گفتگو با «محمّد رضا عرب»

همشهري ويژه نامه6و7 يكشنبه10 مردادماه1392 شماره93ص12-13

مصاحبه كننده: اين درست كه يكي از برنامه هاي پربيننده تلويزيون به عنوان ميهمان حضور پيدا كرديد ولي براي آشنايي بيشتر مخاطبان و مردم ايران با شما لطفا خودتان را معرفي كنيد و مرحله به مرحله اتفاق هايي كه در زندگي تان افتاده را براي ما هم بگوييد.

محمّدرضا عرب: من محمد رضا حاج موسي عرب هستم كه براي راحت تر بودن محمد رضا عرب صدايم مي كنند. تا 14 سالگي در ايران زندگي مي كردم و بعد از آن همراه با خانواده ام به آمريكا رفتم. سبك زندگي من در آمريكا از زمان ورود به اين كشور تا زماني كه اتفاق خاصّي در زندگي ام افتاد شبيه آدم هايي بود كه در كشورهاي غربي زندگي مي كردند حتي بعضي وقت ها در بسياري از مسايل افراط و تفريط هم مي كردم. بالاخره آن فرهنگ برايم نو بود و جذابيت زيادي داشت. در واقع دوست داشتم سبك زندگي ام همان گونه باشد و تمام تلاشم را مي كردم كه در هيچ زمينه اي از آدم هاي دور و برم كم نياورم! يعني شب هاي تعطيل مثل همه آنها به كلوپ هاي شبانه كنسرت ها و... مي رفتم و تمام رفتارهايي كه يك شهروند غربي انجام مي داد رعايت مي كردم. اين شيوه زندگي من تا آن سالي كه برحسب يك اتفاق با قرآن آشنا شدم.

مصاحبه كننده: اين آشنايي در چند سالگي بود

محمدرضا عرب: در 26 سالگي آن زمان تقريبا زندگي ام روي روال افتاده بود و وضعيت اقتصادي هم بسيار خوب شده بود. شركتي تأسيس كرده بودم كه به واسطه فعاليت هايش شرايط مالي خوبي برايم مهيّا بود. بنابراين احساس مي كردم تمام لذت هاي دنيا در دستان من است و مدام دنبال تجربه لذت هاي جديد و جذاب تر بودم. ديگر لاس وگاس كنسرت و... برايم تفريح هاي پيش پا افتاده اي محسوب مي شدند. و در پي كشف دنيايي تازه بودم. هر سال در آمريكاي جنوبي جشن هاي بزرگ و باشكوهي برپا مي شود كه از جمله جشن هاي ريشه دار قديمي آن منطقه از جهان است و ريشه در سال هايي دارد كه برده داري مرسوم بوده سالهاهايي كه برده ها حقّ حمل اسلحه و اجتماع با يكديگر را نداشتند اما آنها هر سال گردهمايي براي خودشان برپا مي كردند كه بعدها كارناوال نام گرفت و به وسيله اين اتفاق توانستند اطلاعات لازم را بين يكديگر رد و بدل كنند و به وسيله ورزش رزمي كه بعدها آموختند توانستند خودشان را از آن شرايط سخت نجات بدهند. پايان تابستان هر سال تركيبي از حركات ورزش رزمي آن برده ها به همراه لباس هاي سنتي و حركات موزونشان مراسم كارناوال را به وجود مي آورد كه توريست هاي زيادي را به كشور برزيل مي كشاند. آن زمان من هم دوست داشتم در اين جشن ملي برزيل حضور پيدا كنم تا به باور خودم بيشتر از دنيا لذت ببرم از زماني كه آماده سفر شدم و تصميم گرفتم از خانه خارج شوم خواهرم (فريبا) از من پرسيد: «محمد كجا مي خواهي بروي» گفتم: «برزيل». گفت: «برزيل كه خيلي دوره»! گفتم: مي دونم. گفت: «صبر كن صبر كن الان مي آيم»! خواهرم به داخل خانه برگشت تا به رسم ايراني ها و مسلمانان كتاب قرآن را بياورد تا من از زير آن رد شوم و خداوند من را از خطرها دور نگه دارد. به اصرار قرآن را از خواهرم گرفتم و ديدم ترجمه فارسي دارد و از آنجا كه تا 14 سالگي در ايران زندگي كردم بودم مي توانستم زبان فارسي را بخوانم. بنابراين تصميم گرفتم آن را با خودم به سفر ببرم تا بفهمم داخل آن چه نوشته شده است.

