نقد امامت‌پژوهي دكتر محسن كديور- 4

در اين شماره به ادامه نقد و بررسي نتايج مهم‌تر جناب دكتر كديور (1) از عبارت شهيد ثاني كه به عنوان شاهد سوم آورده شده بود، مي‌پردازيم.

2- “عدم اعتقاد به عصمت ايمه، ملازم با اعتقاد به صدور معصيت يا خطا از ايشان نيست، بلكه به معناي عدم برخورداري از سرشت ويژه برتر و متفاوت با ديگر آدميان است والا در طول تاريخ كم نبوده‌اند افراد مذهبي كه هرگز به معصيت حضرت حق تن نداده، عمري را در طهارت نفس سر كرده‌اند و به معناي اصطلاحي نيز معصوم نبوده‌اند.”

از آنجا كه محور بحث، آن چيزي است كه شهيد ثاني درباره اعتقاد قدما راجع به صفات ايمه عليهم‌السلام گفته است لذا نبايد اين نكته را از نظر دور داشت كه به نظر شهيد ثاني، آن عده از قدما كه به عصمت ايمه قايل نبودند و با اين حال، از سوي ايمه، مومن و بلكه عادل خوانده مي‌شدند، به حداقل اعتقاد و ايمان، يعني اعتقاد به امامت ايمه و وجوب انقياد در برابر اوامر و نواهي ايشان پايبند بوده‌اند. اين عده، ايمه را به عصمت نمي‌شناخته‌اند، اما به بيان دكتر كديور، اين‌گونه هم نبوده است كه قايل به صدور گناه و معصيت از ايمه باشند. ايمه در نظر اين عده از قدما، همانند “بسياري انسان‌هاي ديگر كه عمري را در طهارت نفس سپري كرده‌اند”، عاري از معصيت بوده‌اند.

بر خواننده با فطانت، روشن است كه گزارش شهيد ثاني با مطلب استدراكي دكتر كديور، ناخوانانه مي‌نمايد. آنچه در گزارش شهيد ثاني آمده است، مبني بر اينكه قدما، امامان را واجب الاطاعه و الانقياد مي‌دانستند، با توصيف دكتر كديور از طهارت نفوس ايمه، منعقد نمي‌شود. يك پيشوا هرچه طاهرالنفس و بري از معاصي باشد، تا مادامي كه به تاييد و نصب الهي، مصون از خطا و واجب‌الاطاعه اعلام نشود، حجيت شرعي بر لزوم پيروي از او پديد نخواهد آمد. انسان‌هاي مذهبي عاري از گناه كه به تعبير دكتر محسن كديور، “در طول تاريخ كم نبوده‌اند”، دايما در معرض خطا و معصيتند و هرچند تاكنون خطا نكرده باشند، هيچ تضميني در رخ ندادن خطا از ايشان در آينده وجود ندارد و لذا وجوب