امامت، عدالت، عقلانيت (نقدي بر گفتار [دكتر] محسن كديور درباره امامت)

بدون شك، مسأله «امامت» بزرگترين شاخص و هويت تشيع به شمار مي‌رود. اگر امامت با شرايط خاص خود از گردونه اعتقادي و كلامي مكتب تشيع جدا و بريده تلقي شود، ديگر مذهبي به اين نام معني پيدا نمي‌كند. حال به اقتضاي اين گفتار، شرحي از اهميت امامت را از نگاه فرهنگ تشيع مي‌آوريم كه بيانگر مباني محكم و بنيادي در باب پيشوايي پس از رسول گرامي صلي‌الله‌عليه‌وآله است. همانطور كه در كتب كلامي گوناگون متكلمان شيعه آمده، مساله‌ي امامت به‌سان موضوع «نبوت و رسالت» داراي دلايل متقن عقلي است.(1) با اين توضيح كه خداوند حكيم، هيچ‌گاه بشر را در راه نيل به سعادت زندگي، بدون راهنماي الهي رها نساخته است؛ راهنماياني كه بتوانند مسير تكامل انسان را بي‌هيچ ابهام و در نهايت درخشش بنمايانند و هم او را به مقصد برسانند و از همين رو است كه «امام» را «حجت» مي‌نامند.(2) چون راه اطمينان‌بخشي را پيش پاي مردم مي‌نهد.

راه سعادت جامع انساني، با نبوت و رسالت پيامبران گشوده و هموار مي‌شود و با امامت اولياي الهي استمرار مي‌يابد. عمده شرايط «امامت» نظير اصول رسالت و پيامبري، عصمت، اعجاز، علم كامل (اعم از علوم غيبي و علوم عادي) و نصب الهي است؛ اما فرق امام و پيامبر در اين است كه پيامبر علاوه بر مسأله امامت و پيشوايي در عصر حيات خود داراي بار رسالت، دريافت شريعت و ابلاغ وحي است؛ ولي امام چنين خصوصيتي ـ دريافت و ابلاغ وحي ـ را ندارد؛ بلكه عهده‌دار تشريح و تبيين همان آموزه‌هاي وحياني است كه بدون كم و كاست بايد در اختيار مردم قرار گيرد. از اين رو درباره امام آمده است كه فلسفه امامت افزون بر لزوم اصل رهبري اجتماع كه مورد قبول همه نحل و ملل است، مرجعيت ديني است براي بيان آنچه فرصت شرح همه‌ي آن‌ها از سوي پيامبر فراهم نيامده است و فردي مثل خود پيامبر مي‌بايد كه آن را بيان كند؛ شخصي كه هرگز خطا نمي‌كند (معصوم است) و قهراً داراي كارشناسي خاصي است ـ نه در حد اجتهاد مجتهدان ديني ـ كه با پشتوانه علوم غيبي، حقيقت معارف الهي را كه از پيامبر دريافت كرده، بي‌كم و كاست در اختيار بشر مي‌گذارد تا هرگز در دين و دستورهاي پيامبر، كم و زيادي ـ به سبب برداشت‌هاي عادي عقلي و بشري كه طبعاً خالي از خطا و نسيان نخواهد بود ـ به وجود نيايد. افزون بر آن، امامت در فرهنگ تشيع، داراي يك معناي دقيق و عميق‌تري هم هست و آن عنصر «ولايت» است كه در دل امامت قرار دارد؛ يعني عينيت انسان كامل كه گاهي از آن به «ولي الله، حجت الله، عين الله و...» در روايات گوناگون تعبير مي‌شود.(3) به اين معني كه در هر عصري ضروري است انسان كاملي باشد كه حامل معنويت كلي انسانيت بوده و بر همه چيز، همه جا و تمام شيون زندگي انسان چه نهان و چه آشكار احاطه و اشراف داشته باشد كه بتواند علاوه بر راهنمايي، از قدرت «ايصال الي المقصد» (دستگيري عملي در نيل به حيات طيبه الهي)(4) براي همه‌ي افراد برخوردار باشد. از اين رو در باب فرق امامت و رسالت آورده‌اند كه جوهره امامت، صرفِ ارايه طريق و راهنمايي كه شأن هر پيامبر و رسول و حتي هر مؤمن دلسوز است، نيست؛ بلكه علاوه بر آن، نوعي ولايتمداري بر اعمال مردم و رساندن آنان به كمال مطلوب الهي است(5) و روي همين ويژگي (ولايت باطني) است كه درباره امام آمده است «هرگز زمين نمي‌تواند در هيچ زماني از حجت الهي تهي باشد وگرنه اهلش را فرو خواهد برد.»(6)
با توضيحي كه درباره امامت از نگاه تشيع داده شده، برمي‌گرديم به موضوعي كه غرض اين نوشته را بازگو مي‌كند و آن اين است كه هر از گاهي، افرادي در گوشه و كنار ديار اسلامي درباره امامت و پيشوايي از نگاه شيعه مطالبي عرضه مي‌كنند كه نه تنها با روح تلقي تشيع از امامت سازگار نيست، كه در واقع، نفي تشيع و نفي امامت معصومانه است. جناب آقاي محسن كديور نيز به مناسبت ايام سوگواري سالار شهيدان و قيام مقدس عاشورا، داد سخن داده و مطالبي را از ذهن و زبان خويش به افكار نوانديش جامعه هديه كرده است. ايشان در اين سخنراني با موضوع «بازخواني امامت در پرتو نهضت حسيني عليه‌السلام» (روزنامه‌ي شرق شمارگان 713 ـ 714، ص 18 بخش انديشه، يكشنبه و دوشنبه 13 و 14 اسفند 84) به مباحث قابل تأملي پرداخته‌اند كه نمي‌توان از نگاه علمي و اعتقادي از آن روي برتافت. اينك به ذكر بخشي از سخنان آقاي كديور كه روح و محور گفته‌هاي ايشان را تشكيل داده مي‌پردازيم و سپس آن را در بوته‌ي نقد و بررسي مي‌گذاريم تا پايه صحت و سقم آن روشن گردد.