مصاحبه كننده: يعني تا آن هيچ آشنايي با قرآن نداشتيد

محمّدرضا عرب: هيچ شناختي از قرآن نداشتم.

مصاحبه كننده: حتي خانواده تان هم قرآن را نمي شناختند

محمّدرضا عرب: آنها هم مثل من

مصاحبه كننده: پس قرآن در خانه شما بيشتر تزييني بود تا كاربردي!

محمّدرضا عرب: بله مثل خيلي از خانه ها كه قرآن روي طاقچه هايشان در حال خاك خوردن است. ما هم قرآن داشتيم ولي توجهي به آن نمي كرديم. يكي از دلايلي كه تصميم گرفتم در سفرم آن را با خودم ببرم اين بود كه آن را بخوانم و نكاتي از آن نصيبم شود كه بتوانم خواهرم را مجاب كنم اين كتاب در جهان امروز كه پيشرفت تكنولوژي در آن به شدت اتفاق افتاده نمي تواند تأثير گذار باشد. جالب اينكه وقتي شروع به خواندن قرآن كردم تأثيري كه رويم گذاشت دقيقاً برعكس چيزي بود كه در مغزم رژه مي رفت به اين صورت كه وقتي يكي از هتل هاي شهر ريودوژانيرو رسيدم مي خواستم چند ساعتي استراحت كنم تا بتوانم در ميهماني شبانه آنجا شركت كنم قبل از اينكه بخوابم قرآن را باز كردم و از همان سوره حمد و بقره شروع به خواندن كردم چند دقيقه كه از خواندن قرآن گذشت آن را بستم. چراغ اتاقم را خاموش كردم و هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه به خودم گفتم: «محمد تو الان چي خواندي» اين كتاب داشت چه چيزهايي به تو مي گفت اين تفكّر آنقدر بي خوابم كرد كه از جايم بلند شدم و دوباره قرآن را باز كردم و حدود 14 بار همان مطالب را از اول خواندم. هر بار به آن نقطه اي كه جلوتر خواهم گفت مي رسيدم برمي گشتم همه آن متن ها را از اول مي خواندم. آنچه در قرآن من را بسيار جذب خود مي كرد سطري بود كه در آن وجود دارد. خداوند در آيه 24-23 سوره بقره مي رمايد «اگر شما را در كتاب قرآن شكي است كه نوشته دست بشر است يا فرستاده خدا نيست پس مانند آن سوره اي بياوريد» و خداوند به همه بندگانش به يك اندازه اين اجازه را داده است و مي فرمايد تا روز قيامت هم فرصت داريد اين كار را انجام دهيد. اگر توان انجام اين كار را داشتيد ايمان بياوريد كه قران كتاب خداوند خالق شماست و نوشته دست بشر نيست. پس مطيع او باشيد و بترسيد از آتشي كه هيزمش استخوان ها و پوست مردم لجوج است آدم هايي كه حق را مي بينند و مي فهمند اما لجاجت مي كنند و نمي پذيرند. همه اين مطالب تأثير زيادي روي من گذاشت و قرآن را در نظر من به مانند پهلواني كرد كه رجز خواني مي كند. كتابي كه ديدم منطقش آنقدر قوي است كه نمي توان هيچ خرده اي به آن گرفت و خودم را در شرايطي قرار دادم كه گفتم «با منطق من درست است پس بايد در مقابل منطق قرآن دليل برهاني بياورم كه ثابت شود من درست رفتار مي كنم. يك مثال قديمي است كه مي گويد در خانه اگر كس است يك حرف بس است. عين اين مثال در زندگي من هم اتفاق افتاد. يعني زماني كه به لس آنجلس برگشتم و تحقيق كردم ديدم هيچ كس نتوانسته است كتابي شبيه قرآن بنويسد. در افكارم به اين آرامش رسيدم كه حرف اين كتاب درست است و مجاب شدم اين كتاب نوشته دست بشر نيست و معجزه اي است از سوي خالق هستي. بعدها با مجعزات ديگر قرآن آشنا شدم. ولي آن معجزه براي آن كه ايمان بياورم و قرآن را جدي تر پيگيري و بررسي كنم كفايت مي كرد. از آن زمان به بعد ديگر نتوانستم خودم را قانع كنم كه نسبت به قرآن بي توجه باشم.

