امروز سالروز رحلت بزرگمردي از تبار عالمان شيعه است كه رابطه دين با سياست را به عمل ثابت كرد و در عصر مشروطيت چون نگيني در آسمان اجتهاد درخشيد او كسي نيست جز «ملامحمد كاظم خراساني» معروف به آخوند خراساني كه در 21 ذي‌الحجه سال 1329 هجري قمري در نجف اشرف به ملكوت اعلي پيوست.

در ادامه به گوشه‌اي از زندگي اين عالم مجاهد اشاره مي‌شود:

ماجراي خانه آخوند خراساني و گله فرزندش

آخوند به تميزي سر و وضع و لباس اهميت فراواني مي‌داد همراه سه فرزند كه همگي آنها متأهل بودند در يك خانه زندگي مي‌كرد. اين چهار خانواده چهار اتاق داشتند روزي يكي از پسرانش از تنگي جا به پدر شكايت كرد پدر گفت: اگر قرار باشد كه خانه‌هاي اين شهر را بين نيازمندان بخش كنند به ما بيش از اين نمي‌رسد.

مرجعي كه چهل سال گوشت نخورد

ايشان مي‌فرمود: «چهل سال است نه گوشت خورده‌ام و نه آرزوي خوردن گوشت داشتم تنها خوراك من فكر بود و به اين زندگي راضي و قانع بودم هيچ‌گاه نشد سخني ياد كنم كه گمان كنند از زندگي خود ناراضي هستم پولي براي خريد يك شمع به من دادند ولي من در تاريكي مي‌گذرانيدم و آن پول را به فقيرتر از خودم مي‌دادم سي سال تمام تنها خورش من داغي و گرمي نان بود.

پيراهني كه شيخ انصاري به شاگردش بخشيد

روزي هنگامي كه مجلس درس شيخ انصاري به پايان رسيد استاد به آخوند خراساني نگاه كرد و گفت: آخوند مي‌بينم خيلي مؤدب مي‌نشيني! او سر به زير افكند و عباي خود را بيش‌تر روي سينه‌اش كشيد شيخ دريافت پيراهن تن شاگردش نيست و قباي خود را پيش آورده تا گردن خود را بپوشاند و معلوم نشود كه پيراهن به تن ندارد زيرا تنها چيزي كه داشت و مي‌توانست بگويد مالك آن هست يك قباي پاره يك عباي كهنه و يك جفت كفش بود كه آن هم ته نداشت و با زحمت پاي خود را بالاتر مي‌گرفت و به رويه كفش مي‌چسباند تا پايش بر زمين كشيده و كثيف نشود تا آن جا كه روزي مجبور شد سه بار پاي خود را بشويد.

يكي از طلاب كه گوشه مدرسه نشسته بود او را ديد دلش به حالش سوخت و كفش مندرسي به او داد در اين وقت گويي دنيا را به آخوند خراساني داده‌اند.

آن روز هم شيخ پس از مجلس درس از برهنگي شاگردش آگاه شد و فهميد كه پيراهن به تن ندارد امر كرد پيراهني به آخوند دهند.

ماجراي پدري كه 50 سال بعد از مرگ دست دخترش را مي‌گيرد

هنگامي كه پس از پنجاه سال قبر آخوند خراساني را شكافتند تا دخترش را كنارش به خاك بسپارند ديوار قبر آخوند فرو ريخت مردم با تعجب ديدند كه جسد آخوند پس از آن همه مدت به هيچ وجه متلاشي نشده و حتي صورت و محاسن او اصلاً تغيير نكرده بود.

يكي از شاهدان مي‌گفت: عجيب آنكه وقتي دست آخوند را گرفتم و روي دست دخترش گذاشتم دست شيخ مانند كسي كه به خواب رفته باشد حركت كرد و همه حاضران سخت متعجب شده بودند زيرا وضع كفن و صورت به گونه‌اي بود كه گويا آخوند را لحظاتي پيش به خاك سپرده‌اند.

ابنا