجري لاوّلنا» و «هذا الامر يجري كما يجري الليل و النهار».14

هشام بن الحكم آغازگر طرح عصمت ايمه عليهم‏السلام!
مولف بلافاصله پس از عبارتي كه پيش‏تر از او نقل كرديم، مي‏نويسد: «نظريه عصمت ايمه كه در همين دوره وسيله هشام بن الحكم ـ متكلم بزرگ شيعه در اين عصر ـ پيشنهاد گرديد، مساهمت و مدد شاياني به پذيرفته شدن و جا افتادن هرچه بيشتر ذهنيت جديد كرد». مرتبط ساختن مسيله عصمت با هشام بن حكم، چيزي است كه گروهي از خاورشناسان بر آن تأكيد مي‏ورزند و مولف در اينجا (همانند برخي ديگر از مواضع كتاب) خواننده را به يكي از آثار مادلونگ (Madelung) ارجاع داده است. مادلونگ به پيروي از كساني چون ابوالحسن اشعري15 و هم‏نوا با برخي ديگر از خاورشناسان به ترويج اين ديدگاه مي‏پردازد كه از نظر هشام بن حكم، پيامبر برخلاف امام نيازي به عصمت ندارد؛ چرا كه از طريق وحي از خطاهاي خود آگاه مي‏شود! وي همچنين به صورت ضمني از پيشينه بت‏پرستي رسول‏گرامي‏اسلام صلي ‏الله ‏عليه ‏و‏آله سخن مي‏‌گويد!16 شبهاتي از اين قبيل و پاسخ‏هاي آنها بارها در منابع مختلف آمدهاست و ما در اينجا قصد تكرار مكررات را نداريم.17 تنها به اين اشاره كوتاه بسنده مي‌‏كنيم كه نه اصل نظريه عصمت ابداع هشام بن حكم است، و نه آشنايي شيعيان با اين انديشه از زمان وي آغاز شده است. نهايت آن است كه بگوييم هرچند اصل اين نظريه ريشه در آيات قرآن كريم و سنت پيامبر گرامي‏اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله دارد، انتخاب واژه «عصمت» براي اشاره به اين حقيقت به دست هشام صورت گرفته است. اما تأملي بيشتر روشن مي‏سازد كه اين احتمال اخير نيز بر پايه‏اي محكم استوار نيست. به كارگيري واژه عصمت در اين معناي اصطلاحي نه‏تنها در سخنان خود رسول‏خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله18 و امام‏ علي عليه‏السلام،19 بلكه در خطبه معروفي از خليفه اول نيز به چشم مي‏خورد.20

جمع‏آوري وجوه شرعي، تنها وظيفه نمايندگان ايمه عليهم‏السلام!
مولف با استفاده گزينشي از منابع، چنين مي‏نماياند كه همّ و غم اصلي برخي از امامان معصوم و نمايندگان‏شان جمع‏آوري وجوهات شرعي و افزودن درآمدهاي مالي بوده است؛ و بسياري از اين نمايندگان اساساً عالم ديني نبوده‏اند:
درآمد دفتر امام با افزوده شدن ماليات خمس كه وكلا اكنون به طور منظم و سالانه به عنوان حق مقام امامت از شيعيان مطالبه و دريافت مي‏كردند، به طور وسيعي گسترش يافته بود.... بسياري از وكلاي ايمه در اين ادوار، از جمله عثمان بن سعيد عمري و فرزندش محمد بن عثمان كه توسط حضرتين هادي و عسكري عليهماالسلام به عنوان ثقه و معتمد به جامعه شيعه معرفي شدند، اصولاً دانشمند به معني شايع و معهود كلمه (يعني مرجع علمي و اهل تدريس و افتاء) نبوده‏اند. كلمه ثقه در مورد اين بزرگان به معني وثوق مالي است؛ يعني «الثقة المأمون علي مال اللّه‏». هدف از اين توثيق‏ها به قرينه اهتمام ناحيه مقدسه در اين دوره، راهنمايي و ارشاد شيعيان براي پرداخت وجوه شرعي بود كه به چه كسي بپردازند، نه براي ارجاع سوالات مذهبي فقهي و به عنوان مراجع دانش شرعي (ايران، ص48 ـ 50).
