شيخ مفيد در ارشاد مي نويسد:
هنگامي كه امام حسن عليه السلام و ياران نزديكش چون حجر بن عدي و قيس بن سعد انصاري مردم را به بسيج عمومي و حضور در اردوگاه سپاه دعوت كردند عده كمي پاسخ مثبت دادند و بقيه رغبتي به آن نشان ندادند.
خيانت برخي سرداران سپاه امام حسن(ع) نيز اتفاق دردناك ديگري بود كه امام حسن بن علي عليه السلام را به سمت قبول ناخوشايندترين ها در نظرش مي كشاند. آري او در نهايت ناچار به پذيرش صلح با معاويه شد. بنابر اين صلح‌نامه‌ حكومت از امام حسن(ع) به معاويه واگذار مي‌گشت. صلح چند شرط داشت كه از مهم‌ترين آنها منع معاويه از تعيين جانشين پس از خود خودداري از توطيه عليه امام حسن(ع) و حفظ جان مسلمانان بود. شرطهايي كه گويا امام دانسته فقط آنها را براي رسوا نمودن معاويه عهد شكن در تاريخ مي نوشت. نويسندگان شيعه در تحليل چرايي صلح امام حسن(ع) و هدف آن حضرت از صلح دلايل مختلفي را مطرح كرده‌اند كه از آن ميان مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:
1. حفظ جان خود و شيعيان:
شيعيان خاص اميرالميمنين علي عليه السلام اغلب در جنگ جمل جنگ صفين و جنگ نهروان به شهادت رسيده گروه ‌اندكي از آنان باقي مانده بودند و اگر جنگي به وقوع مي‌پيوست با توجه به ضعف مردم عراق قطعاً امام حسن عليه السلام و شيعيان خسارت‌هاي جبران‌ناپذيري را تحمل مي‌كردند زيرا معاويه در اين صورت آنان را به‌شدت سركوب مي‌كرد. ابي سعيد عقيصا مي‌گويد: «به نزد امام حسن عليه السلام رفتم و به آن حضرت عرض كردم:‌ اي فرزند رسول خدا چرا با اينكه مي‌دانستي حق با شماست با معاويه گمراه و ستمگر صلح كردي امام در پاسخ فرمود: اگر اين كار را نمي‌كردم احدي از شيعيان ما بر روي زمين باقي نمي‌ماند و همه را مي‌كشتند».[1]
امام حسن مجتبي عليه السلام در پاسخ كسي كه وي را پس از پذيرش صلح با جمله «يا مذلّ الميمنين: اي خواركننده ميمنان» خطاب كرد فرمود: من خواركننده ميمنان نيستم بلكه عزّت‌دهنده آنان مي‌باشم زيرا هنگامي كه ديدم شما (شيعيان) را توان برابري و ايستادگي با سپاهيان شام نيست امر حكومت را واگذاردم تا من و شما باقي بمانيم. همان‌طوري كه شخص دانايي يك كشتي را عيب‌دار مي‌كند تا براي مالكان و سرنشينانش باقي بماند (اشاره به داستان قرآني حضرت موسي و حضرت خضر در سوره كهف). داستان من و شما اين‌چنين است تا بتوانيم ميان دشمنان و مخالفان باقي بمانيم.[2]
امام حسن عليه السلام در حديث ديگري مي‌فرمايند: «به خدا قسم آنچه من عمل كردم براي شيعيانم بهتر و پرمنفعت‌تر از طلوع و غروب خورشيد است».[3]
همچنين نقل شده است پس از ماجراي صلح حجر بن عدي نزد امام حسن عليه السلام آمد و به آن حضرت اعتراض كرد و گفت: روي ميمنان را سياه كردي امام عليه السلام در پاسخ فرمود: «اين طور نيست كه همه افراد چيزي را كه تو مي‌خواهي بخواهند و يا مثل تو فكر كنند. كاري كه من انجام دادم جز براي حفظ جان و ابقاي شما نبود».[4]
2. عدم حمايت مردم از امام حسن عليه السلام:
امام حسن عليه السلام براي اينكه مردم را براي جنگ با معاويه امتحان كند فرمود: اگر آماده نبرديد صلح را رد كنيم و با تكيه بر شمشيرمان كار او را به خدا واگذاريم اما اگر ماندن را دوست داريد صلح او را بپذيريم و براي شما تأمين بگيريم. در اين هنگام مردم از هر سوي مسجد به فرياد در آمدند و با نداي «البقيه البقيه» صلح را امضا كردند.[5]