فهرست نكات مطرح شده در سخنراني دكتر محسن كديور:

جناب كديور در اين سخنراني (بازخواني امامت) پس از آن كه تحليلي از مسايل معرفتي اسلام حسيني(7) ارايه مي‌دهد. به سراغ مسأله محوري يعني اصل امامت مي‌رود و چنين مي‌گويد:

1. «يكي از مفاهيمي كه در طول زمان دچار تحول جدي شده، خود مفهوم «امامت» است. آري! حسين امام بود.»(8)

2. «امام يعني چه؟ امام حسين خودش را خطاب به مردم در مكه، بصره، كوفه و كربلا چگونه معرفي كرد؟ بين امامتي كه حسين بن علي عليهم‌السلام تبيين كرده و امامتي كه در نهج البلاغه و متون معتبر ديني يافت مي‌شود، با امامتي كه از ميان برخي سخنگويان رسمي در محافل مذهبي توجيه و تبليغ مي‌شود چه قدر فاصله است؟ فاصله‌اي ميان ماه من تا ماه گردون. مدعايي است كه در مفهوم امامت از قرن اول تا امروز، به تدريج ابعادي تغليظ، تأكيد و برجسته شده است و ابعادي تخفيف يافته، تضعيف و كوچك شده است. آنچه تغليط شده نوعي تقديس در حوزه امامت است. حال آن كه در قرون اوليه اثر كمتري از آن يافت مي‌شود.»(9) ايشان در توضيح همين بخش مي‌گويد: «در مجالس ماه رمضان ذكر شد كه تشيع، قرايت علوي از اسلام نبوي» است. آنچه مميزه تشيع از ساير قرايت‌هاي اسلامي است، اين سه شاخص است: برداشت علي، عقلايي‌تر، عادلانه‌تر، عارفانه‌تر از ديگر قرايات از اسلام بود.»(10) وي در نتيجه‌گيري از مطالب ياد شده مي‌گويد: «اگر امروز اين سه شاخصه را در نظر بگيريم، مي‌بينيم كه مفهوم امامت كه علي القاعده شاكله‌ي اصلي تشيع را تشكيل مي‌دهد مروج عقلانيت است. تأكيد در محافل ديني نوعاً بر جنبه‌هاي فرابشري ايمه است، يعني آن چه كه باعث شود ديگران نتوانند چون آن‌ها باشند و آن‌ها را طبيعتاً متمايز با انسانهاي ديگر مي‌كند.»(11)

3. «اينگونه مسايل در قرن اول و دوم يا نبوده و يا بسيار كم بوده است. تأكيد امام علي و متون معتبر باقيمانده از امامان، همواره بر بشري بودن آن‌ها است. آنچه كه آن‌ها به آن تأكيد مي‌كردند، نوعي افضليت علي، بصيرت، تهذيب پاكي نفس و عقل درايتي در مقابل عقل روايتي است.»(12)

4. «من در جايي نديده‌ام امام حسين در پاسخ اين سؤال مهم كه «امام» كيست؟ گفته باشند: الامام هو المنصوب من الله، الامام هو المنصوص من قبل رسول الله، الامام هو المعصوم، الامام هو العالم بالغيب. مگر نه اين كه اين چهار نكته ابعاد مربعي به نام امامت كلامي در ميان ما است: عصمت، علم غيب، نصب الهي و نص از جانب پيامبر. چهار نكته‌اي كه متكلمين محترم ما از حدود قرن سوم و چهارم به بعد گفته‌اند و هر چه پيش رفته گسترده‌تر و فربه‌تر شده است. اين مفاهيم در قرون اوليه از زبان امامان كمتر گفته شده است.»(13) آقاي كديور ادعا مي‌كند كه «شيعيان اصيل از قبيل سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، كميل، مالك اشتر، ابوبصير، زراره، محمد بن سلم و... آنان را اين گونه كه متكلمان رسمي معرفي مي‌كنند، نشناخته بودند».(14)

5. آقاي كديور در بخش ديگري از سخنان خود درباره نوع اسوه بودن امام حسين عليه‌السلام كه فرمود: «و لكم في اسوة؛» براي شما در من اسوه و مقتداست» مي‌گويد: «اسوه بودن زماني است كه سنخيت و تشابهي بين امام و مأموم ممكن باشد. اين مشابهت در امكان رسيدن به مرتبه امام براي مأمومين است.» وي در ادامه بحث در عين اذعان به درستي مفاهيم عصمت، علم غيب و... براي امام مي‌گويد: «نمي‌خواهم بگويم اين مفاهيم نادرست است. مي‌خواهم بگويم شاخص امامت روز اول چيز ديگري بود و امروز چيز ديگري شده است. در آغاز بحث قرآن، عدالت، حق مداري و تهذيب نفس بوده و به تدريج به نصب، نص، عصمت و علم غيب تحول يافت.»(15)

6. ايشان درباره توجيه پذيرش خلافت از سوي اميرمؤمنان مي‌گويد: «علي خود را عالم ناميد، ديگران هم مي‌توانند عالم باشند. امام علي به خاطر همنشيني بيشتر با پيامبر، تهذيب نفس بيشتر و اين كه توانسته است اصول دين و معارف مذهب را بيش از ديگران در خود متجلي كند، اعلم است. قطعاً علي بيش از ديگران مي‌دانست. بحث در نفي و اثبات مراتب علم علي و آل علي نيست. بحث در اين است كه آيا علم غيب شرط است يا نه؟ به هر حال اصل علم غيب ايشان محور بحث من نيست و شرط بودن آن محور سخن است».(16)