به راستي، آيا كساني چون عثمان بن سعيد عمري و فرزندش محمد (از نواب اربعه حضرت ولي‏عصر) عالم ديني نبوده و صرفاً وكيل در اخذ وجوهات بوده‏اند؟ مراجعه به روايات روشن مي‏سازد كه نويسنده كتاب تا چه مقدار در تحليل‏هايي از اين قبيل، امانت و دقت را رعايت كرده است. توثيقاتي كه از امام هادي و عسكري عليهماالسلام درباره اين دو تن به دست ما رسيده، به خوبي گواه نادرستي ادعاي مولف است. براي نمونه، بر اساس يكي از روايات، امام هادي عليه‏السلام در پاسخ اين پرسش كه «[معارف خود را] از چه كسي بگيرم و سخنان كه را بپذيرم؟» مي‏فرمايد: «عَمري مورد اعتماد من است. آنچه از من به تو مي‏رساند، واقعاً از من است؛ و آنچه از زبان من مي‏گويد، حقيقتاً سخن من است. پس به سخنان او گوش بسپار و از او اطاعت كن؛ چراكه او مورد اعتماد و اطمينان است».21 شبيه همين تعابير از امام حسن عسكري عليه‏السلام نيز درباره عَمري و فرزندش روايت شده است.22 ناگفته پيدا است كه چنين اشخاصي براي دريافت وجوهات شرعي نيز از هر كس ديگري سزاوارترند؛ از همين رو، هنگامي كه گروهي از اهل يمن وجوهاتي را با خود مي‏آورند، امام حسن عسكري عليه‏السلام به عمري فرمان مي‏دهد كه اموال ياد شده را از آنان دريافت دارد و مي‏افزايد: «فانك الوكيل والثقة المأمون علي مال اللّه‏».23 چنان‏كه پيدا است، قيد «علي مال الله» به مناسبت مأموريت مورد گفت‏وگو آورده شده است؛ نه آنكه عمري «مأمون علي حكم اللّه‏» نباشد. آيا سزاوار است صرفاً با استناد به بخشي از روايت اخير، چنان تصويري از وكلاي امامان به دست دهيم؟

اعتقاد به ولايت تكويني و محوريت ايمه عليهم‏السلام در نظام هستي؛ تفكري انحرافي و غلوّآميز! از نظر مولف كتاب، اعتقاد به ولايت تكويني ايمه [و پيامبران] از افكار غاليانه و انحرافي است (ايران، ص106؛ آمريكا، ص 71؛ USA، p49).24 اين در حالي است كه قرآن كريم اين بُعد از ولايت را ـ كه يكي از معاني آن، توان تصرف در پديده‏هاي طبيعي است25 ـ براي انبياي الهي اثبات نموده است: «وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْيَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي».26 اساساً انجام كارهاي خارق‏العاده‏اي كه اصطلاحاً معجزه و كرامت ناميده مي‏شوند، از چنين ولايتي سرچشمه مي‏گيرد.
نيز چنان‏كه اشاره شد، در بسياري از مواضع كتاب، اين نكته به خواننده القا مي‏گردد كه اعتقاداتي از اين قبيل كه امام «محور و قطب عالم آفرينش است و اگر يك لحظه زمين بدون امام بماند، در هم فرو خواهد ريخت» (ايران، ص40) از عقايد انحرافي است و روايات مويد آنها نيز ساخته غاليان است. از نظر مولف، راه ميانه آن است كه به پيروي از برخي اصحاب ايمه، آنان را «علماء ابرار» بخوانيم. وي عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور را برجسته‏ترين شخصيت اين به اصطلاح ميانه‏روها مي‏شمارد و مي‏گويد:
مهم‏ترين و محترم‏ترين شخصيت در اين گرايش يك دانشمند برجسته كوفه به نام ابومحمد عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور عبدي (متوفاي 131) بود كه از نزديك‏ترين اصحاب امام صادق عليه‏السلام به ايشان به شمار مي‏رفت.... در كلمات منقول از امام صادق عليه‏السلام درباره عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور، از او با توصيفاتي نادر و بي‏سابقه ستايش مي‏شود؛ مانند آن‏كه او در بهشت در خانه‏اي ميان خانه پيامبر و اميرالمومنين جاي خواهد داشت. مع‏هذا بايد توجه داشت كه اين دانشمند، ايمه را تنها علماءٌ ابرارٌ اتقياء مي‏دانست (ايران، ص74).