مصاحبه كننده: بعد از آشنايي شما با قرآن ماجراي سفر به برزيل چه شد

محمّدرضا عرب: خيلي جالب بود. بعد از آشنايي با قرآن ديگر وارد آن كارناوال نشدم و رفتم زمان خودم را در جنگل هاي آمازون گذراندم. در واقع خودم به شهر سالوادور و منطقه بلم رساندم و از آنجا وارد جنگل هاي آمازون شدم و تمام روزم را صرف خواندن قرآن مي كردم و مدام اشك مي ريختم و مي گفتم: خدايا چرا اينقدر دير من را با اين معجزه ات آشنا كردي. بي شك مقصّر اصلي همه اين اتفاق خودم بودم كه تا پيش از آن كوتاهي كرده بودم و بعد از آن ديگر جهان را به گونه اي ديگر مي ديدم. ديگر تنها خودم را نمي ديدم بلكه جهاني را مي ديدم كه يك خالق خواسته است من در اين عالم باشم خالقي كه من را رها نكرده و براي من برنامه دارد و حتي براي راهنمايي من معجزات فراواني نازل كرده است. بعدها كه زمان بيشتري براي مطالعه قرآن و ديگر كتاب هاي ديني گذاشتم ديدم خداوند چه برنامه ريزي دقيقي براي مخلوقاتش كرده است خداوند حتي براي راهنمايي بندگانش پيامبر اكرم (ص) و اهل بيت (ع) را مامور كرده و در آيه 22 سوره احزاب فرموده است: همانا اين خانواده كه از معلمان قرآن هستند از هر عيب و بدي دور كرديم. ضمن اينكه خداوند در قرآن به صراحت مي فرمايد: «ببينيد آيا در قرآن اشتباهي پيدا مي كنيد» اين يكي از بزرگترين معجزات خداوند است كتابي نازل كرده كه به هيچ شكل ممكن نمي توان هيچ ايرادي در آن پيدا كرد در حالي كه تمام كتاب هاي حاصل دست بشر بعد از انتشار با صدها اشتباه همراه هستند. همه اينها از زماني آغاز شد كه من كتاب قرآن را برداشتم و ترجمه هايش را خواندم و از آن به بعد در زندگي ام توجهي ويژه به آن كردم و اول به اين نيت كه ببينم در آن چه گفته شده تا شايد بتوانم خواهرم را هدايت كنم! اما وقتي به مطالب آن پي بردم متوجه شدم داستان چيز ديگري است.

يكي ديگر از بزرگترين معجزات كتاب خداوند اين است كه قرآن با شما به صورت تك نفره گفت و گو مي كند هر كس قرآن را برمي دارد و مي خواند انگار اين كتاب براي آن شخص نوشته شده است. تفاوتي نمي كند شما پادشاه باشي يا يك گداي خياباني بي سواد در هر صورت وقتي اين كتاب را مي خواني انگار اختصاصي براي تو نازل شده است. اين معجزات يكي پس از ديگري به من نشان داده شد تا تصميم گرفتم سبك زندگي ام را عوض كنم. خلاصه بعد از همه اين اتفاق ها حدود 18-17 بار قرآن را از ابتدا تا انتها خواندم. وقتي به شهر محل سكونتم در آمريكا برگشتم با خودم گفتم بايد وضعيت زندگي ام را تغيير دهم. بنابراين از خودم شروع كردم و از آنجا كه به موسيقي علاقه زيادي داشتم آلات موسيقي زيادي در خانه ي به اصطلاح مجردي خودم كه پاتوق دوستان و آشنايان براي دورهمي هاي و مهماني هاي شبانه بود داشتم كه همه شان را دور ريختم تمام نوشيدني هاي الكلي درون خانه را در دستشويي ريختم و وقتي پي بردم بخش عمده زماني كه در مسافرت سپري كردم در ماه رمضان اتفاق افتاده شروع كردم روزه هايم را گرفتن و در كنار آن نماز خواندن را هم شروع كردم.