7. جناب كديور در ارايه‌ي همين برداشت و تحليل از امامت، در پايان سخن خود چنين نتيجه‌گيري كرده است: «خلاصه اينكه از قرن اول تا قرن چهارم يك استحاله يا يك تغيير موضع جدي در معالم مذهب ما صورت گرفت و متأسفانه اكثر يا تمام كتاب‌هايي كه ما در دست داريم مربوط به بعد از سيطره اين جريان است. از قرن اول و دوم تقريباً مكتوبي به‌جا نمانده است».
وي سپس مي‌افزايد: «اگر سيماي دينداري امروزمان را كه همه به نحوي اتكا به شيون فرابشري ايمه دارد در ادعيه شيعه مقايسه كنيم، مي‌بينيم كه دو سنخ دعا و زيارت وجود دارد:
سنخ اول متعلق به تفكر اول (تشيع اول) و سنخ دوم متعلق به تفكر دوم (تشيع مفوّضه اعتدالي)؛
سنخ اول دعاي كميل، دعاي ابوحمزه، دعاهاي صحيفه سجاديه و مناجات شعبانيه و دعا عرفه است. در اين دعا يك كلمه اتكا و توسل به غير خدا نيست. هر چه هست مستقيم به محضر خدا رفتن است. اين سيماي اصلي شيعه و امامت است كه ما به دنبال آن هستيم».(17)

8. آقاي كديور، دعاها و زيارات گوناگون را به دو دسته تقسيم مي‌كند و تفاوت آن‌ها را نشان دو تلقي از دين معرفي مي‌كند و مي‌گويد: «براي سنخ‌سنجي اين دو نوع دعا و زيارت مي‌توان تكيه‌گاه‌هاي اين دو سنخ دعا را با هم مقايسه كرد. به عنوان نمونه دعاي توسل را با دعاي كميل، دعاي فرج را با دعاي ابوحمزه، دعاي ندبه را با دعاي عرفه مقايسه كنيد، مي‌بينيد دو تلقي از دين وجود دارد.»(18)

9. آقاي كديور، پا را از دو نوع تلقي از دين فراتر گذارده و مي‌گويد: «اجازه بدهيد بگويم كه ما دو مذهب داريم، اين دو تشيع است. ما تشيعي داريم كه شاخصه‌اش خطبه‌ي سيدالشهدا در روز عاشورا، خطبه‌هاي نهج البلاغه و دعاهايي چون عرفه امام حسين است و تشيع ديگري داريم كه شاخصه‌اش توسل و شفاعت ايمه به جاي توكل به ذات ربوبي است. اين دو تشيع در بين ما وجود دارد، فقط كافي است آن‌ها را با هم مقايسه كنيم تا به اين نتيجه برسيم كه بر تشيع اوليه چه رفته است. لازم است اين دو تشيع را از هم تفكيك كنيم و نحوه‌ي تبديل يكي به ديگري را دنبال كنيم.»(19)

پاسخ مختصر به نكات مطرح شده:

اين مطالب، محور اصلي سخنراني جناب آقاي كديور بود كه عيناً بازگو شد، اينك به اختصار به يك يك آن، پاسخ مي‌دهيم:

1. اين كه شما مي‌گوييد: مفهوم امامت دچار تحول جدي شده است، يعني چه؟ كدام يك از شيون امامت دستخوش تحول شده است؟! امامتي كه از آغاز رسالت، در حديث انذار(20)، منزلت(21) و مهم‌تر از آن در غدير از سوي پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌وآله مطرح شده(22) يا در روايات بسياري كه از ايمه اطهار عليه‌السلام رسيده و شيعه تاكنون بدان عقيده دارد داراي چهار معيار اساسي است كه شاخص مميزه مذهب تشيع با ديگران است:

الف) عصمت مطلق (مصون از هر گناه و خطا)؛ ب) علم غيب؛ ج) نصب و تعيين الهي؛ د) تصريح پيامبر گرامي صلي‌الله‌عليه‌وآله. همه اين عناصر ريشه‌ي قرآني و وحياني دارد و علماي بزرگ از آغاز تاكنون همواره درباره چهار ركن ياد شده، مباحث فراواني را همراه با شواهد و دلايل متقن مطرح ساخته و از مباني امامت دفاع كرده‌اند اگر مقصود شما از تحول مفهوم امامت، آن است، كه امامت به معناي عصمت، اعجاز، علم غيب و نصب و نص داشتن امام، اول در اصل امامت مطرح نبود و سپس وارد مقوله امامت شد ـ چنان كه در ادامه همين سخنراني آورده‌ايد ـ چنين ديدگاهي يقيناً مخالف با قرآن و سخنان فراوان اهل‌بيت است؛ چرا كه مسأله اصلي عصمت يا نص و نصب امامت، ريشه در خود قرآن كريم دارد. شيعه و سني اتفاق دارند كه آيه‌ي تطهير سوره احزاب(23)، مختص به اهل‌بيت عليهم‌السلام است و از آن جز عصمت جامع (مصونيت از خطا و خطييه) فهميده نمي‌شود. چنان كه در نصب امام هم، از روز اول تاكنون بين شيعه اختلافي وجود نداشته است و حتي مدارك اهل سنت هم بر آن گواهي دارد كه رسول گرامي صلي‌الله‌عليه‌وآله به امر الهي در روز غدير به خلافت الهي علي عليه‌السلام تصريح كرده است.(24) همه اين‌ها در كتاب پرارج الغدير مرحوم علامه اميني و مانند آن به تفصيل و مبرهن بررسي و تبيين شده است. بنابراين، معني تحول در مفهوم امامت جز تشكيك در بديهيات اصول امامت نيست.