پيروي از چنين افرادي، در شرف هلاكت قرار دادن تابعين و مريدان خواهد بود. بنابراين، قدما هرچند كثيري از ايشان به عصمت ايمه، اعتقاد تفصيلي و خودآگاه نداشته‌اند، اما در ضمن اعتقاد به وجوب اطاعت از ايمه، به طور اجمالي و ناخودآگاه، عصمت ايمه را در پس زمينه فكري خويش داشته‌اند (آن هم نه عصمت به معني گناه نكردن، بلكه به معني وقايه و حفاظتي الهي كه ضامن اجتناب اختياري ايمه از گناه و خطا است.)
سزاوار است جناب دكتر محسن كديور، طي توضيحي روشن سازند كه اگر افراد طاهرالنفس در تاريخ، كم نبوده‌اند و به اعتقاد قدماي شيعه، ايمه عليهم‌السلام، تنها تعدادي قليل از آن عده هستند، چرا قدماي شيعه، تنها به 12 نفر (نه كمتر و نه بيشتر)، صفت “امام” را نسبت داده‌اند و بر فرض عدم اعتقادشان به نصب الهي امام، چه خصوصيتي را با چه مكانيسمي در اين 12 فرد خاص، تشخيص داده‌اند؟! نكته قابل تذكر ديگر در عبارت استاد محسن كديور، آن است كه ايشان به طور ضمني، صفت “عصمت” را مشتمل بر عنصر “برخورداري از سرشت ويژه برتر و متفاوت با ديگر “آدميان” گرفته‌اند كه با نفي عصمت، آن عنصر نيز نفي مي‌شود. ابهام آشكار در اين عنصر به چشم مي‌خورد (كلمه “سرشت”، كلمه “ويژه”، كلمه “متفاوت با ديگران” همه مبهمند.) نهايتا جناب دكتر كديور، بايد بپذيرند كه قدماي شيعه اثني عشريه، تفاوت ايمه 12 گانه خويش با ديگر انسان‌ها را قطعا پذيرفته‌اند (والا امام دانستن 12 فرد مخصوص، ترجيح‌ بلا مرجح مي‌شد) و اين تفاوت، حتي در نزد علماي متاخر و امروزين شيعه نيز، متضمن تبديل ايمه به موجودي جز انسان نمي‌شود (چه اينكه حتي عرفاي بزرگ شيعي نظير سيد حيدر آملي، در عالي‌ترين توصيفات خويش از ايمه، صفت “انسان كامل” را استعمال مي‌نمايند.) حال، تفاوت مزبور كذايي را “سرشت ويژه” بناميم يا آن را به نامي ديگر بخوانيم، دعوا نهايتا لفظي و فاقد ثمر خواهد شد. مي‌خواهم بر اين نكته تاكيد كنم كه ذكر كردن عنصر “برخورداري از سرشت ويژه برتر” در تبيين “عصمت”، گويا و رسا نيست و نمي‌توان نفي عصمت را با نفي آن عنصر توضيح داد.