در نقد اين سخن، چند نكته را يادآوري مي‏كنيم:
الف) بي‏ترديد همه اصحاب پيامبران و امامان شناختي يكسان از مقامات آنان نداشته‏اند. در ميان كساني كه خود را موءن به پيامبر اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله مي‏نماياندند، هم افرادي را مي‏توان يافت كه بر شيوه او در تقسيم غنايم جنگي خرده مي‏گرفتند و آن را ناعادلانه مي‏شمردند، و هم كساني كه به نفع پيامبر بر معامله‏اي ناديده شهادت مي‏دادند.27 ممكن است كساني دسته دوم را از غاليان بشمارند و دسته نخست را از ميانه‏روان؛ اما ذيل هر دو حكايت راه را بر چنين تفسيرهايي مي‏بندد. رسول‏خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله در پاسخ كسي كه او را به بي‏عدالتي در تقسيم غنايم متهم ساخته و از نظر برخي از اصحاب، مستحق مرگ شده بود، فرمود: «واي بر تو! اگر عدالت را نزد من نتوان يافت، كجا مي‏توان سراغي از آن گرفت!»28 اين در حالي است كه پيامبراعظم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله، آن كس را كه بر معامله‏اي ناديده شهادت داده بود، به «ذوالشهادتين» ملقب ساخت؛ يعني كسي كه از آن پس، گواهي او به منزله گواهي دو نفر به حساب مي‏آمد. اعطاي اين امتياز، پاداشي بود براي معرفت بالاي آن صحابي كه از پاسخ او به سوالي بدين مضمون كه «چگونه بر آنچه نديده‏اي، شهادت دادي؟» به خوبي پيداست: «كسي كه تو را در نقل اخبار آسماني تصديق مي‏كند، چگونه مي‏تواند سخنان ديگرت را نادرست بپندارد!»29
ب) اين نكته نيز ترديدناپذير است كه در ميان اصحاب امامان، غالياني بوده‏اند كه آنان را در جايگاه خدايي مي‏نشاندند و صفاتي فوق‏بشري به آنان نسبت مي‏دادند. به نقل برخي از منابع، امام علي عليه‏السلام برخي از اين غاليان را به ارتداد و اعدام نيز محكوم ساخت.30 با اين همه، اگر مي‏خواهيم حد و مرز غلو را از روايات به دست آوريم، بايد از پيش‏داوري بپرهيزيم و نظريات خود را بر متون ديني تحميل نكنيم. متأسفانه مولف اغلب با تكيه بر پيش‏فرض‏هاي خود، رواياتي را كه برخلاف مقصود او دلالت دارند، ساختگي مي‏شمارد؛31 هرچند اين احاديث، متواتر يا مستفيض و يا داراي سندي قوي بوده، در منبعي چون كتاب شريف كافي آمده باشند. اين در حالي است كه وي در تأييد ديدگاه خود گاه به روايتي استناد مي‏جويد كه نه منبع آن معتبرتر از كافي است، و نه سند آن قوي‏تر از سند رواياتي است كه وي آنها را ساختگي قلمداد مي‏كند.
ج) تعابيري چون «علماء ابرار» لزوماً مقام ايمه را به آنچه مولف خواهان آن است، تنزل نمي‏دهند؛ از برخي روايات چنين استفاده مي‏شود كه گستره علم و دانش معصومان چنان است كه ديگران را نمي‏توان ـ در مقايسه با آنان ـ عالم ناميد. در برخي از احاديث آمده است: «نحن العلماء و شيعتنا المتعلمون».32 برخي از روايات نيز آيه شريفه «إِنَّما يَخْشَي اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»33 را بر ايمه منطبق ساخته‏اند.34 بر همين اساس، بسياري از انديشمندان، منظور از علما را در حديث «علماء امتي كانبياء بني‏اسراييل»35 امامان معصوم مي‏دانند.36 همچنين، محدث نوري با استناد به برخي از روايات چنين نتيجه مي‏گيرد كه واژه «عالم» از القاب خاص و رايج برخي از امامان بوده است.37