مصاحبه كننده: از چه طريقي با آداب روزه داري و نماز خواندن آشنا شدي

محمّدرضا عرب: پدرم نماز خواندن را در كودكي به من آموخته بود. آن زمان كه در حال قطع رابطه با دوستانم بودم آنها بارها من را به كنسرت هاي مختلف دعوت كردند و در پي اصرار بي حدشان حضور در يكي دوتاي شان را پذيرفتم. يادم هست در كنسرت يكي از خوانندگان لس آنجلسي بودم كه خواننده ناگهان از كلمه «ماشاءالله» استفاده كرد و من ناگهان يادم افتاد نماز عشايم در حال قضا شدن است. خودم را از ميان آدم هاي حاضر در كنسرت به سرعت به پاركينگ محل برگزاري كنسرت شهر هاليود رساندم و در ميان دو خودرو مكان مناسبي براي خواندن نمازم پيدا كردم. زماني كه نمازم به پايان رسيد و دوباره وارد آن جمع شدم تضادّ ميان فضايي كه بين من و خالقم برقرار شده بود را با فضاي آن كنسرت و آدم هاي حاضر در آن احساس كردم فهميدم چه دنياي متفاوتي ميان دو اتفاق وجود دارد. آنجا بود كه پي به اين تضاد بردم و بايد انتخاب مي كردم كه با اين يا آن چرا كه نمي توان هر دويشان را با هم داشت. در واقع بايد نماز و خداوند را انتخاب مي كردم با آن فضا و هر كاري كه دلم مي خواست انجام بدهم را مي پذيرفتم. نماز مرتب به من تلنگر مي زد كه اين راه صحيح زندگي نيست و بايد همان را را ادامه مي دادم.

بعد از چند سال شروع كردم در شهر لس آنجلس به دنبال پيدا كردن مسلمانان ديگر و ببينم آيا آدم هايي هستند كه مسلمان و مومن باشند يا نه خيلي دوست داشتم ميزان آشنايي ام با اسلام را بيشتر كنم چرا كه تا آن زمان تنها كتاب قرآن و چند نوار سخنراني از دكتر شريعتي و.. كه از ايران برايم فرستاده بودند را در دسترس داشتم. در يكي از شهرهاي معروف لس آنجلس كه ايراني هاي بسيار به آنجا مي روند مجلسي براي امام حسين عليه السلام برپا بود كه من هم در آن حضور پيدا كردم. آنجا علي آقا نامي جلسه امام حسين عليه السلام را تشكيل مي داد. در همان جلسه ها بود كه با يك خانواده ايراني كه بعدها خانواده همسرم شدند آشنا شدم و اين وصلت اتفاق افتاد. بعد از آشنايي با يكديگر به ايران سفر و مراسم ازدواج مان را در تهران برگزار كرديم. سپس به آمريكا برگشتيم و زندگي مان را ادامه داديم. همسرم واقعا خانم خاصي هستند و در زندگي ايشان هم اتفاق هاي جالبي افتاده است. به عنوان مثال ايشان در سن 13 سالگي با وجودي كه مادرشان مخالف اين اتفاق بوده اند تصميم گرفته است حجاب داشته باشد. ايشان هميشه به من مي گويند همان تصميم بسيار به پيشرفت و حفظ شان در جامعه آمريكا كمك كرده است. چون در محيط مدرسه و دبيرستان هاي آنجا همه نوع مواد مخدر و مشروبات الكلي وجود دارد دخترها و پسرها در مدرسه تشويق مي شوند با يكديگر دوست شوند و رابطه برقرار كنند. و بي حيايي در آنجا به اوج خود رسيده است. همسرم مي گويد همان حفظ حجاب من را از تمام اين محيط ها حفظ و جدا كرد و ديگر هيچ كس من را به آن محيط ها دعوت نمي كرد و زمينه مسايل و خطرها حفظ شدم.