3- “گروه فراواني از اصحاب ايمه و راويان حديث از شيعيان معاصر ايمه كه ايشان را علماي ابرار مي‌دانسته‌اند... بر اين باور بودند كه آنان نيز همانند ديگر عالمان بر اساس نظر و راي و اجتهاد و استنباط حكم مي‌كنند، يعني علمشان كسبي است...” عباراتي از شهيد ثاني كه استنتاج فوق از آنها انجام گرفته است چنين‌اند: “انه لا ريب انه يشترط التصديق بكونهم ايمه يهدون بالحق و بوجوب الانقياد اليهم في اوامرهم و نواهيهم... اما التصديق بكونهم معصومين... و ان علمهم ليس عن راي و اجتهاد، بل عن يقين تلقوه عمن لا ينطق عن الهوي خلفا عن سلف... فهل يعتبر في تحقق الايمان ام يكفي اعتقاد امامتهم و وجوب طاعتهم في‌الجمله فيه الوجهان السابقان في‌النبوه يمكن ترجيح‌الاول بان الذي دل علي ثبوت امامتهم دل علي جميع ما ذكر، خصوصا العصمه لثبوتها بالعقل و النقل و ليس بعيدا الاكتفاء بالاخير علي ما يظهر من حال رواتهم و معاصريهم من شيعتهم في احاديثهم عليهم السلام فان كثيرا منهم ما كانوا يعتقدن عصمتهم لخفايها عليهم بل كانوا يعتقدون انهم علماء ابرار يعرف ذلك من تتبع سيرهم...” (2)
همان‌گونه كه در عبارات فوق آشكار است، ايشان دو نظريه را بيان مي‌دارد. در نظريه اول، براي تحقق ايمان، اعتقاد به عدم استناد علم امام به نظر و اجتهاد، لازم و ضروري است، اما در نظريه دوم چنين نيست و بعيد نيست كه نظريه دوم درست باشد، زيرا بسياري از روات و معاصرين ايمه، ايمه را علماي ابرار مي‌دانستند. از اين سخن به التزام، دو امر مختلف قابل برداشت است:
الف) روات و معاصرين مزبور، درست، متضاد با آنچه در نظريه اول آمد، مي‌انديشيدند و به عبارت ديگر، آنان علم امام را برآمده از نظر و اجتهاد مي‌شمردند.
ب) روات و معاصرين مزبور، نسبت به آنچه در نظريه اول آمد، بي‌اطلاع و فاقد هرگونه موضع‌گيري ايجابي يا سلبي بودند. آنان ايمه را علماي ابرار مي‌شمردند، ولي تاملي بر اين موضوع نداشتند كه علم اين علما، چگونه برايشان حاصل مي‌شود (از راي و اجتهاد يا از طريقي ديگر.)
هر دو امر فوق، به عنوان دو برداشت محتمل از سخن شهيد ثاني، متكافي و داراي احتمال مساوي‌اند، بنابراين، جناب دكتر كديور كه به ضرس قاطع، برداشت اول را انتخاب كرده، قدما را نافي علم يقيني يا لدني امام معرفي نموده‌اند، بايد مرجحي ارايه دهند و از مظان ترجيح بلامرجح، فاصله بگيرند. علاوه بر اينكه تقديم برداشت اول بر دوم، مظنه ترجيح مرجوح نيز هست، زيرا بعيد نيست بلكه كاملا محتمل است كه اعتقاد قدما به وجوب انقياد در برابر امام (كه طبعا با خطاپذير دانستن علم امام ناسازگار مي‌نمايد) را مرجح برداشت دوم بشماريم. به علاوه، قيد علتي كه شهيد ثاني آورده است، يعني “لخفايها عليهم” خود مويدي قوي براي برداشت دوم به نظر مي‌رسد.