د) در خصوص ديدگاه عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور درباره منزلت امامان، در همان منابعي كه مولف به آنها ارجاع داده است، دو روايت به چشم مي‏خورد كه محتواي آنها به روشني برخلاف مقصود مولف است. وي يكي از اين دو روايت را توجيه مي‏كند و ديگري را ـ كه يقيناً در معرض ديد او بوده است ـ ناديده مي‏گيرد! بر اساس روايت اول، ابن ابي‏يعفور امام را محدَّث و مفهَّم مي‏خواند. اين واژه‏ها (تحديث و تفهيم) در روايات شيعي معناي روشني دارند و ايمه را (همانند پيامبران) بهره‏مند از معارفي غيبي مي‏نمايانند.38 مولف بدون ارايه دليلي چنين ادعا مي‏كند كه اين الفاظ در آغاز، معاني رايج كنوني را ـ كه وي آنها را غاليانه مي‏خواند ـ نداشته‏اند (ايران، ص76). اما روايت دوم كه مولف آن را ناديده گرفته و سخني از آن به ميان نياورده، چنين است:
ابن ابي يعفور گويد: به امام صادق عليه‏السلام عرض كردم: به خدا قسم، اگر اناري را دو نيم كنيد و بگوييد اين نيمه حلال است و آن نيمه حرام، من نيز گواهي مي‏دهم كه آنچه حلال دانستيد، حلال است، و آنچه حرام دانستيد، حرام.39 سخن پاياني: آنچه در اين نوشتار كوتاه آورديم، نمونه‏هايي بود از خطاها و كاستي‏هايي كه در كتاب «مكتب در فرايند تكامل» به چشم مي‏خورد. اين نكته را نيز ناگفته نگذاريم كه در كتاب ياد شده در زمينه‏هاي كتاب‏شناسي، و رجال‏شناسي تحقيقات ارزنده‏اي صورت گرفته و گاه نيز از مباني مكتب تشيع در برابر خرده‏گيران به خوبي دفاع شده است.40

http://www.qabas.org/nashrie/tarikh/tarikh16/06.htm  

منابع
1. القاضي نوراللّه‏ التستري، احقاق الحق و ازهاق الباطل، مع تعليقات شهاب‏الدين المرعشي، قم، مكتبة آيه‏اللّه‏ المرعشي، 1406ق.
2. الشيخ محمد بن حسن الطوسي، اختيار معرفة الرجال (رجال الكشي)، تحقيق السيد مهدي الرجايي، قم، موسسة آل‏البيت، 1404ق.
3. عزالدين بن اثير، اسد الغابة في معرفة الصحابة، بيروت، دار الفكر، 1409ق.
4. الشيخ المفيد، الارشاد، قم، مؤسة آل البيت، 1413ق.
5. عبدالكريم السمعاني، الانساب، تحقيق عبداللّه‏ عمر البارودي، بيروت، دار الفكر، 1419ق.
6. ابن كثير الدمشقي، البداية و النهاية، بيروت، مؤسة التاريخ العربي، 1412ق.
7. ابن سعد، الطبقات الكبري، بيروت، دار بيروت و دار صادر، 1377ق.
8. الشيخ محمد بن حسن الطوسي، الغيبة، قم، مؤسة المعارف الاسلامية، 1411ق.
9. محمد بن يعقوب كليني، الكافي، تهران، دار الكتب الاسلامية، 1381ق.
10. احمد بن محمد بن خالد برقي، المحاسن، قم، دار الكتب الاسلامية، الثانية، [بي‏تا].
11. احمد بن حنبل، المسند، بيروت، دار صادر، [بي‏تا].
12. عبدالرزاق الصنعاني، المصنف، تحقيق ايمن نصرالدين الازهري، بيروت، دار الكتب العلمية، 1421ق.
13. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، بيروت، دار احياء التراث العربي، الثالثة، 1403ق.
14. محمد بن الحسن الصفار، بصاير الدرجات، تهران، منشورات الاعلمي، 1404ق.
15. شريفي، احمدحسين و حسن يوسفيان، پژوهشي در عصمت معصومان، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، 1377.
16. محمد بن جرير الطبري، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، روايع التراث العربي، [بي‏تا].
17. ميرزا ابوالقاسم قمي، جامع الشتات، تصحيح مرتضي رضوي، تهران، انتشارات كيهان، 1371.
18. القاضي نعمان بن محمد المغربي، شرح الاخبار، قم، مؤسة النشر الاسلامي، 1409ق.
19. ابن ابي‏الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قم، مكتبة آية اللّه‏ المرعشي، 1404ق.
20. حسن يوسفيان، «علم غيب»، در: دانشنامه امام علي عليه‏السلام ج 3.
21. ابن ابي‏جمهور الاحسايي، عوالي الليالي، تحقيق مجتبي العراقي، قم، مطبعة سيد الشهداء، 1405ق.
22. ميرزا ابوالقاسم قمي، غنايم الايام، قم، مكتب الاعلام الاسلامي، 1417ق.
23. كتاب سليم بن قيس الهلالي، تحقيق محمدباقر انصاري زنجاني، قم، نشر الهادي، 1420ق.
24. ابوالحسن اشعري، مقالات الاسلاميين، تصحيح هلموت ريتر، آلمان، دار النشر، الثالثة، 1400ق.