شيخ مفيد در الارشاد مي‌گويد: براي امام حسن روشن شد كه مردم او را تنها گذاشته‌اند و خوارج با دشنام به آن حضرت و كافر دانستن آن جناب نسبت به او بد دل گشته‌‏اند و خونش را مباح دانسته اموالش را به غارت بردند و جز اينان كسي كه امام از انديشه‏‌هاي ناپاكشان آسوده باشد براي او به جاي نماند مگر اندكي از نزديكانش كه شيعيانِ پدرش يا شيعه خود آن جناب بودند و اينان گروه‌ اندكي بودند كه در برابر لشكر انبوه شام تاب مقاومت نداشتند.[6]
سليم بن قيس هلالي مي‌گويد: چون معاويه به كوفه آمد امام حسن عليه السلام در حضور او برخاست و بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي فرمود: «سوگند به خدا اگر مردم با من بيعت مي‌كردند و از من فرمانبرداري كرده ياريم مي‌نمودند آسمان بارانش و زمين بركتش را به ايشان مي‌داد و تو اي معاويه هيچ‌گاه در حكومت طمع نمي‌كردي».[7]
امام حسن عليه السلام در خطبه‌اي به عدم حمايت مردم و نبود اصحاب با وفا چنين اشاره كرده‌اند: اگر يار و ياوري مي‌يافتم حكومت را به معاويه واگذار نمي‌كردم زيرا حكومت بر بني اميه حرام است.[8]
همچنين آن حضرت در پاسخ شخصي كه به صلح اعتراض كرد چنين فرمود: من به اين علت حكومت را به معاويه واگذار كردم كه ياراني براي جنگ با او نداشتم. اگر ياراني داشتم شبانه روز با او مي‌جنگيدم تا كار يكسره شود. [9]
3. جلوگيري از خونريزي:
امام حسن عليه السلام درباره علت صلح با معاويه چنين فرمود: من چنان ديدم كه با معاويه به مسالمت رفتار كنم و آتش بس برقرار سازم و با او مصالحه كنم و چنان ديدم كه جلوگيري از خونريزي بهتر است و منظوري از اين كار جز خيرخواهي و بقاي شما ندارم.[10]
ايشان همچنين فرمود: به‌راستي كه جمجمه‌هاي عرب به دست من بود كه صلح كنند با هر كس كه من صلح مي‌كردم و مي‌جنگيدند با هر كس كه من مي‌جنگيدم ولي من براي رضاي خدا و حفظ خون مسلمانان آن را رها كردم.[11]
امام عليه السلام در پاسخ اعتراض سليمان بن صرد فرمود: من چيز ديگري جز آنچه شما مي‌بينيد مي‌بينم و در آنچه انجام دادم نظري جز جلوگيري از خونريزي نداشتم.[12]
آن حضرت در بياني ديگر فرمودند: ديدم كه جلوگيري از ريختن خون مسلمانان بهتر از خونريزي است.[13]
معاويه بعد از صلح از امام حسن عليه السلام خواست در جنگ با خوارج شركت كند. آن حضرت در آن جنگ شركت نكرد و در جواب نامه معاويه نوشت: «اي معاويه! اگر مي‌خواستم با كسي از اهل قبله جنگ كنم اول با تو نبرد مي‌كردم ولي من از تو دست برداشتم و براي صلاح امت اسلام و حفظ خون مسلمانان با تو كنار آمدم».[14]
4. حفظ دين:
يكي از علل مهم صلح امام حسن عليه السلام را مي‌توان «حفظ دين» بيان كرد زيرا جامعه اسلامي در شرايطي قرار داشت كه ممكن بود جنگ با معاويه اصل دين را از بين ببرد. جنگ با معاويه نه به نفع كوفيان بود و نه به نفع شاميان بلكه زمينه حمله نظامي روميان را به جهان اسلام فراهم مي‌كرد. يعقوبي مي‌نويسد: «معاويه در سال چهل و يكم به شام برگشت و وقتي خبر يافت كه لشكر روم با سپاهيان انبوه راه جنگ را در پيش گرفته است شخصي را نزد وي فرستاد و بر صد هزار دينار با او صلح كرد».[15]