4- دكتر كديور نگاشته‌اند: «واضح است كه مواجهه با دانشمندان پرهيزگار، تعبدي و تقليدي كوركورانه نيست، بلكه مواجهه‌اي خردمندانه و محققانه است. با دانشمند نيكوكردار مي‌توان بحث كرد، مي‌توان از او انتقاد كرد، مي‌توان از او پرسيد و زماني كه قانع شدي و پذيرفتي عمل مي‌كني. اين‌گونه شيعيان، اگرچه امامان خود را افضل و اعلم مي‌دانستند، اما ايشان را چون داراي شيون فرابشري بوده‌اند، مقتدا و اسوه‌ي خود قرار نداده‌اند، بلكه چون نظراً و عملاً آن‌ها را برحق يافته بودند، به ايشان اقتدا كرده بودند. اين است سيماي تشيع نخستين.... كتاب كشي... بهترين منبع براي يافتن تلقي شيعيان نخستين و اصحاب ايمه از امامان خود است.»

در اين‌جا با عبارات دكتر محسن كديور، سيمايي ديگر از طرز تفكر ايشان به ذهن مي‌رسد. گويي ايشان معتقد است قدما، ‌ايمه را داراي شيون «فرابشري» مي‌دانسته‌اند، لكن اين شيون را مايه‌ي اقتدا به آنان نمي‌شمرده‌اند. بنابراين، دكتر كديور در اين‌جا، تفاوت تشيع نخستين با تشيع متأخر را تنها در لحاظ يا عدم لحاظ شيون «فرابشري» ايمه مي‌جويند، حال آن‌كه پيش و پس از اين، در مقاله‌ي خويش، تفاوت را در اصل اعتقاد يا عدم اعتقاد به شيون فرابشري مي‌جستند. مآلاً آن‌چه بر مقاله‌ي دكتر كديور حاكم است، يعني جستن تفاوت قدما و متأخرين در اعتقاد يا عدم اعتقاد به شيون «فرابشري»، با آن‌چه بر سخنراني ايشان در ماه محرم گذشته حاكم بود، جستن تفاوت قدما و متأخرين در لحاظ يا عدم لحاظ شيون «فرابشري»، در عين اشتراك همگي آن‌ها در اعتقاد بدان صفات، متفاوت است هرچند هم در مقاله و هم در سخنراني، رشحاتي از يكديگر ديده مي‌شود. ايشان در سخنراني ماه محرم خويش آورده بودند: «اين مفاهيم =[عصمت، نصب الهي، نص پيامبر و علم غيب] در قرون اوليه از زبان امامان، كمتر گفته شده است و شيعيان اصيل از قبيل سلمان، ابوذر، مقداد،‌ عمار، كميل، مالك‌اشتر، ابوبصير، زراره و محمدبن مسلم و... آنان را اين‌گونه كه متكلمان رسمي معرفي مي‌كنند نشناخته بودند.» در آن‌جا اشاره نموده بودند، تحول نادرستي در مفهوم امامت در طول تاريخ صورت گرفته كه عبارت است از تغليظ و برجسته شدن بخشي و تضعيف بخشي ديگر؛ «آنچه غليظ شده است، نوعي تقديس در حوزه امامت است؛ حال آن‌كه در قرون اوليه، اثر كمتري از آن يافت مي‌شود.» هم‌چنين در مورد علم غيب امام علي عليه‌السلام بيان داشته بودند: «اصل علم غيب ايشان محور بحث من نيست. شرط بودن آن، محور سخن است. دقت كنيد.» اما در مقاله‌ي نشريه‌ي مدرسه، محور سخن را به آشكاري بر منتفي بودن صفات فرابشري نزد كثيري از قدماي تشيع قرار داده‌اند و اين از مراجعه به نتايجي كه از شواهد سه گانه خويش استنتاج كرده‌اند معلوم مي‌شود، خصوصاً از قرايت ايشان از سخن شهيد ثاني كه فرمود: ‌»فإن كثيراً منهم ما كانوا يعتقدون عصمتهم» و دكتر كديور، «عدم اعتقاد به عصمت ايمه» و كسبي دانستن علم ايمه را از آن برداشت نمود.
در هر حال، مي‌توانم بر دكتر محسن كديور، خرده بگيرم كه در تصوير «سيماي تشيع نخستين»، ابهامي فزاينده اعمال داشته و مراعات خواننده‌ي ضعيف الحالي نظير مرا نكرده است و تأمل ننموده كه خواننده‌ي قليل البضاعة، چگونه بايد بفهمد كه مآلاً «سيماي تشيع نخستين» با اعتقاد به اصل صفات «فرابشري» ايمه، در عين عدم لحاظ آن صفات به عنوان شرط امامت گره خورده است يا با عدم اعتقاد به اصل صفات «فرابشري»، تا چه رسد به شرط دانستن آن‌ها براي تحقق امامت!

اما نكاتي ديگر نيز در مورد استنتاج چهارم دكتر كديور باقي مانده است:

الف) ‌دكتر كديور بيان داشته‌‌اند:‌ «واضح است كه مواجهه با دانشمندان پرهيزگار، تعبدي و تقليدي كوركورانه نيست، بلكه مواجهه‌اي خردمندانه و محققانه است.» بافت و سياقي كه جناب دكتر محسن كديور، اين عبارت را محفوف بدان نگاشته‌اند، سياق تقابل با نظر متأخران است. دكتر كديور، بنابر قاعده‌ي «تعرف الأشياءَ بأضدادها» (نهاني‌ها به ضد پيدا شود)، براي تبيين طرز تفكر قدماي شيعه، بايد ويژگي‌هايي را متعارض با متأخرين شيعه بيان نمايد. نتيجتاً به نظر مي‌رسد پيام عبارت دكتر كديور چنين است كه متأخرين، به جهت اعتقاد به صفات فرابشري ايمه، همانند علم غيب، مواجهه‌اي تعبدي، تقليدي و كوركورانه با ايمه عليهم‌السلام دارند، نه مواجهه‌اي خردمندانه و محققانه. بالاتر از اين، از عبارت چنين بر مي‌آيد كه مواجهه‌ي تعبدي همان مواجهه‌ي تقليدي كوركورانه است، زيرا ظاهر عبارت دكتر كديور، استعمال واو عطف تفسيري ميان كلمه «تعبدي» و كلمه‌ي «تقليدي» است. حال آن‌كه به نظر مي‌رسد مواجهه‌ي تعبدي، اعم است از مواجهه‌ي تقليدي كوركورانه. شايد مثال رجوع به پزشك يا متخصصين رشته‌هاي علمي مختلف و پذيرش تعبدي نظر تخصصي آنان كه نزد عقلاي عالم، تعبدي عاقلانه و نه تقليدي كوركورانه است، مثالي كهنه و نخ نما به نظر برسد، اما من هيچ اشكالي در استناد به آن، جهت نشان دادن اعميت تعبد از تقليد كوركورانه نمي‌بينم. اگر شخصي به استناد مقدمات كاملاً عقليه (كه علم كلام، متكفل بيان و بررسي آنهاست) بدان نتيجه رسيد كه امام، متخصص و دارنده‌ي آن علوم نهاني است كه از دسترس ديگر انسانها خارج است، آن‌گاه كدام دليل، مانع رجوع به چنين عالمي و پذيرش محتواي سخنان او كه از دسترس عقل ديگران، البته خارج است خواهد بود؟! نتيجتاً آن‌كه حتي در نظريه‌ي امام معصوم كه به اعتقاد دكتر كديور، نظر متأخرين است، مواجهه با امام معصوم تقليدي كوركورانه نيست بلكه مواجهه‌اي خردمندانه و محققانه است (آن‌گونه خردي كه نظر متخصص را مي‌پذيرد ولو خود به جهت قلت بضاعت علمي، نتواند محتوايش را مدلّلاً درك كند.)