25. سليمان بن ابراهيم قندوزي حنفي، ينابيع المودة، قم، مكتبة المحمدي، الثامنة، 1385ق.
26."Isma"، W. Madelung، in: The Encyclopedia of Islam، V. 4، p 182 - 184.

  پي‏نوشت:
1. چاپ امريكا، يادداشت مترجم.
2. چاپ ايران، يادداشت پشت جلد. از اين پس، از اين چاپ با كلمه «ايران» ياد مي‏كنيم، و متن فارسي و انگليسي منتشر شده در امريكا را به ترتيب، «امريكا» و «USA» مي‏ناميم.
3. سخنان مولف در مقدمه ترجمه فارسي كتاب، خالي از اشاره به نكته مذكور نيست: «اصل انگليسي كتاب بدين گونه بيست سال پيش از اين، براي حال و هوايي ديگر و در پاسخ به نيازي در شرايط زماني و مكاني و فرهنگي خاص تدوين شده بود» ايران، ص12.
4. اين تذكر در دو متن منتشر شده در امريكا اعم از فارسي و انگليسي نيامده است.
5. اين پاورقي و بخش‏هايي از متن مربوط به آن، در نوشتار انگليسي وجود ندارد. با اين حال، خواننده انگليسي با اين بشارت! روبه‏رو مي‏شود كه سردمداران انقلاب اسلامي ايران، به جز رهبر آن، از گروه افراطي موسوم به «ولايتي» نيستند؛ بلكه در جناح مقابل آن قرار دارند، كه از روي طعنه «وهابي» خوانده مي‏شوند! (USA, pp 50-51).
6. براي مطالعه درباره مطلق يا مشروط بودن علم غيب پيامبران و امامان، ر.ك: «علم غيب» در: دانشنامه امام علي عليه‏السلام ج3، ص357 ـ 360.
7. “who was reportedly also writing and sending rescripts out in the name of the Imam…” (USA, p67)
8. علاوه بر آنچه گذشت، موارد زير را با يكديگر مقايسه كنيد: الف) ايران، ص129، پاورقي1؛ آمريكا، ص88، پاورقي44، USA, p63. ب) ايران، ص176؛ آمريكا، ص 128ـ129، USA, p91.
9. «معناه: قل لا اسألكم عليه اجراً، لكن الزمكم المودة في القربي و اسألكموها» مصنفات الشيخ المفيد، ج5 تصحيح الاعتقاد، ص141.
10. مقصود از جاهل قاصر در اينجا كسي است كه «در راه تحري حقيقت بذل جهد كند و در تشخيص آن به خطا افتاده و ديني جز اسلام برگزيند» ر.ك: ايران، ص18 ـ 19.
11. ر.ك: جامع الشتات، ج4، ص45 و 472؛ غنايم الايام، ج1، ص57.
12. الكافي، ج2، ص242 ـ 243.
13. متن انگليسي در اينجا از يك نظر، كم‏نقص‏تر است؛ چراكه تعبير (p 8)"at times"گوياي آن است كه اين عدم تمايل منحصر به برهه خاصي از زمان بوده است.
14. قال [عمر بن مسلم]: «اسألك عن الذي لا يقبل اللّه‏ من العباد غيره ولا يعذرهم علي جهله». فقال [ابوعبداللّه‏ عليه‏السلام]: «شهادة ان لا اله الا اللّه‏، وان محمداً رسول اللّه‏،... والايتمام بايمة الحق من آل محمّد». فقال عمر: «سمّهم لي، اصلحك اللّه‏». فقال: «علي امير المؤنين والحسن والحسين وعلي بن الحسين ومحمد بن علي. والخير يعطيه اللّه‏ من يشاء». فقال له: «فانت جعلت فداك؟» قال: «هذا الامر يجري لآخرنا كما يجري لاولنا؛ ولمحمد وعليٍّ فضلهما». قال: «فانت جعلت فداك؟» فقال: «هذا الامر يجري كما يجري الليل والنهار» المحاسن، ج1، ص288 ـ 289.
15. ر.ك: مقالات الاسلاميين، ج1، ص48.
16."Isma"in: The Encyclopedia of Islam, V. 4, p 182.
17. براي نمونه، ر.ك: پژوهشي در عصمت معصومان.
18. ر.ك: بحارالانوار، ج25، ص193 و 201؛ ج36، ص244؛ ينابيع الموده، ص445 باب 75.