از سوي ديگر مردم نيز از نظر فرهنگي در وضعيتي قرار داشتند كه خونريزي و جنگ بدبيني به دين و مقدسات را به وجود مي‌آورد. شايد بر همين اساس بود كه امام حسن عليه السلام يكي از دلايل صلح خود را حفظ دين بيان كرد: «ترسيدم ريشه مسلمانان از زمين كنده شود و كسي از آنان باقي نماند از اين رو با مصالحه‌اي كه انجام گرفت خواستم دين خدا حفظ شود».[16]
5. احساس خستگي مردم از جنگ:
مسلمانان طي چهل سال كه از هجرت رسول خدا (ص) به مدينه و تشكيل حكومت اسلامي مي‌گذشت علاوه بر غزوه‌ها و سريه‌هاي زمان پيامبر اكرم(ص) در عصر خلفا نيز جنگ‌هاي طولاني‌مدت با روميان ايرانيان و برخي از اقوام و ملت‌هاي همجوار جزيرة العرب را پشت سر گذاشته بودند و در عصر خلافت امام علي عليه السلام نيز سه جنگ بزرگ داخلي را تحمل كرده بودند به همين دليل روحيه رزمي و جنگي چنداني از آنان مشاهده نمي‌شد و جز عده‌اي از شيعيان مخلص و جوانان رزمجو بقيه در لاك عافيت‌طلبي فرو رفته و به وضع موجود رضايت داده بودند. به همين لحاظ «هنگامي كه امام حسن عليه السلام و ياران نزديكش چون حجر بن عدي و قيس بن سعد انصاري مردم را به بسيج عمومي و حضور در اردوگاه سپاه دعوت كردند عده كمي پاسخ مثبت دادند و بقيه رغبتي به آن نشان ندادند.[17]
امام حسن عليه السلام به مردمي كه با وي بيعت كرده و قول مساعدت و همكاري داده بودند فرمود: «اگر در گفتارتان صادقيد وعده‌گاه من و شما پادگان مداين است. پس در آنجا به من بپيونديد. پس آن حضرت به سوي مداين حركت كرد. كساني كه قصد جنگ كرده بودند با وي حركت كردند ولي جمعيت زيادي تخلف كردند و به آنچه گفته بودند وفا نكردند و به آنچه وعده داده بودند بر سر وعده‌شان نيامدند و او را فريب دادند همان‌طوري كه پيش از وي پدرش اميرمومنان عليه السلام را فريب داده بودند».[18]
امام حسن عليه السلام در نكوهش سپاهياني فرمود: «شگفت از ملتي كه نه حيا دارند و نه هيچ مرتبه‌اي از مراتب دين را. اگر من امر حكومت را به معاويه تسليم نمايم پس به خدا قسم هيچ‌گاه شما در دولت بني اميه گشايشي نخواهيد يافت. سوگند به خداوند متعال با بدترين عذاب و آزار به شما بدي خواهند كرد».[19]
يا آن حضرت در بياني ديگر فرمودند: «من ديدم كه بيشترين شما از جنگ رويگردان و بدان بي‌رغبت شده‌ايد و من شما را بر آنچه ناخوش داريد اجبار نمي‌كنم».[20]
6. خطر خوارج:
ابوبكر محمد بن عبدالله بن عَرَبي نويسنده كتاب احكام القرآن مي‌گويد: «يكي از علل صلح امام حسن مجتبي عليه السلام اين بود كه وي مي‌ديد خوارج اطرافش را احاطه كرده‌اند و دانست اگر جنگ با معاويه را ادامه دهد و مشغول آن معركه شود خوارج بر سرزمين‌هاي اسلامي دست مي‌يازند و بر آنها چيره مي‌شوند و اگر وي به جنگ با خوارج بپردازد و مشغول دفع آنان گردد معاويه بر سرزمين‌هاي اسلامي و مناطق تحت حكومت وي چيره مي‌شود».[21]
7. لشكر غيرمتوازن:
شيخ مفيد در الارشاد مي‌نويسد: در همراهي امام حسن عليه السلام همه گونه مردم بودند جمعي شيعيان او و پدرش و جمعي طرفداران حكميت (خوارج) كه به هر حيله‌اي در صدد جنگ با معاويه بودند و گروهي طرفداران هرج و مرج و آشوب و طمع‌كاران غنيمت جنگي و برخي شكاك و عده‌اي با تعصب‌هاي قبيله‌اي كه دنباله‌رو سران قبايل بودند و دين انگيزه آنان نبود.[22]