ب)‌ نظر شهيد ثاني، آن‌چنان كه پيش‌تر گفته شد، آن است كه قدما حداقل بدين امر ايمان داشته‌اند كه انقياد در برابر اوامر و نواهي امام، واجب است و اگر اين اعتقاد نزد كسي موجود نباشد، او را جزء اماميه و مؤمن به عقايد شيعي نمي‌توان خواند. بنابراين، نتيجه‌ي برداشت شده‌ي دكتر كديور از كلام شهيد ثاني مبني بر اين‌كه قدما مواجهه با امام را «غيرتعبدي» (يعني غيرانقيادي) مي‌دانسته‌اند، كاملاً اجنبي از مقصود شهيد ثاني است.
ج) «با دانشمند نيكوكردار مي‌توان بحث كرد، مي‌توان از او انتقاد كرد، مي‌توان از او پرسيد و زماني كه قانع شدي و پذيرفتي عمل مي‌كني.» اين چهار خصوصيت (بحث كردن، انتقاد كردن، پرسيدن و پذيرفتن پس از قانع شدن) را كه دكتر محسن كديور به قدما نسبت مي‌دهند، فاقد اسناد تاريخي موثق است يا لااقل جناب دكتر كديور چنين شواهد واسنادي ارايه نداده‌اند. بنابراين، آن‌چه نتيجه‌ي منطقي و لازمه‌ي قول به عدم عصمت امام عليه‌السلام است، به لحاظ تاريخي، در نزد قدما ديده نمي‌شود (يا آن‌كه دكتر كديور، وجود تاريخي آن نتايج و لوازم را ثابت نكرده‌اند) و لذا بايد حكم شود كه ملزوم يعني قول به نفي عصمت امام عليه‌السلام نيز نزد قدما وجود تاريخي نداشته است (يا آن‌كه ادله‌ي دكتر كديور، از نشان دادن آن قاصر است.) به علاوه، مثال‌هاي نقض فراواني مي‌توان براي اين اصل يافت كه كثيري از قدما تنها پس از بحث و انتقاد و سؤال و قانع شدن به پذيرش امامت و اوامر و نواهي و بيانات ايمه تن مي‌دادند. يك مثال نقض آشكار، عبارت از غيبت امام دوازدهم عليه‌السلام است كه در سن 5 سالگي، به اعتقاد جميع شيعه‌ي اثني عشري به پرده‌ي غيبت فرو رفتند و همه‌ي قدما و متأخرين شيعه، به رغم اعتقاد كامل به امامت ايشان، مجال بحث و انتقاد و سوال و قانع شدن را نيافته‌ا‌ند. ادلّه‌ي امامت ايشان، يكي نصوص كثيره از آباي مطهرينشان مي‌باشد و ديگري بروز خوارق عادات از ايشان قبل از غيبت و در طول غيبت. آيا جناب دكتر كديور، مي‌توانند مدعي باشند كه كسي در ميان علماي شيعه‌ي اثني عشري بوده است كه اين خصوصيات «فرابشري» در امام دوازدهم را قبول نداشته و چون نتوانسته با آن حضرت به بحث و انتقاد و سوال بپردازد تا به امامتش قانع شود، لذا امامت يا در قيد حيات بودن آن جناب را نفي نموده است؟‌ آيا در هيچ دوره‌ي تاريخي، به چنين فردي، شيعه‌ي اثني عشري اطلاق مي‌شده است؟ آيا قميين، ابن غضايري و... هيچ يك در وجود و امامت و غيبت امام دوازدهم شكي داشته‌اند؟!

جمع‌بندي دكتر محسن كديور از شواهد سه‌گانه

جناب دكتر كديور پس از ارايه‌ي سه شاهد سابق‌الذكر، مطالب خويش را چنين جمع‌بندي مي‌كند:

«[نظريه علماي ابرار]، نظريه‌ي غالب در ميان شيعيان تا اواخر قرن چهارم بوده و از معتقدان آن تا نيمه‌ي قرن پنجم نيز مستنداتي در دست است. در قرن سوم و چهارم، تفكر شيعي را نمايندگي كرده است. در زمان حضور ايمه، بسياري از حواريون و راويان و شيعيان معاصر ايمه، اين‌گونه انديشيده‌اند. اين دسته از شيعيان، امامان اهل بيت نبي را به عنوان پيشوايان ديني به لحاظ علمي و عملي، سرآمد همگان دانسته، اطاعت از ايشان را بر خود لازم شمرده و روايت ايمه از اسلام نبوي را واقعي‌ترين و نزديك‌ترين روايت به اسلام رسول‌الله محسوب مي‌كردند. بر اين مبنا كه پيامبر، مسلمانان را به پيروي از اين پيشوايان فراخوانده است.»
مي‌توان پرسشي بدين مضمون را بر عبارت دكتر كديور عرضه نمود: بنا بر نظريه موسوم به «علماي ابرار»، فراخواندن پيامبر به پيروي از اين پيشوايان، ارشادي بوده يا مولوي، مطلق بوده يا مقيد؟

1- اگر امر نبوي، مولوي و مطلق بوده است، آن‌گاه آن‌چه پيش‌تر از شاهد سوم برداشت شد، مبني بر انتقاد و بحث با امام و قبول نظرش تنها درصورت اقناع شدن نادرست خواهد بود. به عبارت ديگر اصحابِ قايل به نظريه‌ي «علماي ابرار» اگر دستور پيامبر را مولوي و مطلق مي‌دانسته‌اند، نتيجتاً اوامر و نواهي ايمه را مطلقاً واجب‌التبعية مي‌شمرده‌اند، نه مشروط به قانع شدن و عبور از مرحله‌ي بحث و انتقاد و سؤال.