19. ر.ك: كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص 406؛ بحارالانوار، ج 25، ص 200؛ ج 72، ص 338؛ ج 89، ص179.
20. ابابكر در آغاز خلافت خود در خطبه‏اي معروف، از مردم مي‏خواهد كه انتظارات خود را از خليفه تعديل كنند؛ چرا كه او ـ برخلاف رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله كه «معصوم» از گناه و خطا بوده است ـ از گزند شيطان در امان نيست. ر.ك: المصنف، ج10، ص292؛ الطبقات الكبري، ج3، ص212؛ تاريخ الطبري، ج3، ص224؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابي‏الحديد، ج17، ص159؛ البداية و النهاية، ج6، ص334.
21. «العمري ثقتي؛ فما ادّي اليك عنّي فعنّي يؤي وما قال لك عنّي فعنّي يقول. فاسمع له واطع؛ فانه الثقة المأمون».
22. الكافي، ج1، ص330.
23. شيخ طوسي، الغيبة، ص356.
24. متن انگليسي در اينجا مفصل‏تر از ترجمه فارسي آن است.
25. معناي ديگر ولايت تكويني چيزي است كه در آغاز بند بعدي به آن اشاره خواهد شد.
26. مايده 5، 110.
27. رسول خدا صلي‏الله‏عليه‏و‏آله اسبي را خريداري نمود؛ اما فروشنده پس از چندي، انجام چنين معامله‏اي را انكار كرد. خزيمة بن ثابت انصاري با آنكه هنگام معامله حضور نداشت، به نفع رسول خدا شهادت داد.
28. «ويلك! ان لم يكن العدل عندي فعند من يكون!» مسند احمد، ج2، ص219؛ تاريخ الأمم والملوك، ج3، ص92؛ شرح الاخبار، ج1، ص318؛ الارشاد، ج1، ص149؛ البداية و النهاية، ج4، ص416.
29. «يا رسول اللّه‏، انا اصدقك بخبر السماء ولا اصدقك بما تقول؟» المصنف، ج8، ص286 ـ 287؛ ج10، ص227 ـ 228؛ الطبقات الكبري، ج4، ص379. همچنين، ر.ك: اسد الغابة، ج1، ص610.
30. ر.ك: الانساب، ج5، ص498 ـ 499 ذيل النصيري.
31. همچون روايات فراواني كه بر اين مضمون دلالت دارند كه اگر حجت خدا نباشد، زمين اهل خود را فرو خواهد برد ر.ك: الكافي، ج1، ص179. مولف در ص40 (چاپ ايران) اين روايات را ساختگي شمرده است.
32. بصاير الدرجات، ص28 ـ 29؛ الكافي، ج1، ص34.
33. فاطر 35، 28.
34. ر.ك: خاتمة مستدرك الوسايل، ج1، ص288.
35. عوالي الليالي، ج4، ص77.
36. ر.ك: احقاق الحق، ج19، ص694؛ بحارالانوار، ج24، ص307.
37. خاتمة مستدرك الوسايل، ج1، ص288.
38. محدثاني چون صفار متوفاي 290 و كليني (متوفاي 329) باب خاصي را به اين مطلب اختصاص داده‏اند كه «ان الايمة عليهم‏السلام محدثون مفهمون». ر.ك: بصاير الدرجات، ص339 ـ 341 (همچنين: ص388 ـ 393)؛ الكافي، ج1، ص270 ـ 271 (همچنين: ص176 ـ 177).
39. «عن عبداللّه‏ بن ابي‏يعفور، قال: قلت لابي‏عبداللّه‏ عليه‏السلام: واللّه‏ لو فلقت رمانة بنصفين، فقلت هذا حرام وهذا حلال، لشهدت ان الذي قلت حلال حلال، وان الذي قلت حرام حرام. فقال: رحمك اللّه‏، رحمك اللّه‏». اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 518 ـ 519.
40. براي نمونه مراجعه شود به پاسخ مولف كتاب به اشكال زير: «اگر... نام ايمه اطهار به اين روشني و دقت از زمان پيامبراكرم صلي‏الله‏عليه‏و‏آله...مشخص و معلوم بوده است، پس چرا آن همه اختلاف‏ها بر سر مسيله جانشيني هر امام ميان شيعيان روي داد؟» (ايران، ص196 ـ 199؛ آمريكا، ص 145ـ148؛ (USA, pp 105 - 103)

فصلنامه تاريخ در آينه پژوهش، سال چهارم، شماره چهارم، زمستان 86

سايت تراث