2. ايشان در سخنان خود به جاي اين اركان ياد شده در مسأله امامت (عصمت، علم غيب، نص و نصب) مي‌گويد: «شاخصه‌ي مميزه تشيع با ديگران سه چيز است: برداشت علي عليه‌السلام، عقلايي‌تر، عادلانه‌تر، عارفانه‌تر از ديگر قرايات از اسلام بود» و سپس مي‌افزاييد كه مفهوم امامت ـ شاكله‌ي اصلي تشيع ـ مروج عقلانيت است، ولي تأكيد در محافل ديني نوعاً بر جنبه‌هاي فرابشري ايمه است. حال سؤال اين است كه اگر امامت همين است كه آقاي كديور ترسيم مي‌كنند، ديگر چه احتياجي به عصمت و تعيين و تنصيص و علم غيب است؟ چرا كه به گفته خود ايشان اين عناصر، فرابشري است و نوعي تقديس ايمه است و ايمه اطهار عليهم‌السلام با ديگران فرقي ندارند، منتهي كمي افضليت دارند! سؤال اين است كه اگر مفهوم امامت همين تفسيري باشد كه شما ارايه كرديد، ديگر تشيع و مذهب شيعه چه مفهومي پيدا مي‌كند و اصرار بر لزوم عصمت، علم غيب و تعيين الهي درباره امام، مورد نخواهد داشت و طبعاً بر سخن امام هم نمي‌توان مهر «حجت» بودن و وجوب اطاعت نهاد و آن را ملاك احكام و معارف الهي تلقي كرد. زيرا امامت، وقتي مفهوم بشري داشت و نه فرابشري (الهي)، ديگر بين امام و ديگران هيچ تفاوتي وجود ندارد؛ پس آنگاه چه دليلي دارد كه راه او را ملاك راه دين و ديانت تلقي كنيم يا فعل، قول و تقرير او را مستند احكام ديني بدانيم؟ آيا اين گونه سخنان، استحاله اصل مذهب نيست؟!

3. ايشان در سخنان خود مسايل محوري امامت (عصمت، علم غيب و...) را مربوط به قرن اول و دوم نمي‌داند و مي‌گويد: «در قرون اوليه، بر بشري بودن ايمه تأكيد شده و نوعي افضليت علمي، بصيرت، تهذبب و عقل درايتي». پاسخ آن است كه اولاً بشري بودن ايمه عليهم‌السلام همچون بشري بودن انبيا عليهم‌السلام كه قرآن كريم بر آن تصريح مي‌فرمايد، (25) چه منافاتي با عصمت، اعجاز و علم غيب آنان دارد؟ آنان در عين آن كه بشرند، بشر عادي نيستند وگرنه نمي‌توانستند مقام امامت را دارا شوند؛ «افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع ام من لايهدي الا ان يهدي»(26) و روي همين جنبه‌ي برتر بودن از بشر عادي و معمولي است كه امام علي عليه‌السلام در نهج البلاغه مي‌فرمايد هيچ كس را نمي‌توان با اهل‌بيت عصمت مقايسه كرد.(27) و نيز در سخن معروف خود فرمود: «از من بپرسيد (هر آنچه مي‌خواهيد) پيش از آن كه از دستم دهيد.»(28)

الگو بودن ايمه اطهار در اين نيست كه حتماً بايد آنان را افراد عادي بدانيم تا امكان اسوه بودن داشته باشند. اسوه بودن امامان به خاطر عصمت و علم غيب نيست كه ويژه ايشان است و ديگران نمي‌توانند بدان دست يابند (خلط و مغالطه‌اي كه جناب كديور كرده است)؛ بلكه اسوه بودن ايمه در تكاليف الهي و انجام وظايف ديني است كه مي‌توانند براي ديگران سرمشق باشند؛ تكاليفي كه همه مردم با ايمان موظف به انجام آن هستند. اما در عين حال، امام هرگز نمي‌تواند بدون عصمت، علم غيب و مانند آن الگو قرار گيرد؛ چرا كه اطمينان داشتن به درستي و راستي راه هدايت و سعادت، جز با عصمت و علم غيب حاصل نمي‌شود. امام از آن جهت كه معصوم از خطا و گناه بوده و از علم خاص الهي (علم غيب) بهره‌مند است، در راهنمايي‌اش شك و ترديدي پيدا نمي‌شود و سخن و رفتارش الگوي دين و دينداري خواهد بود؛ وگرنه لزوم پيروي بي‌چون و چرا از معصوم معني پيدا نمي‌كرد. ولي از بعد ديگر كه داراي شرايط مهم رهبري نظير، عصمت و انتخاب الهي است، هرگز همين شرايط در ديگران راه نمي‌يابد تا ميان امامان و ديگران مقايسه و مشابهتي پديد آيد.