مصاحبه كننده: آشنايي شما با اهل بيت چگونه اتفاق افتاد

محمّدرضا عرب: حدود يك سال بعد از ازدواج با اهل بيت آشنا شدم. قبل از آن در مجالس مختلف مذهبي بود. ولي چون سال ها از آن مي گذشت اطرافيان و اقوامم پرس و جو كردم تا به صورت كامل آن را ياد گرفتم. قواعد روزه داري را هم نمي دانستم كه مثلا از چه زماني شروع مي شود و چه زماني تمام مي شود. تنها مي دانستم بعد از طلوع خورشيد تا غروب آن ديگر نبايد هيچ چيز بخورم يا بنوشم. تا يكي دو سال اطلاعات دقيقي نداشتم ولي بعدها برگشتم قضاي آن سال هايي را كه به دليل نداشتن اطلاعات و ناآشنايي با دين اسلام روزه نگرفته بودم را ادا كردم. نمازهايش را خواندم و كفاره هايش را هم دادم. مرحله بعدي كارم عوض كردن دوستانم و محل هايي بود كه رفت و آمد مي كردم. نماز نقش مهمي در زندگي من ايفا كرد. بعضي وقت ها مي شنوم مي گويند فرهنگ غربي درصورتي كه بهتر است به جاي اين واژه از فرهنگ غلط استفاده كنيم. چون وقتي كه مي گوييم فرهنگ غربي آدم احساس مي كند چقدر از اين فرهنگ دور است. در حالي كه بيشتر خانواده هاي خودمان با اين فرهنگ غلط يا غربي زندگي مي كنند و بسياري از ارزش ها در حال رنگ باختن است. بنابراين بهتراست به جاي فرهنگ غربي بگوييم فرهنگ غلط. خيلي وقت ها به دوستانم مي گويم زمانيكه به آمريكا يا كشورهاي اروپايي مي رويد بسياري لغات هست كه وجود ندارد. مثلا اگر با همسرم در حال رفتن باشم و بخواهم بگويم اين خانم همسر من است هيچ لغتي براي اداي منظور من وجود ندارد. يا اگر بخواهم بگويم «خانم يا آقا حيا داشته باش» ترجمه لغت آن در زبان انگليسي وجود ندارد يا شايد بتوانم در زبان انگليسي به يك نفر بگويم «مرد باش» ترجمه اي براي آن وجود ندارد. در حالي كه مردانگي يا معرفت خيلي متفاوت است. يا من چگونه به يك آمريكايي مي توانم بگويم «غيرت داشته باش» مي خواهم بگويم كه در فرهنگ درست يكسري لغات وجود دارد كه شايد رنگ ببازند و معني خود را از دست بدهند در حالي كه در يك فرهنگ فقط معني لغت به لغتي براي اين كلمات وجود ندارد. پس بياييم فرهنگ را به دو فرهنگ درست و غلط تقسيم كنيم و اجازه ندهيم اين واژه ها رنگ ببازد. انسان فطرتا ناموس خود را مي شناسد و ميان ناموس خود و ديگران فرق مي گذارد. مثلا در كشورهاي غربي اگر كودكي در حال راه رفتن با مادرش باشد و فردي غير از پدر خودش دست مادرش را بگيرد به سرعت گريه مي كند و احساس غريبي مي كند. فطرت انسان و كودك است كه حيا و ناموس عفاف و غيرت را تشخيص مي دهد ولي وقتي بزرگ مي شود آن ارزش ها رنگ مي بازند و ديگر خيلي چيزها برايش مهم نيست. ريشه اين اتفاق در جامعه است كه تنها براي كشورهاي غربي نيست و در كشور خودمان هم ديده مي شود.