لشكري كه از چنين افرادي تركيب شده باشد در برابر هر پيشامدي تهديد به دودستگي و قيام بر ضد رهبران مي‌شود. خوارج با امام حسن عليه السلام همراهي مي‌كردند اما براي فتنه‌انگيزي به راه جهاد مي‌رفتند اما به قصد فساد.[23]
امام حسن مجتبي عليه السلام در پاسخ شخصي كه به صلح آن حضرت اعتراض كرد عوامل اقدام خود را چنين بيان كرد: «اهل عراق مردماني‌اند كه هر كس به آنان اعتماد كند مغلوب خواهد شد زيرا هيچ‌كدام با ديگري در فكر و خواسته‌ها موافقت ندارند. آنان نه در خير و نه در شر هيچ تصميم قاطعي ندارند».[24]
شيخ مفيد مي‌نويسد: «امام حسن عليه السلام چاره‌اي جز پذيرفتن صلح و واگذاردن جنگ نداشت زيرا پيروان آن حضرت مردماني سست‌عنصر و كم‌عقيده به آن جناب بودند و چنان‌كه ديده شد در صدد مخالفت با او برآمدند و بسياري از آنان ريختن خون او را حلال دانستند و مي‌خواستند او را تسليم دشمن كنند و پسر عمويش (عبيدالله بن عباس) دست از ياري او برداشت و به دشمن پيوست و به طور عموم آن مردم به دنياي زودگذر روي آوردند و از نعمت‌‏هاي آخرت چشم پوشيدند».[25]
در بين لشكر امام حسن عليه السلام كه در ظاهر مطيع امام بودند «گروهي از سران قبايل كوفه پنهاني به معاويه نوشتند: ما سر به فرمان و گوش به دستور توييم و او را به آمدن به سوي خود برانگيختند و بر عهده گرفتند امام حسن را آن‌گاه كه معاويه به لشكرش نزديك شد تسليم معاويه كنند يا غافلگيرش كرده آن جناب را بكشند!».[26]
زيد بن وهب جهني گويد: هنگامي كه امام حسن را خنجر زدند و آن حضرت در مداين بستري و دردمند بود به نزد او رفته گفتم: چه تصميمي داري كه مردم متحير و سرگردان‌اند حضرت در پاسخ من چنين فرمود: «من به خدا معاويه را براي خودم بهتر از اينان مي‌دانم كه خيال مي‌كنند شيعه من‌اند و نقشه قتل مرا مي‌كشند و اثاثيه مرا غارت كرده مالم را مي‌برند».[27]
پي نوشت ها:
1. صدوق علل الشرايع ج‏۱ ص۲۱۱.
2. مجلسي بحار الانوار ج‏۷۵ ص۲۸۷.
3. جلسي بحار الانوار ج‏۴۴ ص۱۹.
4. سيد مرتضي تنزيه الأنبياء ص۱۷۰
5. ابن‌اثير الكامل في التاريخ ج۳ ص۴۰۶.
6. مفيد الإرشاد ج‏۲ ص۱۰.
7. طبرسي احتجاج ج‏۲ ص۲۸۹.
8. راوندي الخرايج و الجرايح ج‏۲ ص۵۷۶.
9. طبرسي الإحتجاج ج‏۲ ص۲۹۱.
10. اربلي كشف الغمه ج‏۱ ص۵۷۱.
11. اربلي كشف الغمة ج‏۱ ص۵۲۳.
12. سيد مرتضي تنزيه الأنبياء ص۱۷۲.
13. طبرسي الإحتجاج ج‏۱ ص۲۸۲.
14. ابن‌اثير الكامل في التاريخ ج۳ ص۴۰۹.
15. يعقوبي تاريخ يعقوبي ج۲ ص۱۴۴ـ۱۴۵.
16. شريف قرشي حياة الحسن ص۳۵.
17. مفيدالارشاد ج‏۲ ص۶.
18. راوندي الخرايج و الجرايح ج‏۲ ص۵۷۴.
19. راوندي الخرايج و الجرايح ج‏۲ ص۵۷۶.
20. دينورياخبار الطوال ص۲۲۰.
21. ابن‌عربي احكام القرآن ج۳ ص۱۵۲.
22. آل ياسين صلح امام حسن ص۱۷۰.
23. آل ياسين صلح امام حسن ص۱۷۷.
24. ابن‌اثير الكامل في التاريخ ج۳ ص۴۰۷.
25. مفيد الإرشاد ج‏۲ ص۱۰.
26. مفيد الإرشاد ج‏۲ ص۹.
27. طبرسي الاحتجاج ج۲ ص۲۹۰.
در نگارش اين مقاله از مطالب سايت"ويكي شيعه"استفاده شده است.موسسه تحقيقات و نشر معارف اهل البيت عليهم السلام