2- اما اگر نظريه‌ي «علماي ابرار»، به گزارش آقاي دكتر كديور، دستور پيامبر را ارشادي يا مقيد به صورت قانع شدن پس از بحث و انتقاد مي‌شمارد، آن‌گاه لازم است ايشان، اسناد تاريخي موثقي دال بر اين معنا ارايه دهند تا معلوم شود پيامبر اكرم در كدام كلام شريف خود، چنين قيدي را مطرح فرموده‌اند، قيدي كه حتي از طريق اهل سنت نيز نقل نشده است تا چه رسد به شيعه‌ي اثني عشريه!

دكتر محسن كديور، جمع‌بندي خويش را چنين ادامه مي‌دهد:

«... براساس اين نظريه [«علماي ابرار»]، اولاً ايمه توسط امام قبل به مردم و در مورد امام اول، توسط پيامبر معرفي شده‌اند. به عبارت فني‌تر به وصيت يا نص از امام قبل يا پيامبر در مورد امام علي و يا اختبار و امتحان علماي شيعه، ايمه تعيين مي‌شده‌اند.»
اين جمع‌بندي با آن‌چه ايشان، پيش از اين از شاهد سوم استنباط نمودند منافات دارد زيرا در آن-جا چنين نگاشته‌اند: «... براساس اعتقاد به عصمت، علم لدني و غيركسبي و نص الهي درباره‌ي ايمه، ذاتي تشيع نخواهد بود زيرا تشيع و ايمان مذهبي ناباوران به اين امور، بعيد شمرده نشده است.» بنابراين، نمي‌توان به درستي و روشني فهميد كه آيا دكتر محسن كديور، نص الهي درباره‌ي ايمه را جزء «صفات فرابشري» مي‌دانند كه نتيجتاً در نظريه‌ي «علماي ابرار»، همراه با ديگر «صفات فرابشري» نفي مي‌شود يا آن را از «صفات بشري» و مورد تصديق در نظريه‌ي «علماي ابرار» مي‌شمارند. مگر آن‌كه كسي عبارت فوق را به گونه‌اي معنا كند كه با استنباطات دكتر كديور از شاهد سوم سازگار افتد مثلاً واژه‌ي نص در عبارت فوق را به معني تعيين شخصي و غيرمنتسب به دستور الهي تصور نمايد. بنابراين قرايت، امام قبل يا پيامبر بنابر دلخواه خويش و بدون آن‌كه از سوي خداوند امري خاص در اين رابطه دريافت كرده باشند، فردي را به عنوان پيشواي پس از خود تعيين فرموده‌اند. نظريه‌ي «علماي ابرار» در صورت اعتقاد به چنين امري با دشواري‌هاي چندي مواجه مي‌شود كه به برخي از آن‌ها اجمالاً اشاره مي‌شود:

1- هدف از تعيين فردي خاص به عنوان امام چه بوده است؟ اگر آن‌چنان كه دكتر كديور در شاهد سوم بيان داشت بايد با امام به عنوان يك عالم بحث كرد و انتقاد نمود و در صورت قانع شدن، سخنش را پذيرفت تعيين فردي بدين منصب بي‌معنا يا كم معنا خواهد بود. زيرا مرجع نهايي اقناع شدن است نه سخن امام و لذا نص و تعيين در اين ميان، عبث و فاقد هرگونه نقشي است. مگر آن‌كه منصب امامت را به اموري نظير قضاوت و حل و فصل امور قاصران و... تقليل دهيم. در هر حال، بنا بر قرايت مزبور، هدف از تعيين و نصب امام موضوعي مبهم خواهد بود كه قطعاً انتظار مي‌رود پيامبر و ايمه عليهم‌السلام بدان تصريح مي‌فرمودند و مآلاً اين خدشه‌ي جدي بر نظريه‌ي «علماي ابرار» وارد است كه چرا روايات صريح و ويژه‌اي درباره‌ي هدف از تعيين و نصب امام و حوزه‌ي اختيارات او (آن‌گونه كه با نظريه‌ي «علماي ابرار» كه نافي صفات «فرابشري» است سازگاري افتد) در دسترس نيست، با آن‌كه اهميت امر بديع امامت اقتضاي كثرت روايات در اين زمينه را دارد.