مصاحبه كننده: ازدواج شما در ايران اتفاق افتاد يا خارج

محمّدرضا عرب: دو سال بعد از اينكه به اسلام گرايش پيدا كردم نماز نقشي تعيين كننده در روند زندگي من داشت اجازه بدهيد يك خاطره برايتان تعريف كنم. در مجالس امام حسين حضور پيدا مي كردم ولي بيشتر آشنايي من با اين خاندان مطهّر به واسطه مطالعه قرآن و آيات مباركش اتفاق افتاد. آياتي را كه اشاره به اهل بيت داشت مي خواندم و همين باعث مي شد بيشتر درباره اين خاندان تحقيق كنم. حين اين تحقيق ها با قله اي عظيم به نام امام حسين آشنا شدم كه ميان اهل بيت مي درخشيد. در اتفاق كربلا و ايستادگي ايشان درسهاي بزرگي وجود داشت كه من را با امام بزرگ و بامنزلتي آشنا كرد. ايشان 1400 سال پيش فرهنگ عاشورايي را پايه ريزي كردند. در فرهنگ مسيحيت جمله اي وجود دارد كه مي گويد: «اگر كسي به يك سمت صورت شما سيلي زد سمت ديگر را هم بياوريد تا سيلي ديگري به شما بزند». اسم اين فرهنگ پذيرفتن ظلم است! يعني به شما مي آموزند به جاي اينكه در برابر ظلم ديگران قد علم كنيد بايد آن را بپذيريد و ببخشيد. متأسفانه اين فرهنگ را در بسياري از نقاط زمين جا انداخته بودند. اما امام حسين مي آيد در مقابل اين فرهنگ فرهنگ آزاديخواهي را پايه ريزي مي كند كه بعدها انسانهاي بزرگي همچون گاندي از اين فرهنگ بهره مي برند. امروز هم انسان هاي روي زمين در حال بهره بردن از اين فرهنگ با ارزش هستند و مي گويند ما مي توانيم در برابر ظلم ايستادگي كنيم. اين ايستادگي را چه كسي به ما ياد داده است هيچ كس بيشتر از امام حسين اين مسيله را براي ما شفاف نكرده است. وقتي در مورد ايشان تحقيق كردم دوست داشتم ديگران را هم از اين چشمه زلال بهره مند كنم. بنابراين لوح فشرده به نام «تمنايي براي بيداري» تهيه كردم و پشت جلد اين متن را نوشتم «محمد عرب مسلمان زاده اي كه در سن 24 سالگي در حالي كه در كشور آمريكا زندگي مي كرد اسلام را دوباره بازيافت. قلب ايشان بسيار تحت تاثير حركتي قرار گرفت كه امام حسين در كربلا انجام داد. چرا كه آن حركت تا امروز باعث نجات اسلام و هدايت سخنان حضرت محمد (ص) درباره اسلام شده است. تهيه كردن سي دي به اين دليل است كه بتواند جوانان را بيشتر با اهل بيت آشنا كند و آن خانواده كساني نيستند جز حضرت محمد(ص) دامادشان حضرت علي (ع) و دخترشان حضرت فاطمه (س) و نوه هايشان امام حسن و امام حسين (ع). پايين جلد لوح فشرده هم اين جمله را نوشته ام كه «انسان به شناخت نمي رسد مگر آنكه حقيقت را دنبال كند. معتقدم ما انسان ها نبايد نسبت به اتفاق هاي تاريخ بي تفاوت باشيم. امام حسين همه آن مشكلات را به جان نخريد كه ما امروز بي تفاوت از كنار همه چيز به سادگي رد شويم. بنابراين بياييم فرهنگ عاشورا آشنا شويم و از آن در زندگي خانواده خودمان بهره ببريم».

مصاحبه كننده: الان به همراه همسرتان در ايران زندگي مي كنيد

محمدرضا عرب: بله اكثر اوقات ايران هستيم ولي مدام در حال رفت و آمديم مثلا دو ماه پيش امريكا بوديم چون پدرم كمي كسالت داشتند.

مصاحبه كننده: بعد از اينكه نگاهي جدي تر به دين اسلام و قرآن پيدا كرديد اتفاق افتاده به محل دوستان قديمي تان برويد و بخواهيد آنها را هم با اين دنياي تازه آشنا كنيد

محمدرضا عرب: به نكته خيلي خوبي اشاره كرديد همانطور كه گفتم زماني كه به اسلام گرايش پيدا كردم 26-25 سالم بود يعني در سن و سالي كه براي هر جواني اوج لذت ها به حساب مي آيد. من در لاس وگاس پسر عموهايي دارم كه هر وقت كنسرت يا كلوپ شبانه مي رفتيم با هم بوديم. زماني كه آنها متوجه شدند من به دين اسلام گرايش پيدا كرده و به نوعي از آن جمع جدا شدم. بسيار تعجب كردند. خاطرم هست يكبار كه در يك مهماني خانوادگي دوباره دور هم جمع شده بوديم به آنها گفتم «بچه ها واقعا در جمع ما كداميك فاسدترين بود» همه آنها بدون استثنا به من اشاره كردند و گفتند: «تو»! به آنها گفتم: «خداوند فاسدترين شما را هدايت كرد كه حجّتي باشد براي شما تا روز قيامت هيچ دليل و برهاني نداشته باشيد كه ما نمي دانستيم چون خدا ما را هدايت كرد پس حواستان باشد اگر روز قيامت از شما جواب خواستند يك وقت نگوييد نمي دانستيم چون شما مي دانيد محمدي كه بين شما بود راهش را عوض كرده». دو سه ماه پيش كه به آمريكا سفر كردم خوشحال شدم كه پسر عموهايم ديدگاه شان نسبت به اين مسيله تغيير كرده و فكرشان در حال عوض شدن است به عنوان مثال يكي از پسرعموهايم كه مهدي نام دارد پيشم آمد و گفت «محمد! ديگر خيلي خانواده دوست شده ام و زمان زيادي از روزم را كنار خانواده ام مي گذرانم وديگر مثل آن زمانها نيستم». اين اتفاق ارزش زيادي براي من داشت. درست است كه اين اتفاق خيلي دير در زندگي مهدي رخ داد ولي شايد خداوند عمدا من را كه تجربه هاي مشترك زيادي با آنها داشتم جلويشان قرار داد تا نشان دهد هر انساني قابليت هدايت شدن دارد و امروز بسيار خوشحالم كه مي بينم مهدي سبك زندگي اش را تغيير داده است. چند شب پيش در يكي از جلساتي كه در همين نمايشگاه بين المللي قرآن برگزار شد به حاضران گفتم براي هدايت آدم ها باحوصله باشيد و نااميد نشويد. شايد اگر من در سن 25-24 سالگي مي ديديد مي گفتيد امكان ندارد اين آدم هدايت شود و احتمالاً خيلي زود هم نااميد مي شديد و مي گفتيد اين آدم دارد چه بلايي سر خودش مي آورد. در آن جلسه گفتم آن كسي كه بايد بين ما نااميد شود «شيطان» است.