4. آقاي كديور در بخش ديگر سخن خود آورده‌اند: من نديده‌ام كه امام حسين ‌]عليه‌السلام[ در كلماتشان بر عصمت، علم غيب و تخصيص امامت و نصب الهي آن، سخن آورده باشند! و مدعي هستند كه اين اركان معروف كلامي در باب امامت، از قرن سوم به بعد پديد آمده و در قرون اوليه نبوده است. واقعاً اين سخنان از كساني مثل ايشان كه خود با متون ديني آشنايي دارند خيلي عجيب است! گمان نمي‌رود كه جناب آقاي كديور از سر غفلت يا بي‌اطلاعي چنين سخناني را ابراز كرده باشند؛ وگرنه كسي كه كمترين دانشي در باب عقايد شيعه داشته باشد مي‌داند كه اين گونه اظهار نظر بي‌اساس است. كافي است به اين همه آيات و رواياتي كه در باب منزلت عظيم امامت آمده نگاهي بيافكنيم تا روشن گردد كه ريشه‌ي اعتقاد به عصمت، علم غيب، تعيين و تنصيص، پيش از آن كه در آراي متكلمان يافت شود در خود كتاب خدا و سنت معصومين عليهم‌السلام آمده است. يا آيه‌ي تطهير(29)، ولايت(30)، امامت(31) و مانند آن و روايات فراواني كه از ايمه اطهار عليهم‌السلام در تبيين ولايت و امامت بازگو شده و همگي محور سخن همه متكلمان شيعه بوده و هست؛(32) ديگر جاي ترديدي باقي نمي‌گذارد كه مفهوم عميق امامت در نگاه شيعه جز اركان چهارگانه يادشده (عصمت، علم غيب، تعيين تنصيص الهي و ابلاغ پيامبري) نيست. پس ديگر معني ندارد كسي بگويد: «عناصر چهارگانه در باب امامت، در قرون بعدي پيدا شده و در ابتدا نبوده است! از همه اين‌ها گذشته، گيريم كه امام حسين عليه‌السلام مجال طرح صريح امامت و شرايط اساسي آن را پيدا كرده باشد؛ مگر اين دليل مي‌شود كه «امامت» را بشري بدانيم؟ آيا ايمه ديگر به ويژه امام باقر و امام صادق تا امام عسگري و حتي امام عصر عليهم‌السلام سخنانشان در تبيين مقام رفيع امامت و شيون عظيم و الهي آن غير سخن امام حسين عليه‌السلام است؟! آيا اين همه روايات و شواهدي كه از مرز تواتر هم فراتر رفته است، كافي در توضيح مقام شامخ امامت و رهبري معصومانه نمي‌باشد؟ و آيا باز هم ترديد در مسايل اساسي امامت چشم به روي نور خورشيد بستن و حقايق را ناديده انگاشتن نيست؟!

5. ايشان در بخش ديگر از سخنان خود چنين به تحليل مي‌پردازد كه اسوه بودن امام، لازمه‌اش سنخيت با او است، پس حتماً بايد مثل ديگران باشند تا بتوانند الگو قرار گيرند و اين در صورتي است كه آنان را عدالت‌مدار، حق‌مدار و مهذب بدانيم. نه معصوم، عالم به غيب و منصوب الهي كه در اين صورت نمي‌شود آن‌ها را الگو قرار داد!
همانطوري كه پيش از اين هم آورده‌ايم (بند 3 پاسخ)، حيثيات شخصيت وجودي ايمه اطهار عليهم‌السلام مختلف است. آنان از آن رو كه هدايتگر مردم و حافظ دين و مبيّن شريعتند، بايد معصوم باشند و هم بايستي از علم و تأييد خاص الهي برخوردار شوند تا اطمينان و عقيده به درستي راه و روش آنان پيدا شود. از اين بُعد، يقيناً ديگران با آنان برابري و سنخيتي ندارند تا ايشان را الگو قرار داده و اسوه خود بدانند. ولي از ابعاد ديگر زندگي كه همچون ديگران به تكاليف الهي موظف و ملزم‌اند، قهراً براي مردم الگو و اسوه هستند. از اين رو، سلوك علمي و عملي آنان كه از راه تاريخ زندگي يا با زبان ادعيه، عقايد و اخلاق آنان به ما رسيده، گوياي درس آموزي فراوان اهالي دين، علم و ايمان از ايشان است. از سلمان، ابوذر، مقداد و عمار گرفته تا هزاران عالم، عادل، شهيد و مجاهدي كه در طي مدارج تعالي و تكامل انساني به شهره‌ي آفاق و انفس رسيده‌اند؛ همگي از سر سفره اسوه و اطاعت پذيري خاندان عصمت و طهارت عليهم‌السلام بوده است. بنابراين بين شاخص امامت و رهبري كه از مقوله لياقت و شايستگي فردي امام است، با عمل و رفتار امام كه از مقوله تكليف و انجام وظيفه است نبايد خلط و مغالطه كرد. الگوپذيري از امام مربوط به حيثيّت رفتار و زندگي ايماني امام است و رهبري و هدايت بخشي، مربوط به عصمت الهي و علم لدنّي و غيبي است. به هر حال به آقاي كديور توصيه مي‌كنيم به جاي خدشه و ترديد در مسايل اساسي و عميق كلامي پيرامون امامت و بيان اين كه «شاخص امامت در روز اول چيز ديگري بود و امروز چيز ديگري شده است»، به فهم درست مسايل ديني همت گمارند و از نظريه‌پردازي‌هاي عجولانه و ناصواب بپرهيزند كه اين كار به عقلانيت و رعايت تقواي علمي نزديك‌تر است.

6. جناب آقاي كديور در ادامه سخن، در بخش ديگري مدعي مي‌شود كه امام علي عليه‌السلام چون خود را عالم مي‌دانست، ديگران هم مي‌توانند مثل او باشند؛ منتها او به خاطر همنشيني با پيامبر بيشتر مي‌دانست. بحث در نفي و اثبات مراتب علم علي و آل علي نيست. بحث در اين است كه آيا علم غيب شرط امامت است يا نه.

پاسخ آن است كه:

اولاً: اينكه امام علي عليه‌السلام يك عالم عادي بود و شايد كمي بيشتر مي‌دانست و ديگران هم مي‌توانند مثل او باشند؛ اين ادعا را امثال ابوهريره‌ها هم كرده و مدعي شدند كه هزاران حديث از پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌وآله شنيده‌اند و در كتب معتبر نزد اهل سنت فراوان به آن‌ها استناد مي‌شود. صحيح بخاري و صحيح مسلم و... از نمونه‌هاي بارز در نقل احاديث امثال ابوهريره هستند.