2- اگر امام فاقد «صفات فرابشري» است، چگونه برخي از ايمه عليهم‌السلام در سنين كودكي و پيش از بلوغ به امامت نصب شده‌اند؟! آيا چنين نصبي بدون لحاظ دستور الهي و بدون لحاظ علوم لدني در نزد ايمه داراي عقلانيت و مطابق با عرف عقلايي است؟ آيا مي‌توان كودكي پنج ساله را كه طبيعتاً و عادتاً علوم و آگاهي‌هاي تعلمي او بسيار محدود است به عنوان پيشوا و الگوي كل جامعه-ي شيعي نصب نمود؟ اگر احتجاج شود كه نصب كودك نابالغ به امامت، به معني تصدي امامت توسط او پس از بلوغ است آنگاه اولاً مي‌توان باز از عقلانيت چنين نصبي پرسيد (در حالي كه امام قبل بنا بر فرض نظريه‌ي «علماي ابرار»، فاقد علم غيب در مورد آينده است و چگونه يك فرد انساني بدون تكيه بر علم غيب و يا نصب الهي خواهد توانست قدرت و لياقت انساني ديگر را بعد از بلوغ جهت تصدي امر عظيم امامت احراز كند؟)!، ثانياً مي‌توان به مورد امام دوازدهم شيعه (روحي و ارواح العالمين له الفداء) اشاره نمود كه پيش از سن بلوغ عادي، وارد دوره‌ي غيبت شدند و نظريه‌ي «علماي ابرار» به تصوير دكتر كديور، قطعاً نخواهد توانست مسأله‌ي غيبت را به عنوان يك امر «فرابشري» توجيه كند. در هر حال، اين شواهد قطعاً نشان مي‌دهند كه نصب امام بعد، با دستور الهي و نه «من عندي» و از روي استحسانات و ترجيحات شخصي بوده است.

3- به علاوه دكتر كديور از شاهد سوم چنين استنباط نموده است كه به نظر شهيد ثاني، اعتقاد به اين گزاره كه «آخرين امام، مهدي صاحب‌الزمان زنده و غايب است و به اذن خداوند ظهور خواهد كرد» ذاتي تشيع نيست و شيعه بودن بدون اعتقاد بدان نيز بعيد نيست. حال به نظر مي‌رسد بيانات دكتر محسن كديور دچار نوعي تناقض دروني شده است زيرا از يك سوي در شاهد سوم، نظريه‌ي علماي ابرار را نافي «صفات فرابشري» مي‌شمارد كه مقتضايش عدم اعتقاد به گزارش فوق است و از سوي ديگر در اين‌جا آن نظريه را معتقد به نصب مي‌شمارد كه مقتضايش پذيرش نصب امام دوازدهم از سوي امام يازدهم و نتيجتاً غايب بودن ايشان در حال حاضر خواهد بود.

ادامه‌ي بررسي جمع‌بندي دكتر كديور در شماره بعد خواهد آمد.

پي‌نوشت:
1- نشريه مدرسه، شماره 3، ارديبهشت 1385، صص 102- 92
2- شهيد ثاني، حقايق الايمان، در نسخه چاپ سنگي به ضميمه كشف الفوايد علامه حلي و معاني بعض الاخبار صدوق و تفسير سوره اعلي از ملاصدرا، تبريز، مكتب اسلام، 1360 هجري شمسي، ص 60

تراث