مصاحبه كننده: الان شرايط خانواده خودتان به چه شكل است پدر و مادرتان از اين تغيير شيوه تعجب نكرده اند

محمدرضا عرب: چرا اتفاقاً خيلي هم تعجب كردند ولي الان گرايش شان نسبت به دين خيلي زياد شده است. همان خواهرم كه بعد از ايجاد تحول در من مدام با من دعوا مي كرد و نمي خواست قبول كند اين اتفاق دارد در زندگي من مي افتد خودش امروز محجّبه شده و تورهاي زيارتي مختلفي از امريكا به مكه و عتبات عاليات مي برد. در واقع آدم هايي كه از نظر جسماني شرايط مساعدي براي سفرهاي اين چنيني ندارند را دور خودش جمع مي كند و همسفرشان مي شود تا اين سفر ارزشمند در زندگي همه شان ثبت شود.

مصاحبه كننده: خودتان هم سفر به سرزمين وحي را تجربه كرديد

محمدرضا عرب: بله من يك سال بعد از سفر به برزيل به خانه خدا سفر كردم و حج تمتع را به جا آوردم كه خاطرات بسيار ماندگاري در ذهنم نقش بسته است. در آن سفرها موهاي بلندي داشتم و هر كس از من مي پرسيد از كجا آمدي مي گفتم: «من از آمازون آمده ام». همه شان مي خنديدند و مي گفتند: «شوخي مي كني واقعا از كجا آمده اي» من هم مي گفتم: «باور كنيد از آمازون. آنجا به دين اسلام هدايت شدم و به اينجا آمدم». يك گروه از هم وطنان مشهدي در آن سفر بسيار كمك حال من بودند و خدا خيرشان بدهد كه بسياري از احكام و قواعد حج را به من آموختند تا اين افتخار بزرگ نصيب من هم بشود. يك نكته جالب برايتان تعريف كنم. آن روزي كه در حال طواف بودم داشتم طواف نساء را كه آخرين مرحله اين حج به حساب است انجام مي دادم. ناگهان يادم افتاد كه امروز روز تولدم است و به اين باور رسيدم كه با اين اتفاق تولدي دوباره برايم رقم خورده است. بعد از پايان آن سفر معنوي با سري تراشيده به آمريكا برگشتم و يك زندگي جديد با سبك اسلامي را آغاز كردم و تصميم گرفتم با نفسم مبارزه كنم و خودم را در برابر وسوسه ها حفظ كنم و خدا را شاكرم كه در اين مسير بسيار كمكم كرد. با رقم خوردن ازدواجم اين مسيله رنگ و بوي جدّي تر و محكم تري به خود گرفت و خدا را شاكرم كه اين فرصت را به من هم داد. اميدوارم همه جوانان به دنبال تحقيق و نقد قرآن بروند و اين كتاب را زير ذره بين قرار دهد. جوابي قانع كننده براي اين سه سوال مشهور برسد «كه هستيم از كجا آمده ايم به كجا مي رويم»

فطرت