ثانياً: اين سخن شما با كلام معروف رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله درباره امام علي عليه‌السلام كه «وي درِ شهر علم من است»(33) سازگار نيست. چرا كه اين سخن، نمايانگر بهره‌مندي از علوم وسيع و بي‌انتهايي است كه جز از براي اولياي معصوم امكان ندارد. همچنين سخن شما ناقض كلام معروف خود علي عليه‌السلام است كه فرمود: «هر چيزي را از من بپرسيد».(34)

ثالثاً: سخن در اين كه ديگران هم مي‌توانستند به‌سان امام علي عليه‌السلام عالم باشند، نيست. سخن در مقايسه بين علي و ديگران است كه كلامي بي‌ربط و بي‌مورد است. آيا مي‌شود ديگران را با علي عليه‌السلام ـ همانند نسبت سنجي ميان افراد عادي با يكديگر ـ دانست در حالي كه درباره علي عليه‌السلام آمده است كه پيامبر اكرم صلي‌الله‌عليه‌وآله فرمود: «وي با قرآن جدايي ندارد،(35) به منزله‌ي كعبه محور هدايت است،(36) مدار حق با او مي‌گردد.(37)». حب و دوستي با علي، نماد ايمان و دشمني با وي، نماينده نفاق است.(38) و در سخن مهم‌تري از آن حضرت آمده است: «يا علي! صلح با تو، صلح با من است و جنگ با تو جنگ با من است.»(39) از همين رو است كه مرحوم خواجه نصير(ره) در تجريد، برابر روايت ياد شده بر اثبات فسق و كفر كساني استدلال كرده كه سر مخالفت و ستيز با علي عليه‌السلام را داشته و دارند.(40)

رابعاً: اين كه با ترديد مي‌گوييد: معلوم نيست، علم غيب شرط امامت باشد؛ سخن باطلي است و با اصول مسلم مذهب شيعه در باب امامت هم‌خواني ندارد. امامتي كه شيعه از آن سخن مي‌گويد، رهبري سعادتمندانه زندگي مردم در همه عرصه‌ها است تا راه تكامل الهي و هدف خلقت انسان تحقق بايد. چنين تضميني از زندگي، جز با پيشوايي كساني كه افزون بر عصمت احاطه بر كل هستي داشته و آگاه به همه‌ي امور باشند، ميسور نمي‌شود. به همين دليل است كه امام صادق عليه‌السلام فرمود: «علوم اولين و آخرين در اختيار امام معصوم است و حكمت الهي، ايجاب مي‌كند كه امام به همه نيازهاي بندگان آگاه باشد.»(41)
حال با اين رويكرد از امامت، مي‌توان ديگران را با علي عليه‌السلام وآل او مقايسه كرد كه ندانسته‌هايشان در برابر دانايي‌هايشان مقايسه‌ي بي‌نهايت با ‌نهايت است؟!

7. شما كه در همين سخنراني ادعا مي‌كنيد از قرن اول تا چهارم، يك استحاله جدي در معالم مذهب پديد آمد و مقصود شما ـ طبق صريح كلامتان ـ از استحاله، طرح مسايل عصمت، علم غيب، تنصيص و تعيين الهي امامت است؛ بايد گفت كه اين سخن شما از ابعاد گوناگوني بي‌پايه و اساس است؛

اولاً: مسأله عصمت، ‌علم غيب و به طور كلي مباحث اساسي و جايگاه علمي و فرهنگي ديدگاه شيعه پيرامون امامت، همانگونه كه آورده‌ايم هم دلايل عقلي دارد(42) و هم دلايل فراوان نقلي كه از لسان رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله و ايمه اطهار عليهم‌السلام جاري شده و مورد استشهاد و استدلال شيعه است كه در اينجا به دليل اختصار اين مقاله نمي‌توان به آن پرداخت.

ثانياً: به فرض كه اين مباحث مربوط به قرون سوم و چهارم باشد؛ پرسش اين است كه مگر مباحث متكلمان در باب امامت و شروط آن افزون بر دلايل عقلي، چيزي به جز استناد به فرمايشات معصومان عليهم‌السلام مي‌باشد؟! براي مثال كتاب‌هاي بصاير الدرجات (نوشته قرن 3) المقنع في الامامه (قرن 5) اصول كافي، (قرن 5)، كشف المراد شرح تجريد (قرن 7)، الطرايف (قرن 7)، اثبات الهداه، (قرن 11)، ذخيره (قرن 4)، الغدير (قرن 14) و مانند آن‌ها همگي پر از روايات گوناگوني است كه از ايمه طاهرين عليهم‌السلام رسيده و به آن‌ها به عنوان مستندات مباحث كلامي از جمله مسأله امامت تكيه شده است. به هر روي گمان نمي‌رود كه جناب آقاي كديور از آشنايي با كتب كلامي شيعه بهره نداشته باشد! بنابراين تعجب ما از همين است كه ايشان چگونه چشمان خود را به روي حقايق مسلم بسته‌اند و به سخنان اين چنيني پرداخته‌‌اند كه نه وجاهت علمي و عقلي دارد و نه با اعتقادات شيعه هماهنگ است!

8. آقاي كديور، پيرو همين تلقي از امامت يعني جايگزيني عقل و علم بيشتر به جاي «عصمت» و «اعجاز»، «علم غيب»، «تعيين» و «تنصيص»، به دو تقسيم‌بندي از ادعيه مأثوره از ايمه اطهار عليهم‌السلام پرداخته و از آن‌ها دو نوع تشيع مي‌سازد: 1. تشيعي كه از دعاي كميل، ابوحمزه، صحيفه سجاديه و مانند آن به دست مي‌آيد؛ 2. تشيعي كه از دعاي توسل و دعاي فرج بر مي‌خيزد و به تأكيد وي تشيع اول بشري است و تشيع دوم فرابشري.

به اين سخن نيز اشكالات بسياري وارد است كه فقط به برخي پرداخته مي‌شود:

اول: همه ادعيه‌اي كه از اهلبيت رسيده، علاوه بر اسناد رجالي تقريباً متن و لحن آن‌ها نيز به صحت انتساب به آن ذوات مقدسه گواهي مي‌دهد و به گونه‌اي است كه غير از امام معصوم كه حجت الله و ولي الله اعظم است؛ نمي‌تواند چنين آداب عارفانه‌اي را در عمل و معارف بلندي را در زبان خويش القا كند. آيا اين علوم و معارف نابي كه در نهج البلاغه، صحيفه سجاديه، دعاي ابوحمزه و كميل بازگو شده، مي‌تواند از غير معصوم و آگاه به همه حقايق هستي ظهور يابد؟ آيا تاكنون كسي پيدا شده كه مثل امام علي يا امام سجاد عبادتي چون عبادت رسول خدا صلي‌الله‌عليه‌وآله را به جا آورد؟ و آيا كسي مي‌تواند ادعا كند چون اميرمومنان عليه‌السلام حقيقت توحيد را بشكافد و آيا تاكنون كسي پيدا شده كه مانند ايمه اطهار عليهم‌السلام مدعي فهم همه علوم و ظاهر و باطن قرآن كريم باشد؟ و بالاخره آيا كسي هست كه چون حسين بن علي عليهما‌السلام سخنان معصومانه و عارفانه بگويد! آيا دعاي عرفه آن بزرگوار جز از لسان غيبي تراوش مي‌كند؟ و سوالات بسياري كه در برابر اين تلقي صف مي‌كشند.

مطلب ديگر آن كه ايشان ادعيه‌اي كه در آن‌ها از توسل، شفاعت، تمجيد معنوي امامان و كارگشايي ايشان در زندگي مادي و معنوي، سخن به ميان آمده، به لحاظ آن‌كه فرابشري است و نوعي تقديس ايمه اطهار عليهم‌السلام را به دنبال دارد؛ از تشيع اصيل جدا مي‌كند! و حال آن كه اين هم سخني باطل و نادرست است زيرا اولاً توسل جويي يا شفاعت طلبي و مانند آن از اولياي معصوم و بندگان كامل و مقرّب الهي؛ نه تنها به شرك و غلو ربطي ندارد كه عين «توحيد» است چرا كه آن بزرگواران وسايط فيض الهي شمرده مي‌شوند و حكمت الهي در همه جهان هستي بر اسباب و مسببّات استوار است مثلاً ابر و باد و مه و خورشيد، همه در گردش‌اند تا شرايط زندگي فراهم آيد. آيا بهره‌جويي همه خلايق از جمله انسان از اين اسباب، با توحيدگرايي نمي‌خواند؟ و آيا فرشتگاني كه ـ به صراحت قرآن كريم ـ اموري مانند حيات و ممات را بر عهده دارند، با خداخواهي و يگانه‌پرستي هماهنگي ندارد؟ اگر شرك باشد پس چگونه در كتاب الهي پذيرفته شده است؟(43) ثانياً شرك و يا غلوّ درباره‌ي نقش اولياي الهي آنگاه پيش مي‌آيد كه شفاعت و توسل به آنان را اموري عرضي و استقلالي ـ در برابر توحيد ـ بدانيم يعني؛ همانگونه كه خداوند مؤثر بالذات و بالاصاله است؛ نقش ولي معصوم هم چنين باشد.(44) ولي چنان چه ايشان را تاثيرگذار باذن الهي بشناسيم (در طول اراده خدا ارزيابي كنيم) به يقين، شرك نيست چرا كه در اين فرض، فعل آنان در حقيقت فعل خداست. تمام معجزات و تصرفات تكويني كه از انبيا و اوليا عليهم‌السلام سرزده است از همين قبيل است يعني خداوند متعال به اذن و امر خويش چنين قدرتي را به آنان بخشيده تا در راستاي رهنمود بشري به سوي حق و هدايت، به كار آيد نظير داستان خلق و احياء و ابراء حضرت عيسي عليه‌السلام كه در قرآن كريم بازگو شده است.(45) بنابراين همة‌ادعيه و زيارات مأثوره از اهل‌بيت عصمت عليهم‌السلام چه از مقوله توسل و شفاعت باشد و چه از مضامين ديگر ـ همگي در جاي خود صحيح و منطقي است و ايراد تنافي آن‌ها با توحيد و توكل كه ناشي از افكار جاهلي وهابيت است بيهوده و باطل است.

دوم: همان ايمه‌اي كه ما را از راه ادعيه به خود و راهشان آشنا كرده‌اند، با زبان زيارات گوناگون از جمله جامعه كبيره، آل ياسين، امين الله و مانند آن نيز به هويت و حقيقت امامت آشنا كرده‌اند. حال مگر مي‌شود امامت اهل‌بيت را در بخشي از اقوال و آدابشان پذيرفت و در بخشي ديگر كنار نهاد. بنابراين تفكيك جناب كديور، جز يك انديشه‌ي سست و بي‌مدرك نيست. اگر استحاله‌اي وجود دارد، در افكار و عقايد امثال جناب كديور رخ داده، نه در حقايق مسلم مذهب كه تشكيك در آن‌ها به‌سان تشكيك در بديهيات رياضي، فلسفه و منطق است.
سخن در باب امامت و توضيح مباني آن را به فرصت ديگر موكول مي‌كنيم و به همين مقدار در جهت روشنگري مردم دوستدار مكتب نوراني امامت بسنده مي‌كنيم. در پايان و به منظور تصوير اجمالي از مفهوم عميق امامت در فرهنگ شيعه، به سخني كه از وجود مبارك امام هشتم عليه‌السلام در پايان كتاب امالي مرحوم صدوق آمده نظر مي‌افكنيم:

آن حضرت در اين فرمايش جامع خود از معيارهايي كه براي امام برشمردند، چنين مي‌فرمايند:

1. با امامت، دين، تمام و كامل مي‌شود؛(46)
2. امامت، فراتر از عقول و آراي مردم است؛
3. امامت، مقامي است كه پس از نبوت به ابراهيم خليل داده شده؛(47)
4. امامت، جز از معصوم ساخته نيست؛(48)
5. امامت، امري الهي و انتخاب آسماني است؛(49)
6. امام، امين خدا و حجت الهي بر بندگان اوست؛
7. امام، از هر گناهي پاك و از هر عيبي مبرّاست؛(50)
8. امام، نمونه و يگانه‌ايست كه همتايي در روزگار ندارد؛
9. حلال و حرام خدا به دست امام است؛
10. امام، زمام دين، نظام مسلمين، صلاح دنيا و عزت مومنان است؛ 

پي‌نوشت ها:
1. ر.ك: كشف المراد، مبحث پنجم (امامت).
2. ر.ك: اصول كافي، ج 1، كتاب الحجة.
3. ر.ك: بصاير الدرجات، ص 61؛ اصول كافي، ج 1، ص 149 ـ 148.
4. طبق آيه 97 از سوره‌ي نحل كه حيات طيبه را مرهون بندگي تمام عيار خداوندي (ايمان توأم با عمل صالح) مي‌داند.
5. ر.ك: الميزان، ج 1، ص 272؛ امامت و رهبري، مرتضي مطهري، ص 50 ـ 63.
6. بصاير الدرجات، ص 488، احاديث 1 ـ 8؛ اكمال الدين، صدوق، ص 201 ـ 202، اصول كافي، ج 1، ص 137، ح 12.
7. تكيه كلام خود ايشان در ابتداي همين سخنراني.
8. روزنامه شرق، ص 18، ستون 2.
9. همان.
10. همان، ستون 3.
11. همان.
12. همان، ستون 3.
13. همان.
14. همان.
15. همان، ستون 4.
16. همان.
17. روزنامه شرق، ش 714، ص 18، دوشنبه 15 اسفند 84.
18. همان، ستون 4.
19. همان.
20. ر.ك: الطرايف، ص 20، به نقل از منابع متعدد اهل سنت؛ كشف المراد، ص 367.
21. الطرايف، ص 51؛ كشف المراد، ص 369.
22. كشف المراد، ص 369؛ مجموعه‌ي كتاب عظيم الغدير، علامه اميني(ره).
23. آيه‌ي 33: «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيراً».
24. آيات 3 و 67 سوره‌ي مايده نيز مربوط به جريان غدير است.
25. «قالت رسلهم ان نحن الا بشر مثلكم و لكن الله يمن علي من يشاء من عباده؛ «پيامبرانشان گفتند: ما بشري مثل شما هستيم ولي خداوند بر هر كس از بندگانش بخواهد منّت مي‌نهد.» سوره ابراهيم، آيه 11، (كنايه از وحي و نبوت است).
26. يونس آيه‌ي 35. آيا كسي كه هدايت به حق مي‌كند، براي پيروي شايسته‌تر است يا آن كس كه خود هدايت نمي‌شود مگر هدايتش كنند.
27. نهج البلاغه، خطبه 2، بند 12. لايقاس بآل محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ من هذه الامَّةِ احد و لايسوي بهم من جرت نعمتهم عليه ابداً، هم اساس الدين و عماد اليقين.
28. همان. خطبه 189 بند 5 و خطبه 93 بند 2. سلوني قبل ان تفقدوني
29. احزاب، آيه‌ي 33.
30. مايده، آيه‌ي 55؛ نساء، آيه‌ي 59.
31. بقره، آيه 124.
32. ر.ك: اكمال الدين، صدوق؛ الطرايف، سيد بن طاوس؛ اثبات الهداه، شيخ حر عاملي؛ بصاير الدرجات، ابن صفار قمي؛ الغدير علامه اميني و....
33. بحار، ج 40 / 210 باب 94 ح 4.
34. نهج البلاغه، خطبه 189، بند 5، 93 بند 2 الطرايف، ص 73 ـ 74 به نقل از منابع اهل سنّت؛ بحار، ج 40، ص 189.
35. الطرايف، ص 103، ح 152، بحار، ج 38، ص 120، ح 66.
36. بحار، ج 40، ص 78، باب 91، ح 113، فضايل الخمسه، ج 1، ص 176 به نقل از منابع اهل سنت.
37. الطرايف، ص 102، ح 47، بحار، ج 38، ص 37، ح 13.
38. الطرايف، صص 69، ح 78، بحار، ج 39، ص 252 باب 87، ح 20.
39. الطرايف، ص 77، ح 102، ينابيع المودة، ص 311، فضايل الخمسة، ج 1، ص 252 به نقل از منابع اهل سنت.
40. كشف المراد، في تجريد الاعتقاد، ص 298: «محاربو علي ـ عليه السلام ـ كفرة و مخالفوه فسقة.»
41. بصاير الدرجات، ص 122، احاديث 1 ـ 4، 128 احاديث 1 ـ 6، اصول كافي، ج 1، صص 203 ـ 205.
42. به همين دليل است كه «امامت» جزء اصول دين و مذهب شمرده شده و متكلمان براي اثبات آن نظير مباحث توحيد و نبوّت به دلايل عقلي تكيه مي‌كنند.
43. به عنوان نمونه ر.ك: به آيات 2، 28، 32 از سوره‌ي نحل.
44. چنان كه مشركان چنين عقيده‌اي درباره ارباب متضرقون خود قايل بوده‌اند. به عنوان نمونه ر.ك: سوره‌ي يونس، آيات 35 و 34، سوره‌ي رعد آيات 33 و 16.
45. آل عمران، آيه‌ي 49؛ مايده آيه‌ي 110.
46. اشاره به آيه 3 سوره مايده: «اليوم اكملت لكم دينكم».
47. اشاره به آيه 124 سوره بقره «اني جاعلك للناس اماماً».
48. اشاره به ذيل آيه 124 سوره بقره «لاينال عهدي الظالمين».
49. اشاره به آيه 73 سوره انبياء «وجعلناهم ايمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات».
50. اشاره به آيه‌ي تطهير، از سوره‌ي احزاب، آيه‌ي 33.

تراث